مصطفيخان دكتر
حكيم باشي، آقا ميرزا مصطفيخان دكتر، فرزند ميرزا احمد سمناني تبار تهرانياَلمسكن، از اَطباي حاذق عهد ناصري است كه پس از كسب تحصيلات مقدماتي، وارد مدرسه دارالفنون شد و به تحصيل علم طب پرداخت. در سال 1298 ق. در پايان تحصيلات پزشكي، در بين فارغ التحصيلان، رتبه دوم را كسب نمود و از طرف اولياي مدرسه دارالفنون و وزارت معارف، به اخذ نشان مـُطلاي علمي نايل آمد. پس از چندي، به سبب مهارت در امر پزشكي او را به عنوان طبيب و حافظالصّحه (رئيس بهداري) دارالخلافه انتخاب نمودند[1].
در اواخر سال 1298ق. به حكومت اصفهان فراخوانده شد و ديري نپاييد كه از طرف مسعودميرزا ظّلالسّلطان، پسر ناصرالدين شاه قاجار- كه حكمران ايالتين اصفهان، فارس، يزد، كرمان، عراق، كرمانشاهان، بروجرد، لرستان و خوزستان و بنادر... بود- به خوزستان اعزام گرديد تا نسبت به درمان بيماران آن سامان اقدام نمايد. او در سال1299ق. در معيت حاج عبدالغفار نجمالملك-كه از طرف ناصرالدّينشاه مأمور برآورد هزينه سد شوشتر بود- از مسير اصفهان، نجفآباد، بروجرد، خرمآباد و دزفول به شوشتر رفت. در طول اين سفر – كه هشت ماه و 27 روز به طول انجاميد- مبلغ 270 تومان وجه رايج و يك طاقه شال اعلا – كه حكام ولايات مسير راه به حاج نجمالملك اهدا نموده بودند- نصيب مصطفيخان دكتر گرديد[2].
بعد از اين سفر، او، در خرمآباد رحل اقامت افكند و به كار طبابت مشغول گرديد و صاحب ملك و املاكي گرديد. از جمله اقدامات او، مبادرت به ايجاد باغ و بوستاني به نام « حكيم آباد » (حد واسط ديوار غربي قلعة فلكالافلاك و شرق محلة باباطاهر و شمال رودخانه قبل از پل كنوني حاج علياصغر ناصريان خرمآبادي) نمود. همچنين، احداث دو دستگاه حمام در جنوب غربي آن محل، در مجاور همديگر، يكي جهت استفاده مسلمين به نام حمام حكيم باشي و ديگري جهت كليميان – كه آب مصرفي اين دو حمام و باغ مذكور، از نهري تأمين ميشد كه سرچشمه آن گرداب بزرگ بود كه پس از عبور از صحن مسجد جامع و محلة باباطاهر،« سلمانجو » ناميده ميشد. در حال حاضر، فقط حمام مسلمين، به نام « حمام باشي » در ضلع شمالي و اواسط خيابان 24 متري حكيم داير ميباشد.
ميرزا مصطفيخان دكتر با آغاقشنگ (نوه پسري مرحوم حاج اصلانخان واليزاده ، جد اعلاي خانوادههاي واليزاده اصلاني و واليزادههاي نجفي مقيم لرستان) – كه دختر مرحوم حاج محمّدصالحخان واليزاده و خواهر حبيباللهخان ديوانبيگي و حاجي سيفاللهخان واليزاده بود- در خرمآباد ازدواج نمود. ثمر اين وصلت، پسري به نام رضاقليخان و دختري به نام سلطنت خانم و يك دختر ديگر است!
ميرزا علياصغرخان، تلگرافچي خرمآباد، در زمان حكومت عبداللهميرزا حشمتالدّوله در بروجرد و لرستان (1310-1312 ق.)، در كتابچهاي كه از خود به جاي گذاشته، از ميرزا مصطفيخان، به عنوان طبيب حافظالصحه در خرمآباد ياد ميكند كه مشغول انجام وظيفه بوده است، و بدين وسيله، وجود نامبرده را در لرستان، مورد تاييد قرار ميدهد[3].
ميرزا رضاقليخان مجيرالسّلطنه، نايب الاياله بروجرد، طي نامهاي از عموي خود (حسينقليخان نظامالسّلطنه مافي، حكمران بروجرد و لرستان در خرمآباد)، ميرزا مصطفي خان دكتر را طلب ميكند كه به اردوي نظامي مستقر در بروجرد بيايد تا در غياب طبيب حافظالصحه بروجرد، بيماران اردو را مداوا نمايد[4].
اولين مدرسه خطـّه لرستان در شهر بروجرد به سبك نوين و سياق دارالفنون، در سال 1317ق. در زمان حكمراني شاهزاده عبدالمجيد ميرزا عينالدّوله (حاكم بروجرد، لرستان و خوزستان) به نام مدرسه امينيه تاسيس گرديد كه تدريس بعضي از مواد درسي آن، به ميرزا مصطفيخان دكتر واگذار شد[5].
ميرزا مصطفيخان دكتر، در سال 1318 ق. دعوت حق را لبيك گفته، به سراي باقي شتافت و چند سال بعد، تنها پسر و دختر كوچك او نيز فوت نمودند. سلطنت خانم، تنها وارث او، به عقد و ازدواج ميرزا جوادخان شجاع چاغروند(شجاعالملك)، فرزند آقامحمد ربيع چاغروند (آقا ربيعا) درآمد. آقايان ستارخان شجاع چاغروند و رضاخان شجاع چاغروند، فرزندان سلطنت خانم و نوههاي مصطفيخان دكتر ميباشندآغاقشنگ، بعد ازدرگذشت دكتر به عقد سرهنگ موسيخان بشيرالدّوله اردبيلي، رئيس تلگرافخانه لرستان درآمد. ثمرة اين ازدواج نيز، دختري بود به نام فردوس خانم كه او نيز با پسردايي خود، نصرتاللهخان واليزاده اصلاني ، پسر حاج سيفاللهخان واليزاده ازدواج نمود و نتيجه اين پيوند، آقاي حشمتالله واليزاده اصلاني، از پيشگامان آموزش و پرورش نوين در خرمآباد ميباشند.
جا دارد توجه محققان و پژوهشگران عزيز را به نامهاي از ميرزا مصطفيخان دكتر، در مورد كاوش در آثار باستاني شوش- كه در روزنامه فرهنگ اصفهان، شماره 428 در تاريخ پنجشنبه 16 جمادي الاوّل 1304ق . به چاپ رسيده جلب نمايم.
شرح ذيل، مكتوبي است كه از عربستان (خوزستان) به اداره ] روزنامه فرهنگ اصفهان[، رسيده است.
بعد الالقاب، مدتي است، كه در السنه و افواه منتشر و در بعضي روزنامجات مندرج است كه مهندسين فرانسه كه مأمور عربستان (خوزستان) بودند، از آن جا اشياي نفيسه و عتيقه حمل به فرنگستان كردهاند. چون گوينده و نويسنده، تماماً بي اطلاع بودند، اخبار ايشان را جزو اراجيف شمرده، بلكه كـَأن لـَم يـَكـُن شـَيئاً دانستم تا اينكه در شماره سوم روزنامه اختر، صورت كاغذي ديدم كه از دزفول به اداره محترمه ] روزنامه [ اختر فرستاده بودند و منشي محترم ] روزنامه [، اختر هم به عين، در روزنامه خود نقل كرده، از روزنامه اطلاع، كسب اطلاع فرموده بودند.
عندليب، آشفتهتر ميگويد: اين افسانه را! محض اينكه اشخاص بي اطلاع را از اشتباه بيرون بياورم، لازم شد مختصري درين باب عرض كرده، به اداره محترمه ] روزنامه[ فرهنگ بفرستم و خواهش نمايم كه قبول زحمت فرموده، طبع نمايند تا رنگ اغراق و گزاف، از لوح طينت بعضي مفسدان و اشخاص بي اطلاع زايل شده، وقت عزيز خود را عبث، صرف هرزه درايي و بيهوده سرايي نكنند. مقصود از تفتيش و تجسس مهندسين فرانسه در خرابه شوش، تحصيل آثار قديمه و اطلاع از زمان و درجه صنعت و وضع خط قـُدما بوده تا تاريخي را كه عـَلـَي الاتـّصال در تكميل آن ميكوشند بالنسبه كاملتر كنند. به دست آوردن طلا و نقره و جواهرآلات و اشرفي. در اين دو سال مأموريت ايشان به خاك عربستان (خوزستان)، حكومت آنجا از جانب حضرت مستطاب اشرف والا ظلّ السّلطان (مسعود ميرزا) دام اقباله سپرده و محول به جناب ] حاجي[ ميرزا مـُحسنخان مـُظفرالملك بوده و مشاراليه يكي از اشخاص تربيت شده متمدن، عاقل فاضلي هستند. وانگهي از تربيت يافتگان حضرت مـُستطاب اشرف والا ظّلالسّلطان ميباشند و از قراري كه امتحان كردهام، اول شخص وطن دوست و دولتخواه چگونه ميشود كه چنين شخصي اينقدر غافل بمانند كه مستحفظين و مأمورين، از مهندسين فرانسه، پول بگيرند و ايشان را مطلقالعنان گذارند كه هر چي ميخواهند بكنند و هر چه را مايل هستند ببرند. اگر چه از جانب دولت عليـّه هم سفارش مؤكد شده بود ولي جناب مـُظفرالملك، از بابت شدت جهدي كه در خدمت دولت دارند اشخاص زباندان چندي را به صورت قراول و فعله و عمله گماشته بودند كه مواظب كار ايشان بوده، همه روزه اطلاع بدهند. علاوه بر آن، هرچند روز يك مرتبه، خود ايشان ميرفتند و سركشي ميكردند. اولاً جايي را كه ايشان كنجكاوي ميكردند شوشتر نبود بلكه خرابه شوش بود. فاصله ميان اين خرابههاي شوش تا شوشتر، هيجده فرسخ (108 كيلومتر) است. ثانياً عمارت، در دو طرف شهر بنا نكرده بودند بلكه در روي تل خاكي كه اثر شهر شوش است. محض اينكه از آفتاب و باران در پناه بوده باشند، يك اطاق گلي و كپري از ني، ترتيب داده بودند. روزي از خانم مهندسي سوال كردم كه در وقت باران، در اين خانه و كپر به شما چه ميگذرد؟ جواب داد: چتر سرگرفته بيرون ميروم. چرا كه ] در[ بيرون دُچار باران صاف و درون كپر گرفتار باران كثيف هستم. وانگهي ، وقتي كه بيرون كپر باران ميايستد، درون كپر ترشح باران تامدتي باقي است. اين موضوع عمارت ايشان بوده است. ثالثاً به عمارت مسقفي نرسيدهاند بلكه ] به[ چهار پنج ستون شكسته برخوردند كه از بقيه السيف عمارت اردشير بابكان بوده است؛ صورت گاوي كه در راس يكي از ستونها نقش كرده بودند، بنده ديدم. چشم آن از ياقوت نبود بلكه به حسب اتفاق، رنگ سنگ موضع چشم، بد رنگتر از ساير نقاط بود. بنده از جانب مـُظفرالملك – محض اينكه در زبان فرانسه اطلاع داشتم مأمور شدم كه مواظب كار ايشان باشم. در سال اوّل مأموريت ، هفتاد صندوق و در سال دوم، صد و پنجاه صندوق حمل به فرانسه كردند. در بستن صندوقها حضور داشتم. تماماً مملو از كوزه و خمره شكسته سفالي- كه سابق مـُرده در آنها ميگذاشتند – و آجر پاره و پارچههاي سنگ محكوك از خطوط ميخي بود كه به جهت تكميل تاريخ، بسيار نافع و مفيد است. ولي به حال دولت ايران يك پول سياه فايده نداشت و مقدار زيادي از اين قبيل چيزها در خرابه شوش باقي است و اگر نويسنده كاغذ از دزفول، شخصي است نكره و محض غرض و نفهمي و اغراق و گزاف گفته، دروغ نوشته است، بنده معرفه هستم و با كمال اطلاع و عدم ملاحظه صحيح عرض ميكنم و اگر غير آن باشد مؤاخذه و مسئول دولت جاويد مدت عليـّه باشم.
مصطفي حافظالصحه لرستان و عربستان (خوزستان)
منابع:
1- اعتمادالسّلطنه، محمدحسنخان، تاريخ منتظم ناصري، به تصحيح دكتر محمداسماعيل رضواني، ( تهران :انتشارات دنياي كتاب، 1367 ).
2- نجمالملك، حاج عبدالغفار، سفرنامه خوزستان به كوشش محمد دبير سياقي، ( تهران : انتشارات علمي، 1341 ).
3- ميرزا علياصغرخان تلگرافچي خرم آباد، يادداشتهاي روزانه ( تهران : نسخه خطي كتابخانه مجلس شوراي اسلامي ايران، 1311ق. )، ش 14205.
4- نظامالسّلطنه مافي، حسينقليخان، خاطرات و اسناد، به كوشش معصومه مافي، سيروس سعدونديان و حميد رامپيشه، ( تهران: نشر تاريخ ايران، 1362 )، باب دوم .
5- روزنامه ايران، تهران، شماره 975 ، (سهشنبه 17 ذيالحجه1317ق.).
6- روزنامه فرهنگ، اصفهان، شماره428 ، (پنجشنبه 16جماديالاول 1304ق.).
--------------------------------------------------------------------------------
1- اعتمادالسّلطنه، تاريخ منتظم ناصري، ج 1، صص 545، 546.
نجمالملك، سفرنامه خوزستان، صص 9، 54 ، 138، 158، 178. -2
3- يادداشتهاي روزانه، ميرزا علياصغرخان تلگرافچي خرمآباد، ص 8 .
4- خاطرات و اسناد حسينقليخان نظامالسّلطنه، باب دوم، ص518 .
روزنامه ايران، ش،975 ،-5