X
تبلیغات
خرم آباد = خورموه

خرم آباد = خورموه

دسته به وء دسم ...

کاسيان

www.khormoa.persianblog.com

 

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس               که دراز است ره مقصد و من نو سفرم

 

فلات ایران بخاطر ویژگیها و شرایط خاص و اوضاع جغرافیایی ، از دیر باز زادگاه و کانون تمدنهای دیرینه و دیرپای جهن بوده است و در این پهنه گسترده در طول قرون و اعصار  متمادی اقوام و ملل گوناگون با فرهنگها و ایینهای ویژه خویش که عمدتاٌ از فرهنگ و تمدن قوم ایرانی متأثر بوده اند برخاسته اند .

برنزستان( لرستان ) پیشنه ای کهن و درخشان دارد که قدمت  آن به 68000 سال پیش بر می گردد . این سرزمین از معدود نقاطی است که پیش از جاهای دیگر وارد دوران نوسنگی گردید ( دوران نو سنگی دورانیست که  بشر توانست حیوانات و نباتات را رام و اهلی کند و یا به زبان ساده تر به زندگی ده نشینی و دامداری و کشاورزی  روی اورد ) .  و همچنین برنزستان از معدود مناطق اولیه ای در جهان است که وارد  مرحله شهر نشینی و یا همان تمدن شد . آثارباستانی و  بقایای زندگی انسانی به جای مانده از کاسیتها ؛ عیلامیان ، هخامنشیان و ساسانیان و ..  در این منطقه خود گواه و شاهدی بر این گفته است . برنزستان ( لرستان ) از معدود  مناطقی است که می توان در آن گام به گام با زندگی بشر پیشرفت و دوره های مختلف پیشرفت بشر را از دوره کهنه سنگی تا امروز  مشاهده کرد و به یافته های فراوانی رسید  و اما با افسوس فراوان هنوز از این دیار کهن  و پیشینه فراوان تاریخی آن شناخت اندک و اطلاعات بسیار ناقصی  در دست است و در نتیجه چنان که باید  و شاید فرهنگ غنی و  گذشته دور  این سرزمین دیرینه  در سطح ایران مطرح نشده است  . در این مقال حقیر را تلاش بر آن است که با یاری از نوشته ها و آثار برجای مانده از  بزرگان تحقیق و دانشمندان فرهیخته گوشه های تاریک و دور از دید تاریخ این سرزمین روشنتر سازد . چه بسا به شناساندن هرچه بیشتر این دیار پر افتخار و همیشه سربلند تاریخ ایران کمک کند.

نوشته زیر اولین گام در این راه است : 

آثار مکشوفه در غارها و پناهگاههای کوهستانی دره ای که شهر کنونی خرم آباد در آن واقع شده است و سایر نقاط و نواحی لرستان گویایی قدمت حضور و  زندگی انسان در سالیان پیش از تاریخ در این منطقه می باشند .

کاوشهای باستانی شناسی و غار شناسی نشان می دهد   که غارهای کنجی ، یافته ، قمری ، گرارجنه ، دوشه و ... در حدود چهل هزار سال پیش محل سکونت ابنا بشر بوده است .

انسان اولیه ساکن در دره شهر خرم آباد زندگی غارنشینی و خانه بدوشی  دوره پارینه سنگی را (باستان شناسان این دوره از 200000 سال تا 150000 سال پیش تعیین کرده اند . در این دوره انسان در غارها و پناهگاههای کوهستانی می زیسته و خوارکش اغلب از راه شکار حیوانات و چیدن میوها و گیاهان وحشی و خودرو تهیه و فراهم می شده است ) پشت سر نهاده و به آهستگی وارد دوره زندگی اسکان یافته ، روستا نشینی و سپس شهر نشینی گردیده است .

یکی از دلایلی که باعث مسکونی شدن این منطقه شده است . وجود منابع سرشار خوارکی حیوانی و گیاهی  ، آب آشامیدنی فراوان ، تهیه سوخت آسان ، وجود پناهگاههای مناسب کوهستانی بوده است . که زندگی بشر و اسکان وی را در محل دره خرم آباد اجباری و الزامی می نموده است .

بنا بر مستندات و دلایل موجود می توان اینگونه استنباط کرد که اولین نوع حکومت به شکل امروزی و دارای نظامات پیشرفته بر این سرزمین متعلق به دولت عیلام بوده است . همزمان با حکومت دولت عیلام در لرستان در سالهای هزاره سوم پیش از میلاد شاخه دیگری از قوم آریای ( کاسی ها ) که قومی مهاجر بودند با گذر از قفقاز ،آذربایجان و طالش  و اسکان در غرب و جنوب غربی دریای خزر ( کاسپین ) و نواحی قزوین و همدان به سرزمین امروزی لرستان رسیدند .از یادگارهای بر جای مانده این قوم می توان به نام دریای خزر (کاسپین ) و نام شهر قزوین ( کاسپین ) نامبرد . اینان همچنین اولین بنیان گذاران شهر همدان کنونی ( یا همان آکسیا ، آکسیان ، اکباتان  و ..) بودند .که پس از ایشان پایتخت مادها و هخامنشیان شد. به احتمال بسیار زیاد کاسیان پس از ورود به سرزمین لرستان سرزمین جدید خود را کاشن  نامیدند . که همان کارکاشی  به معنای کلنی کاسیان در کتیبه های آشوریان است . برخی از تاریخ دانان و باستان شناسان احتمال می دهند که نام کنونی شهر کاشان بازمانده ای از آن سرزمین باشد .

کاسی ها پس از تصرف قزوین و همدان به تدریج در اثر فشار عوامل گوناگون از قبیل حمله اقوام جدید و تازه نفس آریایی  و عوامل طبیعی به سمت جنوب رانده شدند . و پس از تسلط بر بومیان لرستان تا شمال خوزستان پیشرفتند . چه شهری  به نام کاشن در شمال استان خوزستان از روزگار ایشان به جای مانده است . جرج کامرون باستان شناس نامی آمریکایی در این مورد می نویسد : ( در سده 24 پیش از میلاد  در شمال خوزستان به سرزمینی بر می خوریم که کاشن نام دارد ) البته او بعید می داند که این قوم در آن تاریخ به این منطقه رسیده باشند .مرحوم رشید یاسمی هم این نظریه را ابراز داشته است . شهر کاشن اکنون « اللور » نامیده می شود .مکان مذکور در شمال شهرهای اندیمشک و دزفول کنونی قرار دارد .و برخی آنرا پایتخت باستانی لرستان می دانند . این قوم در راه نفوذ و حرکت به جنوب با دولت عیلام برخورد کردند که با توجه به نداشتن توان لازم برای مقبله با عیلامیان در همان محل متوقف گشتند .و به عقب رانده شدند . این قوم در نیمه اول هزاره دوم حدود 1750 ق . م قدرتی به دست آورده و بر دولت بابل چیره گشتند . وبه مدت 600 سال بر بین النهرین  مرکزی و جنوبی حکمرانی کردند. شواهد تاریخی نشان می دهد که کاسیان همزمان با تصرف بابل بر کشور عیلام هم مسلط شدند .  شهر شوش را برای مدت زیادی  به تصرف خود در آوردند کاسیان که تازه توانسته بودند قدرتی بدست بیاورند و به مدد جنگ افزار پیشرفته شان که تنها خود فن اوری ساخت آنرا داشتند یعنی شمشیرها و خنجرهای برنزی که در ان زمان محکم ترین نوع آلیاژ بود . توانستند امپراطوری  را بنیان گذارند  که تمامی استانهای کنونی غربی و مرکزی  ایران و بخشهای از شرق و جنوب و شرقی ترکیه  و حوالی دریاچه وان و همچنین از غرب تا مصر را شامل می شد . اگوم دوم  ( یکی از شاهان کاسی که به کاک ریمه مشهور بود)  در کتیبه ای بیان می کند که پادشاه اقالیم 4 گانه و پادشاه لولوبیان ، کوتیان ، پادان ، بابل و اکد می باشد . این در حالی است که ایشان همچنان لرستان و همدان را خانه ایشان بوده در دست داشته اند .

بدون شک پس از عیلامیان ، کاسی ها را باید بزرگ ترین امپراطوری قوم ایرانی در غرب آسیا بشمار آورد . امپراطوری که مادها و هخامنشیان را باید وارث فرهنگ کاسیتها  شدند و از آن تأثیر عمیقی گرفتند .

کاسیان در طول صدها سال حکومت و حکمرانی بر بخش بزرگی از غرب آسیا بویژه مقر اصلیشان لرستان . با بهره گیری از منابع مادی و روحیات خویش دست به ساخت و خلق آثار بدیع و گرانبهایی از جمله هنر صنعت مفرغ (برنز )  زدند   .برنزهای ساخت دست هنرمندان کاسی  امروزه پس از گذشت هزاران سال هنوز مایه حیرت و شگفتی هنر و باستان شناسانند .و زینت بخش موزه های معتبر و مجموعه های شخصی در کشورهای اروپایی و آمریکا هستند . به نحوی که برخی دانشمندان به آنان لقب « جواهرات گرانبهای روز » را داده اند در  آنها می توان  همه زندگی یک فرد کاسی را از زاد روزش تا مرگ و حتی زندگی پس از مرگ را هم دید . 

اما متاسفانه این قوم علیرغم نقش مهمشان که در ساخت تمدن بشری بازی کرده اند و از پیشگامان و پایه گذاران تمدن بشری و ایران بوده اند . همچون دست ساخته هایشان در ایران و جهان مورد بی مهری زیادی قرار گرفته اند . به گونه ای که امروزه در ایران شاید افراد اندکی به اندازه انگشتان دست  با کاسیها آشنایی داشته باشند .  به ویژه در ایران زیرا با پژوهش در پیرامون ایشان می توان به رازهای بسیاری از تاریخ ایران و جهان پی برد .

 

--------------------------------------------------------

منابع :

کتاب ايران در سپيده دم تاريخ - ص ۷۱ و ۷۲ - نوشته جرج کامرون ترجمه حسن انوشه چاپ ۱۳۶۵

کتاب تاريخ قديم ايران - ص ۳۳ - نوشته پيرنيا

کتاب تاريخ ماد ص ۱۲۴ نوشته دياکونف ترجمه کريم کشاورز چاپ ۱۳۵۷

کتاب لرستان و تاريخ قوم کاسيت  - محمد سهرابی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

بررسی نام خرم آباد

http://www.khormoa.persianblog.com/

با درود  فراوان

پیش از مطالعه این نوشتار لازم می داند به آگاهی برساند که در حال حاضر تعداد مکانهای که با نام خرم آباد نامیده می شوند بسیارند و افزون از یک مکان به این نام ، نامور شده اند . برخی از آنها نام مناطقی عمومی ، برخی  نام دهستان و ... . اما خرم آبادی که نام آنرا در اینجا بررسی می کنیم ، شهر خرم آباد و مرکز کنونی استان لرستان می باشد .

این نوشتار با بهره گیری از یادداشتی نگاشته شده بوسیله استاد امان الله قرشی (کتاب ایران نامک ، تهران ، پخش طهوری ، 1373 ، ص 320 ) مندرج در کتاب « تاریخ خرم آباد » نوشته آقای دکتر سید فرید قاسمی ، و شنیدهای بنده فراهم آمده است .

خرم آباد  نام رسمی و امروزی مرکز استان لرستان است . و اما دلیل این نام گذاری زمینه بررسی ما را  دربر میگیرد .

 

این نام پیوندی ، از دو واژه  ( خرم ) + ( آباد) ساخته شده است .

بخش نخست آن « خرم » :

در زبان پهلوی ( هورم  به کسر را و یا خورم ) به معنای ، شاد ، آباد ، خوش ، در آرامش و ....

 و امروزه نیز با معنی نزدیک به همان کاربرد را دراد

 

اما  بخش دیگر « آباد » :

که بصورت رسمی و امروزیش با به معنی خرم ، شاد ، خوش ، پررونق و ...  و تا حدی با همان خرم هم معنی است .

بنابر این می توان با افزودن یک (واو ) پیوند گفت که :

جا ، مکان ، محل و ... که خرم و آباد  باشد  .

این شاید برخی ساده پسندان را خوش آید  و با پذیرشش بسیار آسان از آن بگذرند . که خب اگر هدف ما از بررسی این نام همین بوده باشد که هر کودک 10 شهر هم می تواند بدون کمک گرفتن از کسی به این نتیجه برسد و نوشتن بنده هم کاری  بیهوده بوده است . و بازگویی آنچه که همگان دانند .

اما چیزی که جلوه گری می کند واژه « آباد» است که جدید است و از زمان اواخر ساسانیان در اسامی مرکبی همچون همین خرم آباد  آهسته آهسته معمول شده است و سپس در سدهای واپسین افزایش یافته و معمولا به انتهای یک نام خاص افزوده می شود  . در زمان ساسانیان چنین  بخشی و با اینچنین مفهومی واژه ( کرت / گرد )  مانند برو گرد ( بروجرد کنونی ) و پس از آن  به ندرت واژه ( خواست ) مانند شاپور خواست ، یزد خواست ، یزد کرت خواست  ) بوده است . تا اینکه واژه ( آپات -> آباد ) جایگزین آن شد و بهره گیری از آن به فزونی گذاشت به نحوی که دیگر با افزودن خارج از شیوه آن به انتهای بسیاری از اسامی،  کلماتی مانند مهرآباد و یا خیرآباد و... به وجود آمدند که بخش نخستین آنها نام شخص نبود .

 پس احتمال اینکه برخی از خرم آبادها دارای شکلی کهن تر و دیگری باشند و تنها درین دوره بوجود آمده باشند  و فقط در سده های اخیر به این صورت رسمی بوجود امده باشند ، کم نیست .

یک نکته دیگر که نباید فراموش کرد اینکه بسیاری از نامهی مکانها  ، اشخاص و ... برگردان به زبان فارسی برخی از واژه های محلی بوده اند ،  که بسیاری از این نامها در زمان برگدانده شدن به زبان فارسی مفهوم و معنی اصلی خود را از دست داده اند . چه بسیاراز نماهای را که نویسندگان بدون آشنایی لازم با زبان محلی به کلماتی با معنای متفاوت ولی با صدای یکسان تبدیل کرده اند . و یا  برخی از کلمات را که بنابر بر تفسیر خود نوشته اند.

و اما « آبادهای » نامهای مرکب نقاط مسکونی چندین مبدا و ماخذ دارند .

اول ، همان واژه « آپات » پهلوی ، که از سخن رفت .

دوم ، شکل تغییر یافته ای  از یک بخش بسیار رایج در زمان باستان یعنی ( وتی : مونث ) و ( ونت -> وند |: مذکر ) . بسیاری از وندهای امروز و آبادهای کنونی از این گروهند ، مانند : گناباد ، در سده های اولیه اسلامی ، ویا ، نابذ ، در دوران ساسانی و« ناپت » در شکل باستانی آن ، ( ختی – وانا ) این ( ختی ) در سرسوتی = هرخوتی و بسیاری از نامجاهای مرکب کهن هست . که اگر قرار بود عیناً باقی بمانند گاهی به صورت ( وا -> باد -> آباد ) در می آمدند .

 (Parsaxa)است  . این پسوند در( پارسوا /  axa) سوم ، شکل تغییر یافته ای از پسوند بسیار رایج

و پرثوه و غیره آمده است که در بعضی از موترد تبدیل به  ( وا -> با -> آباد ) شده است . تصور من بر این است   بوده باشد .چنانکه مردم شهر و محل کنونی ، به دور از دستکاریهای روشنفکرانه و مستوفیانه هنوز هم به شهر خود خرماوا / خرمووه < Xorm-axaکه شکل اصیل و قدیم نام خرم آبادهای کهن ، باید

می گویند که در آن خرما به هیچ وجه آن میوه شیرین درخت نخل نیست .

 

چهارم : خرم آباد در زبان مردم لرستان به صورت ( خرمووه /خرماووه / خرماوا ) تلفظ می شود که « خور»  در زبان این مردم  یعنی( خورشید  ) و« مووه» نیز در زبان محلی لرستان به مفهوم ( می شود / می رود / می گردد ) است . و مورد دیگر اینکه این منطقه در غرب ایران واقع شده است و از سویی محل فرود و فرو رفتن آفتاب همواره در باختر بوده و هست .  بنابراین با در نظر گرفتن این موارد بتوان اینگونه گفت که شاید«خرمووه /خرم آباد »  در زبان لری به معنی « خورشیدی که می رود  » ویا «  محل رفتن خورشید » باشد .

 

به هر صورت در حال حاضر بسیاری از نام جاها هستند که دیگر معنی خاصی ندارند و آن معنی و مفهوم اولیه خود را از دست داده اند و تنها به اسامی خاصی تبدیل شده اند . که دیگر نیازی به معنی کردند ندارند . که شمار آنها اندک نیست  . مانند تهران ، اصفهان ، همدان ، شیراز ، گاوخونی ، کرکس کوه ، کرمان و .... که تنها ما را در تفهیم جمله ای کلی کمک می کنند . مانند من با سیروس از تهران به شیراز رفتم . که در ان واژه ها به دو دسته تقسیم می شوند گروهی که مفهوم و معنی دارند مانند من ، با ، از ، رفتم ، با و ... و  گروهی که نیاز به معنی واژگانی ندارند و تنها شنونده باید آنها را بشناسد مانند ، تهران و شیراز سیروس .   بنابراین اینکه برخی از دانشمندان تصور می کنند که می توان اسامی کنونی اماکن را تفسیر و معنی کرد تصوری کاملا اشتباه و کاری بسیار بیهوده است .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

خرم آباد پيش از تاريخ

http://www.khormoa.persianblog.com/

 

شهری که امروزه به نام خرم آباد نامبردار شده است ، از نخستین سکونتگاهای مردم ایران به شمار می رود . غار های مسکون دره خرم آباد ( غارهای کنجی ، یافته ، پاسنگر ، گراجنه ، اشکفت قمری و ...) حاوی آثار آثار زندگی انسان غار نشین در دوره های موسترین ، بارادوستی و زارزی است و « بنابر تاریخ گذاریهای از را آزمایش رادیو کربن در غار کنجی ( واقع در دره خرم آباد لرستان )قدمت آثار از 40 تا 50 هزار سال است »(تاریخ ایران ، از زمان باستان تا امروز ، ص 25 ) .

گزارش و نتیجه پژوهش و بررسیهای دکتر فرانک هول استاد دانشگاه رایس آمریکا و همکارش ، فلانری و دیگر پژوهشگران همراه ایشان که در سالهای 1342 و 1343 خورشیدی در لرستان انجام گردید و به سال 1967 در امریکا نشر یافت ( دوره پیش از تاریخ در جنوبغربی ایران «لرستان» ، ص 4 )در بردارنده اطلاعات ارزنده ای از دوره پیش از تاریخ خرم آباد است . فرانک هول می نویسد : « بهترین اطلاعات ما راجع به سکونت و نحوه امرار  معاش انسانهای اواخر پلاستوسن {دوره چهارم زمین شناسی } مربوط به دره خر آباد لرستان واقع در جنوب غربی ایران است . دره خرم آباد به  درازای 15 و پهنای 10 کیلومتر بین کوههای آهکی که به موازات هم کشیده شده اند و در ارتفاع 1170 متر از سطح دریا واقع شده است . کوههای اطراف آن به صورت یک منبع ذخیره آب در آمده اند . دره خرم آباد دارای چشمه های آب خنک و تعدادی غار است . به هم فشردگی این دره و وجود غارهای متعددی که به وسیله انسانهای پیش از تاریخ اشغال گردیده ، سبب شد که ما این دره را مرکز تحقیقات مربوط به دوره پالئولیتیک میانه [ دیرینه سنگی ] قرار دهیم . تا کنون ما 17 محل از اقامتگاههای انسانی دوره  دیرینه سنگی را در این دره یافته ایم آنچه مسلم است [ این است که ] با تحقیقات بیشتر می توان محلهای بیشتری پیدا نمود . از این 17 غار ، دست کم 5 غار از انها مربوط به دوره دیرینه سنگی بوده و شامل تمدن موستری [ دوره میانه دیرینه سنگی ] و متجاوز از شش غار دیگر متعلق به دیرینه سنگی فوقانی و شامل تمدن بارادوستی است ، 2 غار دیگر نیز مربوط بهپایان  دیرینه سنگی فوقانی و شامل تمدن زارزی بوده شاید شش غار دیگر نیز مربوط به دیرینه سنگی فوقانی باشند » (ص 16 ) « آثار خرم آباد حاکی از سکونت دامنه دار و مداومی در زاگرس هستند » ( همان ، ص 22).

فرانک هول «  13 مورد تاریخ یابی به وسیله رادیو کربن از آثار دیرینه سنگی در دره خرم آبد » انجام داده ایت که « دو مورد مربوط به دوره موستری و 11 مورد مربوط به مرحله ، بارادوستی بوده ، 2 مورد نمونه موستری از لایه زیرین غار کنجی به دست آمده و تاریخ آن متجاوز از 40 هزارسال » است و « نمونه بارادوستی به دست آمده از غار یافته بین 21 هزار تا 40 هزار سال پیش تاریخ گذاری شده اند » (همان ، ص 31 ).

...

...

...

فرانک هول « به علت وفور محلهای دوره دیرینه سنگی دردره خرم آباد به یک دسته بندی موقتی از محلهای مسکونی » به شرح زیر دست یافته است :

« 1-اقامتگاههای فصلی که  احتمالا به وسیله 1 یا 2 خانواده پدر سالاری در مدت کوتاهی و یک فصل از سال اشغال می شده اند .

2- اقامتگاههای کشتار که به وسیله گروهی از شکارچیان برای یک یا دو روز اشغال می شده اند که بین 40 هزار تا 100 هزار سال قبل از میلاد مسیح مورد استفاده بوده اند .

3- اقامتگاههای موقتی که شکارچیان برای لحظاتی کوتاه جهت برررسی وضع شکار یا ساختن ابزار سنگی در آنجا توقف نموده و معمولا پس از ترک کردن دیگر به آنجا مراجعه نمی نمودند » ( همان ، ص 35 )

...

...

...

وی در ادامه پژوهشهای خود « در دره خرم آباد به محل اردوگاههای شبانی که مربوط به 6000  تا 5800 سال پیش از میلاد مسیح » بوده اند ، دست یافته و نتیجه گرفته است که بین 45 هزار تا 38 هزرا سال پیش از این مردمانی غار نشین در این دره سکونت داشته اند که گاهی برای شکار غذایی اصلی خود کوچ می کرده اند .

دیگر آثاری که از هزارهای پیش از میلا مسیح در این سرزمین به جای مانده اند حکایت از زیست اقوام و تأثیر مردمان  و فرهنگ ان بر فرهنگ ایران باستان دارند . پیشرفت آنان به ویژه کاسیها – قدیمی ترین ساکنان و حکام آریایی این دیار که 576 سال بر بابل حکومت کردند – باعث اعجاب جهانیان شده است ، و به همین دلیل لرستان را« مهد تمدن مفرغ (برنز ) » نامیده اند .

اما در تواریخ نام عیلامیان به عنوان نخستین دولت که به طور منظم بر لرستان حکومت کرده اند ثبت شده است .

 

 بازگو شده ازچاپ اول  کتاب « تاریخ خرم آباد » ، تألیف سید فرید قاسمی ، انتشارات افلاک ، 1375 ، صفحات 9 تا 11 .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

زبان لری

 

http://www.khormoa.persianblog.com/

 

بنا به گفته ای پارسی میانه آنچنان  از میان نرفته که هیچ گونه نام و نشانی از خود  در زبان پارسی نو که زبان کنونی مردم ایران است بجایی نگذاشته باشد .

در تایید این گفتار باید یادآور شد که امروزه مردمانی با فرهنگی بسیار کهن و پرمایه و خردمندانی سترگ بنام لر در سرزمینی که محل سکونت اجداد باستانی آنان از هزاران سال پیش بوده زندگی می کنند . و هنوز که هنوز  است با زبان و لهجه پارسی میانه ( پهلوی ) یا همان زبان دورانهای اشکانیان و ساسانیان با هم گفتگو می کنند . با همان زبانی که پیشینیانشان از صدها سال پیش بوسیله آن با یکدیگرگفتگو و ارتباط برقرار می کرده اند.

همان زبانی که سرآغاز دوستی ها و همکاریهای بزرگی بوده ،  که به بر جای گذاردن این همه ماندگارهای کهن و گرانبهاء و پر ارزش - هنری ، فرهنگی ، ادبی و ... که مایه مباهات و افتخار و سرافرازی و سربلندی ما هستند - انجامیده است .

این کوچکترین هیچگونه ادعای در زمینه آگاهی آنچنانی بر دانشهای مانند  زبان شناسی ، باستان شناسی و ... ندارم  . اما این گفته بزرگان و دانشمندانی است که موی را در آسیاب پژوهش سپید کرده اند . ولی در اینجا اینجانب تنها بر آنم که از دهها تشابه واژگانی میان زبان لری امروزی و زبان پهلوی  گذشته وجود دارد . اندکی را در حد توانم و به مرور برای شما عرضه دارم . چه شاید سندی برتر از این نمیشود ارائه کرد ، جز واژگانی از این زبان و گویش تاریخی و کهن .

باشد تا دشمنان نادان و دیوسیرت ایران و فرهنگ ایرانی بدانند تا خون ایرانی در رگهایی مردمان این دیار ( ایران ) هست این مرز کهن و بوم باستانی(ایران) و فرهنگ پشتوانه دارش به این سادگیها از بین نخواهد رفت  . و از سویی توجه دوستداران ایران و فرهنگ ایرانی را به این نکته جلب کنم که ، با دیدی تیز بینانه و موشکاف می توان از گوشه و کنار ایران یادمانهای زنده و پویایی از زندگی پر از سربلندی گذشتگانمان به دست بیاوریم و با گسترش  تا جوانان و نوجوانان این قوم بزرگ (لرها ) و سرزمین باستانی (همچون سایر نقاط ایران ) و دیگر اقوام محترم و گرامی و بزرگ ایران  بدانند که از چه نسل ، ریشه و تباری هستند - و پیشینیانشان در سایه تلاش و کوشش خود چه روزگاربا شکوهی داشته اند . -  و همچون نیاکان خود ایران را دوباره – اما با رنگی امروزی - به آن بزرگی و سروری فرهنگی ، هنری ، مادی و .... پیشترهایش برسانند . ایدون بادا

 حرف

 تلفظ

 Z

ژ 

 z

 ز

x

خ

 

 

 

 حرف

 تلفظ

 A

 آ

a 

زبر(فتحه) 

 

فارسی

گفتش

لری

خوراک- دم پخت

Ash

آش

آسیاب -آسیا

Asiy-Aow

آسیاو

//

asiy-Aow

اسیآو

آرام

Arem

آرم

شکم

eshkam

اشکم

اقبال

baxt

بخت

اشک

aser

اسر

خارپشت

ZeZO

ژژو

پارسال

pAr

پار

پرچین

parchi

پرچی

پادشاه

pAteshA

پاتشاه

پریروز

pariyr

پریر

خورشید

xvar

خور

خواهر

xo-ar

خور

درخت

dAr

دار

عقاب

dAl

دال

دوشیدن

doxteh

دوخته

عدد 2

du

دو

جنگل -درختان انبوه

razou

رزو

بی پوشش -عریان

rout

روت

//

riyt

ریت

زن

Zan

ژن

سهميه - ترس

sam

سم

سرخ

sour

سور

 عدد 6

shash

شش

کنار-زیربغل

kash

کش

گرد-غبار

gart

گرت

گردش

gasht

گشت

تپه

gar

گر

نوعی طالبی

garmak

گرمک

عقده - گره

ge-rye

گری

حفره -دره

gour

گور

عريان - لخت

lutak

لوتک

باد

vAy

وای

شوهر

mira

میره

//

mirak

میرک

درخت مورد

mort

مورت

پرييدن - پرش

vAz

واز

تن - سينه - کنار- بر

var

ور

بره

vark

ورک

خاطر - یاد

viyr

ویر

گراز

ve-rAz

وراز

عدد 1000

hazAr

هزار

عادت - خوی

houk

هوک

هست

hiy

هی

گذاشتن

hiyshteh

هیشته

عدد 1

yak

یک

 

پژوهشی را که خوانديد با کمک از دست نوشته های زير نگاشته شده است :

فرهنگ مردم لرستان -سعيد شادابی (زير نظر سيدابوالقاسم انجوی شيرازی)-انتشارات افلاک-۱۳۷۷

دانشنامه مزديسنا -دکتر جهانگير اوشيدری -نشر مرکز -چاپ دوم ۱۳۷۸

فرهنگ لری - حميد ايزد پناه -انتشارات اساطير -۱۳۸۱

تاريخ خرم آباد -سيد فريد قاسمی -انتشارات افلاک-۱۳۷۵

داستانها و زبانزدهای لری - حميد ايزد پناه -انتشارات بلخ-۱۳۶۲

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

مفرغهای لرستان در موزه ی ملی ایران

http://www.khormoa.persianblog.com/

 

با درودی دوباره

چند روز پيش وقتی که سرگرم جستجو در اينترنت برای يافتن چند عکس بودم

اتفاقی به يک پايگاه برخوردم که مربوط به موزه ملی ايران  بود .

از ديدن تصوير دست ساخته های پيشينيانمان که آنان را در زمان تاريکی و سياهی تاريخ غرب و گاهی که ساير نقاط عاری از هر نوع تمدن بودند ساخته شده اند بسيار شاد و خوشحال و در عين حال ناراحت شدم . 

و پرسشی برام پيش اومد . اينکه آيا من حق دارم به چنين بزرگان هنرمند و فرزانه ای نام پيشينيان خود را بدهم؟

چه آنان خاک را به افلاک رسانيدند . و ايران در زمان ايشان تاج سر جهان بود اما اکنون دست کم از نظر اقتصادی هيچ حرفی برای گفتن ندارد يک کشور در حال توسعه حساب می شود .

اين موزه بخشی هم به نام تاريخی و لرستان دارد . با توجه به اينکه موضوع آن با وبلاگ من جور در می اومد و من نوشته ای رو در اونجا ديديم که برام خيلی جالب بود پس  بد نديدم که برای مزيد اطلاع شما عزيزان اونو براتون بازگو کنم براتون بنويسم .

 

 

مجموعه لرستان


  در سالهاي 28-1930 م تعداد بيشماري اشياء برنزي معروف به برنزهاي لرستان وارد بازار عتيقه کشورهاي مختلف گرديد اين امر سبب شد تا زمينه مساعدي براي مطالعه اين اشياء فراهم گردد. همچنين بررسي و پژوهش هاي باستان شناسي در نواحي غرب ايران بويژه استانهاي لرستان، ايلام، کرمانشاه، آغاز شد. دانشمندان مختلف، با مطالعه اين آثار نظرات متفاوتي را ايراد نموده و تاريخهاي گوناگوني را براي، آنها اعلام داشتند. برخي ساخت اين اشياء را به اقوام کاسي که در کوهپايه هاي دامنه زاگرس زندگي مي کردند، نسبت مي دهند. واين آثار را متعلق به هزاره سوم تا هزاره اول ق.م. مي دانند.

مجموعه موجود  در بخش لرستان موزه ايران باستان به دليل کثرت و تنوع اين گونه اشياء ، يکي از کاملترين و ارزشمندترين مجموعه هاي دنيا محسوب مي گردد. اکثر اين اشياء از طريق حفريات غيرعلمي ، تعدادي حاصل کاوش هاي علمي از محوطه هاي باستاني چون ورکبود، ولي در استان ايلام ، سرخدم، کفترلان، چغاسبز، دم آويزه و... در لرستان و مناطق از استان کرمانشاهان بدست آمده و يا ازطريق خريداري يا اهداء به اين بخش راه يافته اند.

اشياء مفرغي اين مجموعه اغلب شامل ادوات جنگي: خنجر، شمشير، سرگرز و... ادوات و ساز و برگ اسب ( انواع لگام، آويزها و...) زيورآلات ( گوشواره،  انگشتر، گردن بند و ...) مجسمه هاي کوچک انسان و حيوان، انواع طلسم ها ، علم ها و ظروف مفرغي است. در بين اين اشياء ظروف سفالي متنوعي نيز وجود دارد. از جمله اشياء مفرغي ارزشمند اين بخش مي توان از مجسمه مفرغي معروف به جنگجوي لرستان با کتيبه اي ميخي بابلي جديد از پشتکوه لرستان ( 500-900 ق.م.) ، پياله کوچک مفرغي با نقش دژ ( قلعه) و انسان بالدار از ورکبود ( 1000 ق.م.) نام برد.

 اين کوچکترين نيز نوشته ای در اين راستا در دست تهيه دارد که در اولين فرصت تقديم ميشود به اميد پروردگار

 

ايران هماره آباد و خرم بادا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

ايين ايرانی لری «کاسيت »

 

http://www.khormoa.persianblog.com/

 

قوم ((كاسیت )) يا ((كوسى )) در لرستان سكنى داشتند. اين قوم متمدن ترين مردم روزگار خويش بوده است . اين قوم ايرانی آريايی با عنصر، غير آريائی بابلى در آميخت و بر آن قوم سلطه يافت و قرنها حكومت نمود. ((ديا كونف )) محقق شوروى مى نويسد كه قوم كوسى يا كاست ها داراى خدايان متعدد بوده اند. وى خدايان مهم اين قوم را شناسائى كرده و مى گويد يكى از اين خدايان ((كاشو)) خداى قبيله ويناى كاستيان شمرده مى شد. ديگرى شيمالى )) الله كوهستان نام داشت ، كه نام ديگر آن ((شيب رو)) بود. ((شوكامون )) خداى آتش زيرزمينى و حامى سلاله شاهى بود. خدايان ديگر عبارت بودند از: ((هاربه )) و ((شيخو)) و ((ساخ )) خداى خورشيد يا ((شورياش )). عقايد مذهبى اين قوم در آثار باستانى لرستان مشهود است . اين قوم به يك قدرت آسمانى عقيده داشته اند. كاست ها جزئيان عقايد و آداب خود را در هنرشان منعكس نموده اند. آثار به دست امده نشان مى دهد كه اين قوم بشدت مذهبى بوده است و به دنياى پس از مرگ مى انديشيده است . اين قوم به دفن اشياء مورد نياز متوفى اقدام مى كرده ، زيرا عقيده داشته كه در آن دنيا اين لوازم وى را بكار خواهد آمد. دفن اسب و ارابه و خدمه نمودى از چنين باورى استوار است . مردان را در قبرستان زنان دفن نمى كرده اند. مردان و زنان گورستان جداگانه اى داشته اند. نقوش بدست آمده حكايت از خدايان اساطيرى دارد كه به شكل انسان و حيوان ترسيم شده اند؛ ((بت سروش )) كه چند سر دارد، مظهر عدالت بوده است . اين بت پيكره اى از حيوانات گوناگون دارد. الهه مادر ((اشيى )) نام دارد كه براى باردارى از آن استمداد مى شده است ( هم اکنون در لرستان نامهای از قبيل «اشي» و يا« اشه» برای زنان وجود دارد که شايد بازمانده از ان دوران باشد ). بت روسو داراى نقوشى است كه يادآور تصورات قيامت است . قوم كاستى نذورى به معابد و خدايان تقديم مى كرده اند. اشيائى كه از معبد ((سرخ دم )) كوه دشت لرستان به دست آمده نشان مى دهد كه مردم اين نواحى از مناطق گوناگون بوده اند ولى آداب و مراسم مذهبى واحدى داشته اند. معبد مذكور يكى از عبادتگاههاى ساكنان لرستان است .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

يکی از ساختمانهای ايين مهر پرستی در ايران

 

http://www.khormoa.persianblog.com/

 

 خرم آباد لرستان يكى از مراكز بزرگ و عمده مهرپرستى ايران باستان بوده است . در حال حاضر در جنوب غربى شهرستان خرم آباد آثارى و ابنيه ای به جای مانده از دوران مهرپرستى به چشم مى خورد. در دره مشهور به ((بابا عباسى )) و كنار ((سفيد كوه ))، دخمه اى بر سينه كوه وجود دارد كه يادگار دوران مهرپرستى ايرانيان است . اين دخمه داراى چند ستون و چهار ديوار مى باشد. مردم اين منطقه اين دخمه را (كه مدعى اند قبرى در آن وجود دارد (؟)) به ((مقبره بابا عباسى )) مى شناسند. مردم بر اساس اعتقادات كهنى كه دارند، نذورى از قبيل مهره هاى رنگارنگ ، دستبند، نخ و... تقديم مى كنند و دخيل مى شوند ( البته اکنون به دليل احداث يک پادگان نظامی و محاصره شدن اين معبد در آن طی ۳۰-۴۰ سال اخير ديگر دسترسی به اين پرستشگاه برای همگان و به سادگی مقدور نيست ).هر چند اثرى از قبر در اين دخمه مشاهده نمى شود، اما باور عامه آن نواحى بر اين است كه ((بابا عباسى )) در اينجا مدفون است ( در اين منطقه کوهی ديگر به نام «يافته » نيز و جود دارد که آنرا مدفن «باباخوشين» بانی فرقه « علی الهی » در لرستان می دانند و شايد « بابا عباس » از ياران و يا مريدان او باشد).(345) روى اين اصل مى توان گفت كه اين اعتقاد كهن و احترام به اين دخمه ، از يك اعتقاد كهن مهرپرستى رونق داشتند. اغلب مهرابه هاى در دوره ساسانى به صورت آتشكده در آمد و در عصر اسلامى تغيير و تحلو كلى يافت . ((آوه )) يا ((آبه )) در فارسى ((گنبد)) را گويند.( در زبان لری به اين محل« تو وه بووآس» گويند که شايد واژه «وه» همان صورت متحول شده «آوه» باشد ) مانند: سردابه ، گرمابه و... كلمه ((مهرابه )) بعدها به صورت ((مهراب )) يا ((محراب )) نوشته شد. از آنجا كه آئين ((ميترائيسم )) با آئين هاى جديد سازش و تفاهم نداشت ، لذا در ادوار مختلف تاريخى عقيدتى اين سرزمين ، دچار ويرانى و تغيير مى شود. مانند معبد ((مهر)) (ناهيد يا آناهيتا) در شهر ((كنگاور)). خلاصه اين كه : مقبره ((بابا عباسى )) بدون شك يك ((معبد مهرپرستى )) است . لرستان آثار ديگرى از اين آئين كهن آريائى را به يادگار دارد .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

ريشه يابی دو واژه لری

 

http://www.khormoa.persianblog.com/

 

زبان (گويش ) لري  از نظر دانش زبان شناسي  جزو زبانهاي غربي ايران و از اين گروه در زير شاخه جنوبي آن قرار دارد . از جمله زبانهاي حال حاضر ايران است كه نزديكي بسياري به زبان  پهلوي  دارد . و چه بسيار واژگاني پهلوي كه امروزه  پس از گذشتن صدها  سال همچنان -  دست كم  با دگرگونيهاي اندك – در گفتگوهاي روزمره بكار گرفته مي شوند . واژگاني همچون  ايواره ( غروب ، عصر ) ، خور  ( خورشيد ) ، آگر ( آتش )  و ....  با توجه به اين مختصري كه بيان شد قصد دارم رابطه بين  داستان پسران سه گانه فريدون و  دو كلمه در زبان لري  بيان كنيم  .

( البته بايد يادآوري كنم كه بنده در اينجا هدف ثابت كردن موضوعي را ندارم و تنها مي خواهم دو واژه را  ريشه يابي كرده باشم. همين  و بس )

 

 در زبان لري يكي از معاني  كلمه «  تور » ،  رنجيده شدن ، قهر كردن و با ناراحتي و عصبانيت از مكان و محلي بيرون  رفتن و گريختن و آنجا را ترك كردن است.

 و كلماتي از قبيل : تورس ( رنجيد ) ،  تورسه ( رنجيدن )، تورنه ( رنجاندن )  و .. از آن گرفته شده اند . و همچنين كلمه « توز » به معني شكسته خورده و از ميدان با خفت و خواري گريختن در زبان لري كه به عقيده برخي اساتيد نام ديگري است كه بر تورانيان گذارده شده است ..

 

در زبان انگليسي امروزي  نيزكلمه « تور»  به معني بيرون شدن  و گردش و ديدار ، به صورت دسته جمعي يا به تنهاي مي باشد  . كه از آن كلماتي مانند  توريست ، تور و .... اشتقاق شده است .

 

و همچنين در زبان لري  كلمه « سلم » به معني :  سراز فرمان برتافتن  ، رم  ،  گريختن چارپايان مي باشد .

 و كلماتي مانند: سلمس ( رميد ) ،  سلمو ( بسيار رمنده ) ، سلمسه ( رميدن ) ، سلمنه ( رماندن ، فرار دادن ، تاراندن ) و ...  

 

و همانطوري كه مي دانيد  تور و سلم به همراه ايرج هر سه پسران فريدون بودند . ( جهت اطلاعات بيشتر به وبلاگ «  فرهنگ ايرانيان باستان » به اين آدرس نگاه  كنيد )

http://  www.airyana.persianblog.com

 

 با  توجه به اينكه سلم و تور هم از پدر ( فريدون ) رنجيده خاطر شدند  و  سر از  فرمانبرداري وي برتافتند و كينه ايرج  برادر خود را بر دل گرفتند  مي توان  به نتايج زير رسيد كه :

 

 1 -  برگزديده شدن اين دو واژه  براي  بيان آن  حالت  و  رفتار  در زبان لري  بر اساس و برگرفته  از همين رخداد باشد .

 

2- اين دو واژه از زمانهاي دور  در بين آريائيها  رواج داشته و مورد استفاده بوده اند . و دو پسر،  پدر ستيز فريدون  به مناسبت  انجام چنان رفتاري به اين نامها ، ناميده شده باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

ريشه يابی نام تبار و نژاد لران ۴

 

www.khormoa.persianblog.com

 

در اين جستار و در ادامه آنچه كه در دو نوشته پيشين به پيشگاه شما سروران گرامي پيشكش شد .اكنون به يكي ديگر از پندارهاي نادرست در مورد لرها مي پردازيم .

 

اينكه " لرها را تازي ( عرب ) " مي دانند .

 

در اينكه به گاه هجوم و يورش تازيان و ورود (نكبت بار) ايشان به ايران و سالهاي پس از آن ( همين 1500 سال درد آور ) دگرگوني هاي گسترده اي در فرهنگ ، نژاد و .... ايران ، آن كشور بزرگ و پهناور ( رشك جهان و جهانيان ) پديدار گشت  و اينكه اين سيلاب ويرانگر نورسيده هاي سوسمار خور ، چه ها كه بر سر تيره هاي نژادي ايراني آورد ، بر همگان روشن است ، سخني نيست.  ليكن اينكه تازيان تا چه اندازه  از خويش چيزهاي (كه بيشتر ويراني بوده است و آوارگي ) به يادگار  گزارده اند . و يا اينكه در چه جاهاي بيشتر و در كجاها كمتر بوده است گفتني ها  بسيار است .

لرها كه هماره تاريخ بخشي از ايران  و گروهي از ايرانيان بوده اند در هنگام  جهانگشايي و دين گستري  تازيان!!!!  از آنجايي كه لرها - همچون واپسين جنگ و نبرد ايرانيان و تازيان (ايران – عراق و برادران هم خونش !!!! ) -  در نخستين جبهه اين نبرد بودند. در گاه يورش تازيان چون راه  ورود تازيان از ميان سرزمينهاي كاسيتها مي گذشت ( نهاوند) . كاسيتها نيز بهمراه ديگر ايرانيان به ناچار با تازيان ديو سيرت رودررو و درگير شدند . و ايشان و سرزمين هايشان همانند ديگر ايرانيان از آن دگرگونيها به دور نماندند.

 

پايه تازي دانستن لران بر يكي از دو پندار زير استوار است :

 

1- لرها تازياني هستند كه پس از اسلام از بيابانهاي ( بي گياه و خشك و سوزان ) حجاز و يا سوريه و عراق به آهستگي در چند سال به ايران كوچيده اند . و در كوههاي زاگرس ماندگار شده اند .

 

2- لرها از تخمه و نژاد يكي از تازيان هستند كه در زمان لشگر كشيهاي تازيان و نبردهايشان با ايرانيان در سرزمين لرستان ماندگار شد .

 

اما اينكه آيا لران تازي هستند يا خير ؟

شايد نتوان به روشني و استواري دو گفتار پيشين ( كرد و يا تاتار بودن لرها ) سخن گفت . وليكن چه بسا آنچه در پي مي‌آيد ، پرسشهاي نوئي را بيافريند تا پژوهندگان پرتوان پيرامون آنها به كنكاش و جستجو پرداخته ، پاسخهاي بدست آمده ايشان پرده از بسياري پوشيده ها و  نادانسته‌هاي اين كهترين و جهانيان بردارد .

 

لرها همانگونه كه پيشتر گفته شد بازمانده  كاسيتهاي آريايي هستند . كه ايشان ( كاسيان) پيش از مادها نخستين ، بزرگ ترين و پهناورترين و توانمندترين امپراطوري ايراني را بنيان نهادند و مادها و هخامنشيان پيروان( در اينجا به معني وارث) بي گسست ايشان بودند . كاسيتها تا پايان شاهنشاهي هخامنشيان و پس از ايشان همچنان در گستره خويش فرمانروايي مي كردند . و درهنگام  ورود تازيان به ايران نيز تا مدتهاي بسياري چنين  بود . اينكه پس از ورود تازيان و فروپاشي شهنشاهي ساسانيان تيره هاي از تازيان به استانهاي مانند خوزستان ، فارس و ... وارد شدند و در آنجاها ماندگار گشتند آگاهيهاي ما بسيار است وليكن درباره  مناطق لر نشين دانسته هاي ما بسيار اندك است . اين دانسته هاي اندك در چند دسته زير دسته بندي مي شوند :

1- در زمان خلافت امويه و عباسيان مناطق لرنشين به همراه چند بخش ديگر از ايران زمين آن زمان به سرداران تازي واگذار مي شده اند .

2- گروههاي از تازيان كوچ كرده  و وارد بخشهاي لر نشين شده و ماندگار گشته اند .

3-برخي از ايرانيان دربند تازيان پس از رهايي از دست ايشان وارد بخشهاي لر نشين شده اند و ماندگار گشته اند .

جاي بسي شگفتي دارد اگر بدانيد كه ، چنانچه واژگان زبان لري  را بازبيني كنيم آنچنان واژگان برگرفته از زبان تازي در زبان لري كم است كه گويي كمترين برخورد را با هم داشته اند . و شايد اين واژگان5 %  از همه واژگان كاربردي زبان لري فراتر نروند.

 

اما اينكه لران در اين باره  چه مي گويند ؟

همچنان كه در نوشتارهاي پيشين نيز گفته شد لران به آرين بودن خويش بسيار مي‌بالند .و بسياري از ايشان از اينكه خويشتن را تازي بي انگارند شرم دارند . و آنرا همچون دشنامي به خويش مي دانند . ( براي يك نمونه اينكه در ميان لران به كسي كه خويش را  از همه چيز نا آگاه  و نادان مي نماياند E_roo = عروو = عرب = تازي مي گويند ) .

وليكن در ميان برخي اندك از لران دو پندار فراگير زير درباره تازي دانستن خويش را مي توان يافت :

1 آنان كه خويش را از خاندان پيامبر اسلام مي دانند ( خانوداه هاي سادات ) .

2 آنان كه خويش را از بازماندگان خانواده و يا همراهان  سرداران تازي  مي دانند ( حسنوندها ويا ميرهاي لرستان و يا بابويي كهگيلويه و يا عرب بيك هاي چهارمحال بختياري ).

 

اما اينكه اين گفته‌هاي ايشان تا چه اندازه درست و راست باشد خود جاي گفتگو و كنكاش فراوان دارد .

چه پيروزي تازيان و زور گرفتنشان بر ايرانيان و گسترش آيين اسلام در ايران و كمرنگ شدن دين كهن ايشان فرهنگ ايرانيان را دچار دگرگوني فراواني كرد كه اين خود به پيدايش نظام سياسي نويني انجاميد . در اين رهگذر برخي گروههاي سودجو و شياد براي رسيدن به اهداف خويش و يا گروههاي كه توان ايستاي نداشتند براي  گريز از گزند و آزار  تازيان نياي خود را به يكي از بزرگان ، سرداران و يا خاندانهاي بزرگ تازي و يا پاكان دين نوين و يا خاندان پيامبر اسلام  مي رساندند .

براي نمونه واليان لرستان با آنكه از تيره  سليورزي  لرستان ( يكي در تيره‌هاي بسيار كهن لر هستند) بوده اند.براي اينكه بتوانند دلهاي مردم لرستان ( كه مهر بسياري به خاندان پيامبر اسلام دارند ) بدست بياورند . خود را از وابستگان خاندان آن پيامبر معرفي مي‌كرده اند. كه در اين كار بسيار كامياب بودند .

با همه آنچه كه گفته شد اگر تازياني در گذشته هاي دور ( 1300 تا 700 سال پيش) به ميان لرها آمده و ماندگار شده باشند . آنچنان گرفتار فرهنگ و زبان كهن  و پربار و پيشرفته ايراني ( در اينجا لرها ) شدند كه زبان و فرهنگ بدوي  و پيش پا افتاده خويش را به فراموشي بيابانهاي خشك و سوزان زادگاهشان سپرده و در ميان دريايي خروشان و پرگهر فرهنگ ما ناپديد شدند كه گويي هرگز نيامدند و نبوده اند . و چنانچه به گفته هميشگي ايرانيان -  فرهنگ دوست و فرهنگ پرور-  برتري را در فرهنگ و دانش بدانيم و خويشاندي را در اين دو جستجو كنيم . - و نه همچون نژاد پرستان و تن پروران در خون – شايد با اندكي خوش بيني بشود آنان را تازيان لر شده ناميد . چه هم اينك سواي يك گروه كوچك تازي زبان در رستم  ممسني و جدايي از تازياني كه به تازگي  وارد بخشهاي لر نشين شده اند ، نمي توان گروهها و يا تيره هاي را در بين لران يافت كه به زبان تازيان سخن گويند و يا نشانهاي از فرهنگ ايشان را به همراه خود داشته باشند ( به گونه اي كه بتوان انان را تازي ناميد ) .

 

( ريشه يابی نام تبار و نژاد لران  شماره هاي 1 و 2 و3 و 4 ) نوشته شده  با بهره گيري  و ياری از :

 

1-     قوم لر ** سرور دكتر سكندر امان ا.. بهاروند ** آگاه **چاپ دوم پاييز 74 ** ص 25 – 43

2-     تاريخ لرستان روزگار قاجار *** شادروان محمدرضا واليزاده معجزي **حروفيه **چاپ نخست 1380

3-     آثار باستاني و تاريخي لرستان جلد نخست ** سرور حميد ايزد پناه **انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ** چاپ نخست 1376 **ص 50 – 76

4-     فرهنگ مردم لرستان ** سعيد شادابي ** افلاك ** چاپ نخست 1377

5-     لرستالن در سفرنامه سياحان ** محمد حسين آريا ** فكر روز ** چاپ نخست 1376

6-     جغرافياي تاريخي الشتر و ريشه نژادي قوم لر ** حجت ا.. حيدري ** افلاك ** چاپ نخست 1379

7-     تاريخ 10000 ساله ايران ** جلدهاي 2 و3و4 ** استادعبدالعظيم رضايي**اقبال **چاپ هفتم 1375

8-     كتاب لرستان 1 ** به كوشش فريد قاسمي **حروفيه**ص 9- 25

9-     نشريه لرستان شناسي شقايق شماره هاي 1 و 2 و 3 و4

۱۰-دلفان در گذر تاريخ (مشاهير اهل حق ) بخش ۱ **ايرج کاظمی ** افلاک **۱۳۸۰

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

ريشه يابی نام تبار و نژاد لران ۳

 

http://www.khormoa.persianblog.com/

 

لران جزو اندک اقوام ایرانی هستند که پراکندگی و محدوده جغرافیایی ایشان به طور کامل  در درون گسترده کنونی ایران جای گرفته . این قوم یکی از کهنترین اهالی و ساکنین ایران هستند .  اما متاسفانه و به هر دلیل در مورد گذشته ، تبار و ... ایشان لغزشها و پنداشتهای نادرست فراوانی وجود دارد که درجستارهای پیشین و  این جستار پیرامون آن سخن می گوییم .

 

1- بنابر ادله زیر لران ، کرد و یا شاخه ای از اکراد ایران نیستند .

 

الف ) این که خود لران هرگز چنین نیاندیشیده اند و هرگز چنین گفته ای بر زبان نرانده اند . و حتی از شنیدن چنین گفته ای به خنده می افتند

 

ب) کردان گروهی از ایرانیان هستند که در چندین کشور(سوریه ، عراق ، ایران ، ترکیه ) پراکنده اند . و اما نکته قابل توجه عدم اشتراکات آنچنانی میان ایشان می باشد . به گونه ای که کردان دارای هیچ گونه پیوستگی فرهنگی و زبانی نیستند برای نمونه : کردان شکاک ارومیه هیچ گاه نمی توانند با زبان و گویش خویش با کردی از اکراد کرمانشاه ، پاوه ، ایلام و یا قصر شیرین به راحتی سخن گویند . و اصولا گویشهای که اکنون در زیر گروه کردی قرار می گیرند تا ان پایه که تفاوت داردند مشترکات ندارند . به گونه ای که شاید بتوان گفت تیره های  متفاوت ایشان گاه نمی توانند با دو گویش از  زبان کردی با یکدیگر سخن گویند و نا چار به بهره گیری از زبانی دیگر هستند .

این امر حتی در پوشش ، مذهب ، عقاید ، پندارها و آداب و سنن ایشان مشهود است .

و نکته جالبتر اینکه کردان از شهری به شهری دیگر و یا تیره ای به تیره دیگر در کرد بودن دیگران شک دارند و هر تیره و یا شهر تنها خود را کرد دانسته و منکر کرد بودن دیگران می شوند . برای مثال در استان کرمانشاه که یکی از استانهای کرد نشین هم مرز با یکی از استانهای لر نشین (استان لرستان ) می باشد .مردم شهرستانی مانند پاوه ساکنان و اهالی شهر کرمانشاه را کرد نمی دانند و ایشان را جزو فارسها به حساب می آورند . و مردم کرمانشاه نیز چنین دیدی به ساکنان کنگاور دارند . و کنگاوریان نیز چنین دیدی نسبت به شهر کرند غرب و یا اسلام آباد دارند . و همچنین است برای سایر مناطق کرد نشین که هر تیره ، تیره های دیگر ترک ، فارس ، عرب ، لر و ... می دانند.

و اما در برابر ایشان لران که در گستره ای به وسعت 40% از خاک کشور ایران پراکنده اند . چه آنها که در هسته اصلی و خواستگاه این قوم ساکنند(استانهای کهگیلویه و بویر احمد ، چهارمحال بختیاری ، لرستان و بخشهای از استانهای خوزستان ، ایلام ، همدان ،کرمانشاه ، اصفهان ، مرکزی ، فارس و هرمزگان  )  و چه آنها که از پایگاه و خواستگاه اولیه لران بدورند [مانند لران ساکنن استان کرمان (که در زمان افشاریه و زندیه به انجا کوچ کرده اند )، یا استان قزوین ، گیلان ، مازندران ، قم ، تهران و  یا استان خراسان ] دارای چنان  یکدستی  و اشتراک  فرهنگی ، پوششی ، زبانی ، عقیده ای ، مذهبی ، پندارها ، زبانی و ...    هستند که برای مثال یک لر ساکن خرم آباد به راحتی می تواند با یک لر ساکن یاسوج و یا یک لر ساکن استان فارس سخن گوید . و اگر هم چندگانگی های هم وجود داشته باشد آنچان کم است که حتی ممکن است در نگاه اول  به نظر نرسد . و جالب اینجاست که همه تیرهای لر در پیوستگی و هم نژاد بودن با سایر لران توافق و هم رای دارند آنچنان که یک لر ساکن شوشتر یک لر ساکن لوشان را کاملا لر می داند . یک لر ساکن پلدختر لرستان نیز هر دوی ایشان و یک لر ساکن ممسنی فارس را مانند خویش لر می داند . و نکته جالب دیگر اینکه پوشش و جامه  لران (بدون احتساب جامه برای دوجنس زن و مرد) در تمام مناطق لر نشین بیش از دوگونه لرستانی و بختیاری نیست .

 

پ ) تاریخچه و پیشینه سکونت و  شهر نشینی  در مناطق لر نشین بسا پیشتر از مناطق کرد نشین است . چه حتی می توان با تدقیق در آثار به جای مانده از گذشته ای دور می توان رد پاههای فراوانی از لران بدست آورد . مانند لباس و پوشش نگارهای تخت جمشید که تا حدود بسیاری به جامه کنونی لران یکسان است (کلاهی نمدین و جامه ای بلند) اما هیچ نشانی حتی از لباسهای کنونی کردان نیز نمی توان یافت و کلا از کردان کمتریادگاری  یافت می شود (یا اگر هست کمی مطالعات و پژوهش و سواد این کهترین بنای چنین پنداری را برایم بوجود آورده ).

 

ت ) درمورد ژنتیک و شکل ظاهری چهره  و اندام  نیز لران دارای تلورانس بسیار کمی هستند . اما کردان دارای آنچنان تلورانسی هستند که ادمی در یکی بودن ایشان به شک می افتد .

 

ث ) در مورد گویش نیز زبان لری جزو گروه جنوب غربی زبانهای ایرانی است وهم گروه زبانهای همچون فارسی ، کومزاری ، تاتی ، و دوانی  و اما زبان  کردی جزو گروه شمال غربی زبانهای ایرانی و هم گروه زبانهای مانند سمنانی ، گیلکی ، بلوچی و ..  است . این امر خود گواهی دیگر  بر دوگانگی لران و زبان ایشان از کردی می باشد . و نکته شگفت انگیز اینکه برای نمونه به مقایسه زبان چهار شهر از دو منطقه لر و کرد نشین  می پردازیم . 1 سنندج ، 2 کرمانشاه از مناطق کرد نشین و3  خرم آباد و4  نورآباد ممسنی  از مناطق لر نشین . از میان این شهرها 3 و 2 که از دو منطقه لر و کرد نشین هستند بسیار به هم نزدیکند . و شهرهای 1 و4  دارای بیشترین فاصله اند . 

قاعدتآ مردمان دو شهر کرمانشاه و خرم آباد که فاصله ای در حدود 200 کیلومتر با هم دارند باید بتوانند 40 % از گفته های یکدیگر را بفهمند اما در عالم واقعیت چنین نیست و ایشان حتی نمی توانند 20% از گفته های یکدیگر را بفهمند . اما شهرهای 3 و 4 که در حدود 400 کیلومتر با هم فاصله دارند دقیقا متوجه گفته های یکدیگر تا 90 % می شوند . و اصولا به یک زبان سخن می گویند . و حال آنکه  شهرهای 1 و 2  با حدود 200 کیلومتر فاصله تنها متوجه 60 % از گفته های یکدیگر می شوند . وشهرهای 1 و 3 هم هرگز نمی توانند زبان هم را درک کنند و چنین است برای  شهرهای 1 و 2  که هرگز نمی توانند زبان شهر 4 را متوجه شوند . این امر نشان می دهد که تا چه حد شهرهای نامبرده با هم پیوستگی و گسستگی قومی و زبانی دارند .

 

و البته چیزی که شاید باعث شده است تا چنینی لغزشی در مورد یکسان بودن کردان و لران پیش بیاید شاید همسایگی ایشان با یکدیگر باشد . اما باید دقت داشت که همانگونه که دو همسایه ممکن است از یکدیگر کمک بگیرند و یا از وسایل یکدیگر استفاده کنند . همانگونه هم لران و کردان سالیان سال  در کنار هم  زیسته اند . و هردوی ایشان به دیده یک همسایه قابل احترام به دیگری نگریسته اند . هر چند ممکن است که برخی اوقات گروههای کوچک  از لران و یا کردان به میان قوم دیگر مهاجرت کرده باشند اما هرگز این مهاجرتها آنچنان نبوده که بتواند فرهنگ ، نژاد ، قومیت و...  دیگری را تحت تاثیر قرار دهد و گروههای مهاجر هم با تمام وجود در حفظ قومیت خویش  و عدم آمیختگی با قوم میزبان کوشیده اند به گونه ای که شاید جزایری بسیار کوچک  بوده اند در اقیانوس قوم همسایه و هم این نیز بتوان به راحتی ایشان را تشخیص داد . اما این امر هیچگاه دلیل بر یکی بودن ایشان(کردان و لران ) نیست .

 

نوشته پشین " لرها تاتار شدند " نیز بخشی از این جستار بود که پیش از موعد مقرر به حضور بزرگواران تقدیم شد . و اما " تازی نبودن  لران و یا شاخه های از ایشان " جانمایه نوشته پسین است .

 

در پناه فر ایزدی سرافراز باشید و پیروز

 

خرم و آباد بادا برنزستان (لرستان یکپارچه)

 

پاینده بادا ایران و ایران .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

اشی کهن نامی زیبنده ی بانوان لر

www.khormoa.persianblog.com

زبانهاي باستاني ايران اينبارنيز پيرامون يكي از نامهاي كهن و پركاربرد در لرستان سخن خواهيم گفت .

 

 

اشه ( اشه بانو ) ، اشي ( اشي بانو )

 

كه در لرستان نامي است براي  دختران و به آرش : روشن ، نوراني ، پاك ، روشن گر ، روشن پندار ، روشن روان ، روشني درون ، روشن چهر ، زيبا رو ، راستگو  ، وفا دار

 

 

اشا : در اوستا پاكي و راستي است . ( دانشنامه مزديسنا** دكتر جهانگير اوشيدري ، ص 113)

 

اشو : پاك و مقدس از ريشه اشا مي باشد . اين واژه در زند و پازند به معني بهشتي در برابر دوزخي مي باشد . كه واژگان اشو رئوچه : كسي كه فروغ و روشنايي ( اشا ) و راستي با اوست ، اشون ، اشونت ، اشه‌وهيشته برگرفته از آن هستند . ( دانشنامه مزديسنا** دكتر جهانگير اوشيدري ، ص111)

 

اشه : (= اشا ) به معني راستي و جزئ اصلي نام امشاسپند ارديبهشت (در اوستا اشه وهيشته ) . معني اشه را در گزارشهاي گاهان در هند و اروپا  و ايران ، راستي ، حق ، حقيقت ، دادگري ، سامان ، آفاق ، قانون ابدي آفرينش ، نظم و ترتيب كامل ، سامان مقرر مزدايي و تعبيرهاي ديگري از اين دست نوشته اند . با اين حال هنوز كسي حرف آخر را نزده  و نتوانسته تعريف جامع و مانعي از اين اصل و اصطلاح گاهاني بدست دهد ....(اوستا – گزارش و پژوهش جليل دوستخواه – ص 919 )

 

اشي : گاهي اسم مجرد است به معني توانگري و بخشايش و بركت و نعمت و مزد و پاداش و بهره و گاهي هم اسم خاص ايزدي است كه نگهبان ثروت و دارائي به عهده اوست . ( دانشنامه مزديسنا** دكتر جهانگير اوشيدري ، ص 114 – ذيل اشي ونگوهي )

 

اشي ونگوهي : يا اشيش ونگوهي همان ايزد ارد و ارت است . ونگهو صفت است و به معني نيك و خوب . لغت وه يا به فارسي از اين ماده است . : گاهي اسم مجرد است به معني توانگري و بخشايش و بركت و نعمت و مزد و پاداش و بهره و گاهي هم اسم خاص ايزدي است كه نگهبان ثروت و دارائي به عهده اوست .... ( دانشنامه مزديسنا** دكتر جهانگير اوشيدري ، ص 114 – ذيل اشي ونگوهي )

 

 

اين نامي كه در لري بكار برده مي شود( اشي ) . شايد همان دگرگون شده  واژه  اشو در اوستايي باشد . چه در لري بسياري از « واوها » به « يا » دگرگون مي شوند . براي نمونه :

 

لري

فارسي

رديف

كيچه

كوچه

1

اردي

اردو

2

دير

دور

3

پيل

پول

4

خين

خون

5

شيي

شوي ( شوهر كردن دختران)

6

 

و بسياري واژگان ديگر .

 

نا گفته نماند كه اشي نام ، خداي مادر و باروري و زايش در فرهنگ كاسيتها بوده است . كه خواهر خدايي برابر ايزد سروش در كيش زردتشت است . و نگهبان دختران و پسران جوان است . كه در نوشتهاي پسين بيشتر در باره او و ديگر خدايان كاسيان گفته خواهد شد

 

آنكه  اشي امروزه  لري  يادگاري از  « اشا يا اشو» اوستايي باشد و يا همان خداي مادر كاسيتها باز يادآور فرهنگ و شهرنشيني  كهن لران و ايراني بودند ايشان مي باشد .

 و اين بار دگر گوشزد مي كند كه :

 بر همه استادان پژوهش و سروران ايران پرست و ايراني دوست بايسته است تا پاسخ پرسشهاي بزرگ تاريخ را در ميان اقوام ايراني و گوشه كنار ايران زمين و در ميان فرهنگ هماره زنده و پويايي آن جستجو كنند چه گر چشم بگشاييم و بر توده مردم نگر افكنيم مي توانيم بسياري ناديدنيها را كه تا امروز به از ديد ما پوشيده بوده در برابر ديدگان خويش ببينيم .

و همچنين برادران و خواهران لر نيز كهترانه خواستارم تا ريشه هاي خود را در خاك زير پاي خويش بجويند نه در ميان انبوه گفته هاي پريشان نويسندگان ناراستگو و كژانديش بيگانه چه بسيار از اين نوشته ها با پندار جدايي افكني و به هبيراه بردن ما ايرانيان نوشته شده است .

 

 

همچنين نوشته‌اي  پيرامون پيوند زبان لري ، سانسكريت و اوستايي در دست فراهم آوردن دارم كه پس از اين نوشتار و در آينده نزديك به پيشگاه سروران گرامي پيشكش مي شود .

 

پاينده بادا و جاويدان ايران

خرم و آباد بادا برنزستان

زنده و پاينده بادا ايران پرست و ايراني

 

 

با بهره گيري و ياري از :

 

1-     اوستا** گزارش و پژوهش سرور جليل دوستخواه **چاپ سوم 1375**مرواريد

2-     دانشنامه مزديسنا** دكتر جهانگير اوشيدري **1371**مركز

3-     فرهنگ لري ** سرور حميد ايزد پناه **1381**اساطير

4-     بدانيم و سربلند باشيم فشرده اي از آموزه هاي زرتشت**دكتر منوچهرمنوچهرپور**1377**فروهره

5-     قوم لر ** سرور دكتر سكندر امان ا.. بهاروند **چاپ دوم پاييز 74 ** آگاه

6-     آثار باستاني و تاريخي لرستان جلد نخست ** سرور حميد ايزد پناه **چاپ نخست 1376**انجمن آثار و مفاخر فرهنگي

7-     فرهنگ مردم لرستان ** سعيد شادابي **1377** افلاك

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

خدایان کاسیت

اینکه کیش و باورهای دینی کاسیان چه نام داشته و یا چگونه بوده به روشنی بر ما آشکار نیست . چه گستردگی  ( که گاه از مرکز ایران کنونی تا سواحل مدیترانه بوده ) و بر سرراه  شمال به جنوب و شرق به غرب بودن سرزمینهای ایشان و همچنین فرمانروایی ایشان برای مدت زمان زیادی ( نزدیک به 650 سال )  بر بابل و میانرودان وهمچنین تاثیرهای متقابلی که در طول سالیان زیاد فرهنگ ایشان با دیگر فرهنگهای همسایه داشته است . دگرگونهای بسیاری را در آراء و باورهای اشان پدید آورده . چنانکه همان اندازه که رد پای ادیان هندو ایرانی و آریایی را می توان در کیش ایشان دید . نشانهای فراوانی نیز از ادیان میانرودی را می توان در باورهای ایشان یافت . گاهی باورهای نخستین مهر پرستی را بصورت شفاهی در آن می توان دید .

 

هر چند که از کیش ایشان چیز زیادی به جا نمانده اما می توان گفت که کاسیان هنگام ورود به ایران و کوههای زاگرس  ( همچون دیگر گروههای هندو ایرانی و آریایی) کیش و باورهای دینی گذشته خود را بهمراه داشتند و آنرا با باورهای بومیان سرزمین و همسایه های نوین خود در آمیختند . و شاید بتوان گفت که در هنگام ورود ایشان به لرستان پایه های نخستین مهرپرستی و زردتشت بصورت شفاهی در حال پی ریزی شدن بود . با خواندن و دقت در «گاتها» که کهن ترین بخش اوستا می باشند و همچنین « ریگ ودا » می توان تا حد زیادی به حال و هوای دینی ان زمان( پیش از ظهور اشو زردتشت ) پی برد . حال و هوای که بصورت متجسم در مفرغهای بدست آمده( به ویژه بتها و دیگر وسایل مذهبی و نذری ) از آن زمان در برابرما قرار می گیرند . زمانی پر از خدایان و دیوان کهن آریایی و خدایان نوزاد کاسیتی .

گرچه از کیش کاسیان جز نام چند خدا و یا چند بت و نقشهای ایشان چیزی به جا نمانده . اما قدر مسلم این کیش و آیین همان آیینی است که بعدا و در زمان ظهور اشو زردتشت از آلودگیها و خرافات پالوده شد و بدست درمان گر این پیامبر ایرانی رنگی یگانه پرستانه ، و بدور از گژاندیشیها و ناپاکیها  بخود گرفت . و تاثیر عظیم و انکار ناپذیر آنرا در ادیان بعدی ایرانی نمی توان نادیده گرفت . بگونه ای  که بعدها  نام بسیاری از خدایان و ردپاهای بسیاری از باورهای کاسیان را می توان در انگارهها و باورهای  دینی  مادها و پارسها و ... به روشنی دریافت . امروزه نیز می توان  در رفتار مردمان لرستان کنونی ردپای بسیار از باورهای آن زمان را پیدا کرد که هنوز هم بصورت زنده و پویا وجود دارند هرچند رنگی اسلامی گرفته اند اما جوهره ای بس کهن تر دارند .

 

آنچه که در بالا آمد تنها پیش زمینه ای بود برای جستارهای پسین که در آینده گفته خواهد آمد . همچنان که در گفتارهای پیشین گفته شد . در این جستار برآنیم تا چند نام برجایی مانده از خدایان کاسیان – و همچنین برابرهای آنها را در میان اقوام و فرهنگهای دیگر - را برای شما بازگو کنیم .

 

 

خدایان کاسیتها( کاسیان (

 

1- کاشو ( Kashu ) ، کاششو( Kashshu ) :

 

خدائی مرد ، خدای پدر نگهبان و نگهدارنده قوم کاسیت ،

نام (پدر) نیایی قوم کاسیت که ایشان خود را از تخمه او می دانسته اند  و خود را به نام او کاسیت نامیده اند .

تا اندازه ای می توان او را با  « زئوس پاتر » یونانیها ، « یوپیتر» رومیها « داگدا » سلتی یکی دانست  . گویا همان « دایوس پیتار » آریایی ( پدر آسمانی ) باشد .

دیاکونف برآنست که شاید این نام لفظ اکدی باشد .

 

2- گیل گامش (Gil Gamesh)   ، گیل گامس (Gil Games)  :

 

خدائی مرد ، نگهبان و نگهدارنده شبانان و گله های گوسفند و بز و جانداران ،

  پیرامون این خدا در گفتارهای پیشین سخن گفته شده . بنابر لوح های گلی بدست آمده او فرمانروایی شهر« اوروک » بوده است . که در پی گیاه زندگانی جاوید رنجها و سختیهای بسیاری می کشد و به سرزمین مردگان می رسد و نیایی خویش « نه پیش تیم » ( یا همان کسی که داستان او بسیار همانند داستان نوح  پیامبراست – نوح بابلی) را می بیند و با کمک او گیاه زندگی جاوید را بدست می آورد . در هنگام بازگشت گیاه را در زورقی می گذارد که ماری برآن دست می یابد و ان را از چنگ « گیل گمش» در می آورد . و ...

اینکه این فرمانروایی بزرگ ، پهلوان و توانمند بابلی چگونه در باورهای کاسیتها  یک قهرمان – خدا شده است جایی پژوهش دارد .

اما گیل گامش خدای کاسیتها را می توان با « ولوس » اسلاوها و « پان ، آپولون » یونانی برابر دانست .

 

3- اشی (Ashi)  :

 

خدائی زن ، خدای مادر

تواناییها و کارکردهای که برای او گفته شده فراوان و بسیار گوناگون است . که در اینجا به بازگو کردن برخی  از برجسته ترین آنها بسنده می شود :

خدای زیبایی ، زایش ،  باروری ، بارداری ، نمو ، رویش ، آبادانی ، نگهدارنده دختران جوان و زنان باردار و کشت های کشتزارها ، روئیدنیها ، گیاهان بارور و باغات و نگهبان و نگهدارنده پیمان و راستی و پاکی,  نگهبان آتش درون آتشگاه خانه ها می باشد .

او را کهن تر از میترا ، اهورا مزدا و آناهیتا در دین زردتشتی می دانند . همچنین او را خواهر « سروش » می دانند .

بنابر کارکردهای فراوان این ایزد بانو تا اندازه ای می توان او را با « گایاماتر، افرودیته ، آتنه ، هستیا » یونانی و « پریتیوی ماتار » هندی ( همان مادر زمین ) و« ایشتار» بابلی و« ایزیس » مصری ، « ساتورنوس ،کرس ،فلورا ، وستا ، پومونا ، لارس ، پالس ، فونوس ، سرس ، دیان یا دیانا ، ونوس ، آرتمین و از همه بیشتر ترمینوس » رومی و « اپونا » ی سلتی یکسان دانست .

گاهی

 

4- سروش (Surosh) :

خدائی مرد ، خدای  بخشندگی و راستگویی و نیک رفتاری و نیک کرداری

در میان کاسیتها قهرمان – خدائیست که برادر و همکار و همیار و دستیار خدای « اشی»  می باشد . 

در آیین زردتشت با خدای آفتاب ( مهر ، میترا ) برابری می کند  .

 

5- سوریاش ( Suriash) ، شوریاش (Shuriash) :

خدائی مرد ، خدای پرتو و نور خورشید ، خدای نور

با هلیوس یونانی(که سوار بر ارابه ای از شرق آسمان به غرب آسمان سفر می کند ) و تموز بابلی برابری می کند. همان سوریا

 ( خدای پرتو آفتاب ) یا ساوینار ( خدای شعاع خورشید ) می باشد.

 

6- سومالیا ( Su malia ) ، شیمالیا (Shimaliya) ، شیمالی ( Shimali )  :

ایزد بانوی چکاد کوهها و رودها و آبهای  روان  از کوهها

این خدای زن  همچون « شیوای  هندی »  گاه  چنان خشمگین و کینه توز بوده که سیلابها را از کوهها بسوی مردم روانه می کرده و گاه چنان مهربان و دلسوز بوده که جویبارها را برای رهایی مردمان از تشنگی روان می ساخته .

 

این خدا تا اندازه ای  با « رودره » ، « ویشنو » هندی  و « فاونوس ، والترانوس » رومی ، « یو ، پوسیدون ، آرمیس » یونانی ،  برابری می کند . گویا همان « شیبارو » (یا سیمالیا و هیمالیا در سانسکریت ) باشد .

 

7- ماراتاش( Maratash) ، ماروتاش ( Marutash)  ، بوریاش (Buriash) :

خدائی مرد ، خدای رعد و برق و باران جان بخش ( بارانهای سودمند )

 که در آسمانهاست و به تندی باد و باران می دود و در آسمان سرگرم  نوازندگی و پایکوبی و دست افشانی است .

تا اندازه ای با « بورئاس » یونانی( خدای باد شمالی) و« دونا ، تور » سلتی و « استیموس مگزیموس » رومی  و « پرون » اسلاو  برابری می کند . گویا همان «ماروت » هندی باشد

 

8- گیدار ( Gi dar) ، نی نورتا ( Ni norta)   :

خدائی مرد ، خدای جنگ و نگهبان جنگجویان

این خدا با خدای « نی نورتا » خدایی که در داستان آفرینش ( در کیش بابلیان) سرکرده سپاه نور در مبارزه با تاریکی  بوده است یکی می باشد . اینکه این خدا از فرهنگ کدامیک ( کاسیان و بابلیان) به فرهنگ دیگری راه یافته روشن نیست .

با « بوریا » ی هندی و « بوریا» ی روسی  یکسان است . و تا اندازه ای با « توتاتیس ، ادین ، دان » سلتی و « آرس » یونانی و « مارس ، مریخ ، کرینوس » رومی برابری می کند .

 

9- شیپاک ( Shipak ) :

خدائی مرد ، خدای آسمان و زمین و برپا کننده هماهنگی در جهان

با « مردوک » بابلی برابری می کند .

 

10- ساه (Sah) ، ساخ ( Sax ) :

خدائی مرد ، خدای خورشید (ستاره خورشید)

با « شمش یا شمس » بابلی و «بابار » سومری و «نپتون » یونانی و « آپولون » رومی  و« هوروس » مصری و « یلونوز » سلتی و « دزی باک » اسلاو تا اندازه ای برابری می کند .

 

11- هوذا(Hozadh )  ، هودا (Hodah)  :

خدائی مرد ، خدای آذرخش و طوفان ( بارانهای سهمگین و کشنده و سیل آور و یرانگر)

همانند « دادا » بابلی می باشد .

 

12- هاربه (Harbe)  :

خدایی مرد ، خدای زمین ( خدای نگهدارنده سرزمینها ،شهرها و روستاها)

همانند خدای « ان لیل » بابلی (خدای شهر نیپور) می باشد .

 

13- شی خو (She xu) ، شیحو (She hu) :

خدائی مرد ؛ خدای زمین (هر جا که خاک باشد ، خشکیها)

برابر « های دس » یونانی و «دانو یا آنو» سلتی می باشد .

 

14- کامولا ( Kamula) ، کامول ( Kamul) :

خدائی مرد ، خدای  پرباری کشتزارها ، آبهای زیر زمینی و آبها ( دریا ها و دریاچه ها و برکه ها و ...)

با خدای « آئا یا انکی »  خدای خدایان سومری برابری دارد .

 

15- شوگاب (Shu gab) ، شوکامونا (Shu kamuna) ، شومو (Shu mu)  :

خدائی مرد ، خدای آتش زیر زمینی و نگهبان و نگهدار شاه خاندان شاهی

دیاکونف می گوید : " در دوره کاسیان در لرستان یا اطراف آن شعله های ناشی از مواد نفتی وجود داشته و ایشان این خدا را به این جهت نامگذاری کرده اند " .

تا آنجا که این کهترین پژوهیده ام در دیگر اقوام چنین خدائی یافت نشد .

 

16- می ری زیر (Me re ZIr) :

ایزد بانوی پرباری  کشتو کشاورزی و میوه ها و ..

برابر با « دمتر » یونانی می باشد .

 

و دیگر خدایان کاسیان که تنها از ایشان نامی بر جای مانده  :

17- باگاس (Bagas)  ، بوگاس (Bugas)

18- هالا (Hala) ، گولا (Gula)

19- رشنو(Rashnu) : که هم اینک در لرستان گروهی با این نام وجود دارند . شگرف اینکه این گروه  گویشی ویژه خود دارند .که تنها ایشان از ان اگاهند .و گفتن به آن را می توانند.

20- باگاس (Bagas) ، بوگاس ( Bugas )    :

که این واژه با واژه های « باگای » پارسی باستان و « بوگوی  » اسلاو کهن یکی می باشد . و در فارسی امروزه  « بگ » ، « بغ » گفته می شود . ناگفته نماند که هم اینک در جنوب غرب خرم آباد جایی به نام « بووآس » هست که بازمانده یک پرستشگاه بسیار کهن در آن دیده می شود . که پیشتر در باره آن سخن گفته شده است .

 

 

با یاری گرفتن و سود جستن  از :

 

1-     جلد 5 و 6  فرهنگ زنده یاد دکتر محمد معین *** امیرکبیر ** چاپ هشتم 1371

2-     ادیان و مذاهب جهان – جلد 1و2 – سید صادق بنی حسینی – 1372

3-     تاریخ جامعه ادیان – جان بی ناس – علی اصغر حکمت – چاپ سیزدهم 1382 بهار –علمی فرهنگی

4-     تاریخ جغرافیایی و اجتماعی لرستان –جلد نخست- سرور حمید ایزدپناه-1376-انجمن آثار و مفاخر فرهنگی

5-     لرستان و قوم کاسیت (کاسیان) – محمد سهرابی –1376- افلاک

6-     آثار ایران- آندره گدار- ابوالحسن سرو مقدم – آستان قدس رضوی – 1366

7-     ایران در عهد باستان – جواد مشکور- اشرفی – 1363

8-     ایران سپیده دم تاریخ – جورج کامرون – حسن انوشه – علمی فرهنگی – 1365

9-     ایران از آغاز تا اسلام – گیرشمن – محمد معین- نشرکتاب- 1355

10- اوستا – گزارش جلیل دوستخواه

11- پیش از تاریخ در جنوب غرب ایران – فرانک هول – سکندر امان اللهی – اداره فرهنگ لرستان

12- شناخت هویت زن ایرانی – زهرا لاهیجی – مهر انگیز کار – روشنگر – تهران 1373

13- مطالعات جغرافیایی غرب ایران – دمرگان – کاظم ودیعی – چهر تبریز – 1339

14- هنر ایران دوره ماد ئ هخامنشی – گیرشمن – عیسی بهنام- علمی فرهنگی تهران – 1370

15- تاریخ ماد – دیاکونف- کریم کشاورز-

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

کارخانه سیمان

با درود فراوان

 

درآمد

 

روزی که برای  نخستین بار برآن شدم تا در اینترنت  از برنزستان بنویسم  و بگوییم چند هدف را دنبال می کردم . برای نمونه

1- شناساندن گوشه و کنار( فرهنگ – پیشینه ، آیینها ، هنر و ..)  این سرزمین تمدن ساز به دیگرانی ( چه برنزستانی و چه غیربرنزستانی ) که از آن چیزی نمی دانند و یا کم می دانند ( با چرای و چگونگی پیدایش این بی دانشی پیرامون مهد تمدن بشری کاری نداریم . اگر شد در آینده از ان خواهیم گفت) .

( ناگفته پیداست که این کهترین هیچگونه ادعای در بیش از دیگران دانستن ندارم )

2- همسوی و همراه کردن برنزستانیان با همدیگر برای  رسیدن به آنچه  که شایستگی آنرا دارند

( شایستگی = تواناییهای بیشماری که برنزستان – دست کم از نظر اقتصادی - برای بر تارک ایران نشستن دارد )

و شاید همین هدف مرا بر آن داشت تا برای گردآوری  لرها  و همداستان کردن ایشان با یکدیگر در باسازی سرزمین کهن شان ، نام " برنزستان " را برای این دیار کهن (همانگونه که می دانید : برنزستان = استانهای

لر نشین – چه بزرگ و چه کوچک - و چند استان که الوار در آنها ساکنند ) برگزینم .

3- ....

 

کوتاه سخن اینکه خواهان پیروزی و سرافرازی و پیشرفت همه جانبه برنزستان بودم ( اگر خودستایی نباشد میهن پرستی از خون من جدا نیست بویژه اگر این میهن برنزستان باشد ) .

اینک اما چیزهای می بینم که نمی توانم سخن نگویم .

 کسی در من نجوا می کند که گذشته ها با همه بزرگی و بهروزیش گذشته تنها از ان درسی بر جا مانده  برای ما که امروز تلاش کنیم تا فردا آباد گردد . این نجوا همچنین می گویید که : بر هر کسی است تا گذشته خویش را خوب بشناسد اما نه در ان غرق شود و امروز را فراموش کند و فردا را ببازد .

 

بنابر آنچه که گذشت برآنم تازین پس گهگاهی در مورد رخدادهای امروزی  دست کم  رای  خود را بگوییم  . بلکه هم راهانی یافت شدند و کوششی انجام گرفت و چه بسا که کارگر هم بیافتاد .

خداوندا چنان کن .....

 

و اما نخستین سخن امروزی

 

صغری کبری

 

در خبرها آمده  بود و شنیدیم که :

 

دومین کارخانه سیمان لرستان در خرم آباد ساخته و به بهره برداری خواهد رسید

و 300برای  نفر بطور مستقیم ایجاد اشتغال خواهد شد

 

من می گویم که :

 

1-      اگر به سرنوشت پتروشیمی دچار نشود . !!!!!

2-     چرا این کارخانه در دیگر نقاط ایران ( نور چشمی ها ) ساخته نشد ؟

الف ) چون آلوده ساز محیط زیست است . و آلاینده آب ، نابود کننده خاک ، و اوضاع هوا هم که ناگفته پیداست . (اگر شک دارید به همین دورود خودمان سری بزنید  )

ب ) لرستان دارای معافیت 10 ساله مالیاتی برای سرمایه گذارانی است که از خارج استان در آن سرمایه گذاری کنند . ( توجه کنید سرمایه گذاران غیر لرستانی = باز هم نور چشمیها )

پ ) این صنعت با تکنولوژی  ساخت ان از دور خارج است .

3-      خوشحال می شوم که 300  تن از هم استانیهایم بطور مستقیم از این خوان بهره مند شوند ( چراغی که به خانه رواست ....) . اما 300  نفر چه دردی را دوا می کند ؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی ما دومین استان بیکار خیز ایران هستیم .

4-     تپه ها و کوههای زیبایمان را نابود کردند برای استخراج معادن سنگ (سری به ازنا - الیگودرز – پلدختر – خرم آباد بزنید ) . اما از این همه ویرانی چه حاصل شد ما را ؟؟؟؟؟؟ (بیشتر کارکنان این معادن غیر لرستانیها هستند ) . سودش هم سرازیر جیب استانهای همجوار شده (اصفهان – مرکزی )

5-     چرا برای گسترش صنایع بروز  در استان لرستان اقدام نمی شود ؟ که هم نیاز به سرمایه چندانی ندارد و هم اشتغال سازی آن بیشتر است  ( مثلا IT )

6-     آن 300 نفر هم که باید مشغول به کار شوند هم خب از همین آلان لیست می شوند (مطابق معمول)

7-     در جاهای که نیروی کار فراوان است نتیجتا ارزان هم می شود و به تبع آن راحت تر هم می شود حقوق کارگران را خورد . چون جایگزینشان راحت پیدا می شود .

8-     چرا صنایع داخلی استان حمایت نمی شود ؟ که ما در این چند سال شاهد برشکستی برخی از انها نباشیم ( مثلا مجتمع گوشت – پوشاک خرم آباد و ...)

9-     چرا برای صنایع ای که لرستان پتانسیل انها را دارد سرمایه گذاری نمی شود ؟ و یا از آنها حمایت نمی شود ؟/؟؟؟ (مانند جهانگردی - دام داری – کشاورزی و ... )  که هم آلودگی هوا را ندارد و می تواند از هجوم روستاییان به شهر ها هم جلوگیری کنند .

10-  چینیها چگونه خرم آباد را پیدا کرده اند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۱-گوروه ميش سی ضعف دل خوش می گرت

منتش می نا و صاو حونه

 

جان کلام :

این کهترین با شنیدن این خبر و تجسم برخی عواقب آن ، که فرازی از انها بازگو شد به این نتیجه رسیدم که :

 

طبیعت دوستی + عاقبت اندیشی + میهن پرستی ( شاید شما بگویید تعصب متحجر) ==>

 

بیکاری + طبیعت سالم + هوای پاک >>>>   اندکی کمتر بیکاری + طبیعت نابود شده + هوای آلوده و بیماریهای ناشی از  آن

 

(>>>> ) همان علامت خیلی خیلی بزرگتر می باشد . که در اینجا بعنوان  بسی بسیار بهتر می باشد

بیکاری = نداشتن درآمد درست

اندکی کمتر = قطره در برابر دریا = 0       == >  اندکی کمتر بیکاری  = بیکاری

 

 

پس این کهترین مخالف ساخت این کارخانه و اینچنین کارخانه های هستم .

 

 

و اما شما چه می اندیشید . چشم براه پاسخهایتان هستم . و دیدیگاهتان پیرامون این نوشتار .

 

 

با پوزش فراوان از اطاله وقت گهر بار شما سروران گرامی و ارجمند

 

در پناه یزدان پاک

شاد زییوید و شاد گردانید

 

پاینده بادا ایرانی و ایران پرست

خرم و آباد بادا برنزستان

 

ایدون بادا ایدون تر باد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

يهوديان لرستان ۱

 
اشاره: متن زير گزيده اي است از مقاله اي با همين عنوان مندرج در اولين شماره فصلنامه پژوهشي- فرهنگي «يافته» (بهار و تابستان 79) به صاحب امتيازي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان لرستان.

ورود يهوديان به دو شهر خرم آباد و بروجرد بايد بعد از حملات تيمور باشد چرا كه در حمله آخري، خرم آباد به كلي ويران گرديد. تيره هاي ساكن در خرم آباد و نسلي كه امروزه به نام خرم آبادي ها معروفند بعضا مهاجريني مي باشند كه پس از ويراني خرم آباد وارد اين منطقه گرديدند. يهوديان ابتدا در بروجرد مستقر گرديده و سپس به خرم آباد آمدند. اين حركت قطعا از سال 800 هجري قمري به بعد خواهد بود. يورش دوم تيمور در سال 795 كه به قتل عزالدين محمود اتابك لر انجاميد موجب فرار فرزندش سيدي احمد هم شد.

در كتاب ظفرنامه شرف الدين علي يزدي آمده است: حضرت صاحبقرآن با سپاه مرتب مكمل متوجه صوب لرستان گشته به تعجيل هر چه تمامتر براند. و بعد از وصول بفرمود تا بروجرد و حوالي آن را غارت كردند.

خرم آباد كه حصني حصين و پناهگاه متمردان و قطاع الطريق آن سرزمين بوده مسخر كرده و به كلي ويران ساختند (1) اين هجوم در سال 788 اتقاق مي افتد. بار دوم كه يورش نهايي تيمور است مصادف مي شود با سال 795، يعني پس از فتح شيراز. يهوديان مهاجر پس از اين تاريخ و با شكل گيري و احيا مجدد شهر است كه آرام آرام وارد خرم آباد شده و در اين شهر به زندگي ادامه مي دهند.

بارون دوبد baron debode ، يكي از مامورين روسيه تزاري كه در سال 1845 در ميان لرها به سر مي برد، شهر خرم آباد را اين چنين توصيف مي كند. شهر داراي چهار مسجد، هشت گرمابه و يك محله يهودي نشين با چهل تا پنجاه خانوار مي باشد(2).

قبل از دي ماه 1288 جمعيت خرم آباد را پانزده هزار نفر نوشته اند با پانصد و هفتاد و دو دستگاه عمارت كه از اين تعداد سي دستگاه متعلق به كليمي ها بوده است(3).

در آغاز دهه 1300 شمسي از اين تعداد جمعيت كاسته مي شود. طبعا بيماري هاي عمومي نظير وبا، مشمشه، و بلاهاي قهري نظير زلزله، سيل، قحطي، در نقصان جمعيت تاثير داشته اند. جمعيت در اين تاريخ بطور تقريبي هشت هزار نفر تخمين زده شده است.

يك نويسنده ناشناس در سفرنامه خود كه حاصل مسافرت او در سال 1300 هجري قمري به خرم آباد است مي نويسد: «در شهر خرم آباد پنج حمام مربوط به مسلمان ها و حمام ديگر جديدالبنا از طايفه يهود است(4)».

حاج ميرزا عبدالغفار نجم الملك كه در سال 1299 هجري قمري به خرم آباد آمده مي نويسد: شهر خرم آباد جمعيتش پانزده هزار نفر است، از آن جمله يكهزار يهودي و مابقي الوار، و معارف آنجا، آقا سيد صادق امام جمعه و آقا ميرزا صدرالدين است(5)»

اين تعداد جمعيت كه حاج نجم الملك قيد مي نمايند بر اساس تقريب است و گرنه احصاييه درست و منظمي نبوده است كه اين رقم يا ارقام مشابه بتوانند به حقيقت نزديك باشند. متاسفانه اكثر سياحان و جهانگردان به دليل در اختيار نداشتن منابع علمي، همه چيز را بر اساس حدس و گمان بيان داشته كه بي شك بخش عمده اي از آنها دور از واقعيت است.

تا قبل از خلع سلاح در لرستان كه به سال 1312 و به دست سرهنگ حاج علي رزم آرا فرمانده وقت تيپ مختلط لرستان (سپهبد و نخست وزير بعدي) انجام يافت، شهر خرم آباد محدود به دو محله پشت بازار و درب دلاكان بوده است كه عمده جمعيت آن در اين دو محله تمركز داشتند. ساختمان هاي ستاد لشگر، سربازخانه، فرمانداري، عدليه، ماليه، و نقاطي نظير سبزه ميدان، شهنوازي و شمشير آباد كه در اين تاريخ به نام گاسپريان معروف بوده همه و همه بخش دوم يا به اصطلاح منطقه جديد و نوساز شهر را تشكيل مي داده است و مردم جز در مواقع ضروري با چنان مكان هايي در ارتباط نبودند. نياز روزانه و مايحتاج هم در بازارها و دكان هاي دو محل مورد بحث تامين مي شده است.

كليمي هاي خرم آباد نسل در نسل در محله درب دلاكان و در كوچه اي كه به نام يهوديان شهرت داشته زندگي مي كردند و جز در مواردي خاص كه حاصل روحيه ماجراجويانه بعضي انسان هاست، در بقيه موارد از حمايت معمرين و بزرگان شهر برخوردار بوده اند. مرحوم آيت ا… آقا ابوتراب جزايري كه از اجله زُهّاد و علماي لرستان در يكصد سال اخير بوده است همواره بر حفظ حرمت و حراست آنها تاكيد داشته، به طوري كه منقول است، در مراسم ترحيم و بزرگداشت مرحوم{آيت ا.. آقا ابوتراب} جزايري، كليمي هاي خرم آباد شركت فعالانه داشته و با اين كار سپاس خود را از حمايت هاي او نشان داده اند.

ساير علما و معاريف نظير مرحومان ميرزا صالح لرستاني، حاج شيخ عبدالرحمن، رحيم خان معين السلطنه چاغروند، حاج علي اصغرخرم آبادي، صادق جوادي، حاج سيف ا… خانِ والي زاده و بسياري ديگر نيز مقيد به حمايت از آنان بوده و از آزار آنان جلوگيري مي نمودند. به همين دليل كليمي هاي مقيم خرم آباد در كنار اين حاشيه امنيت به راحتي زندگي مي كردند و از طرق مختلف امرار معاش مي نمودند.

مشاغل عمده كليمي هاي مقيم خرم آباد، بزازي، باغداري، زرگري و طبابت بوده است.(6)

در كمركش خيابان فعلي فردوسي به حافظ يعني از راست بروجردي ها، كوچه اي باريك با پيچ و خم هاي فراوان به خياباني كه امروزه كمربندي ناميده مي شود منتهي مي گردد. اين كوچه از ديرباز به يك اقليت كليمي مقيم خرم آباد تعلق داشت كه تاريخ دقيق اسكان آنان و همچنين اجداد آنها مشخص نيست. ولي هر چه هست «گورجِي» (گورستان- جهودها)، در منطقه حوض موسي با اين كه آثار آنها به تدريج از بين رفته حكايت از ساليان فراواني دارد كه آنان در اين شهر ساكن بوده اند. كليميان خرم آباد با هم مسلكان خود در اغلب شهرها و بيشتر بروجرد ارتباط داشته و ازدواج و روابط درون گروهي خود را حفظ كرده اند. جالب اين است كه كليمي هاي هر شهر به گويش مردم بومي آن محل صحبت كرده و فارسي صحبت كردن آنها نيز سخت با فارسي قديم آميخته است و همچنين تنها قوم و قبيله اي در ايران بوده اند كه مي توانستند اصوات نوك زباني را ادا كنند در حالي كه ايراني ها با تمام تلاش از عهده تلفظ آن بر نمي آمدند. كليميان به هنگام سخن گفتن دست ها را زياد تكان داده و عضلات صورت را به حركت در مي آورند و اين كاري است كه ايرانيان به كلي از آن اجتناب مي ورزيدند.

درس خوانده هاي آنان عبري را به نحو مطلوب و اصيل مي نوشتند و صحبت مي كردند و در مواردي نامه هاي خود را به زبان فارسي با گرايش عبري مي نوشتند.

تعدادي از يهوديان ساكن خرم آباد با تجارب دراز مدت اطبا سنتي خوبي از آب در آمده بودند. حكيم يعقوب از مطرح ترين آنها به شمار مي رفته است. آشنايي نسبي آنها با كتاب هاي طب سنتي نظير قانون بوعلي و تحفه حكيم مومن و عمري را سركار داشتن با بيماري هاي بومي، و در كنار آن شناخت گياهان طبي و كاربرد آنان و همه و همه كوله باري از تجربه را بر ايشان به ميراث گذاشته بود.

از حكيم يعقوب كه به لهجه محلي (ياقو) استعمال مي گرديده كه بگذريم ممه داكل از يهوديان كحال {كحال به معني كسي كه به چشم سرمه مي زند، يا چشم پزشك است} بوده است كه با استفاده از همين داروهاي سنتي كه بيشتر به صورت گرد بوده است به معالجه چشم بيماران مي پرداخت.

كليمي هاي مقيم خرم آباد اعياد و مراسم سنتي خود را در منزل و يا در كنيسه به جاي مي آوردند. سنت ديرپاي شنبه تعطيل و فارغ بودن يا فارغ نمودن خود از كار و پرهيز از هر چه كار و زندگي باشد و در پاي بندي آنان به سنت هاي مذهبي يكي از اصول خدشه ناپذير آنان بوده است.

در اعياد خاص خود كولابندان {احتمالا ساختن سايه بان مذهبي به نام سوكا- سردبير} كرده و چادري از برگ كاج مي ساختند و به خواندن تورات و ذكر اوراد مي پرداختند … از بزرگان مذهبي و مردمي آنها فردي به نام ملا اَكلو بوده است كه به شدت از او تبعيت مي كردند و حرمت او را داشتند.

گاهي تعدادي از يهوديان مقيم بروجرد براي ديدن همكيشان خود به خرم آباد آمده و بالعكس كليمي هاي

خرم آباد به بروجرد مي رفتند و عوالم دوستي و مودت بين آنها برقرار بوده است.

جالب اين است كه كليمي هاي بروجرد هم با همان گويش مردم بروجرد صحبت مي كردند و چيزي از آنها كم نداشتند.از معروفترين كليمي هاي خرم آباد تا زمان رفتن به فلسطين مي شود از يوسف و عزيز شماش كه هر دو بزاز بودند اسم برد.

خواجه عزيز شماش نماينده تام الاختيار يهوديان خرم آباد در روزهاي واپسين مهاجرت آنان بوده و با فرمانداران روساي وقت نيز در ارتباط بوده است. يوسف شماش، نصير زرگر، فرج شماش، اسماعيل اطلس، ابراهيم يعقوبيان و چند تن ديگر از سرشناس ترين اين اقليت مقيم خرم آباد به شمار مي رفته اند.

گورستان كليمي هاي مقيم خرم آباد در عين حال از گردشگاه هاي مردم خرم آباد بوده است. اين محل از قديم الايام به نام حوض موسي شهرت داشته و در حال حاضر نيز آثار و بقاياي آن موجود است. حوض موسي در مشرق شهر خرم آباد و به فاصله دو كيلومتري كوه مدبه modba قرار دارد، وجه تسميه آن به علت وجود حوض و سنگ نوشته اي است كه به همين نام شهرت دارد.

در جنوب غربي اين دره گورستاني متروك به نام «گورجي» (گور جهودها) متعلق به كليميان خرم آباد بوده كه مردگان يهودي را در آنجا دفن مي نمودند(7).كتاب آثار باستاني و تاريخ لرستان اشاره دارد به اين كه در شرق شهر كهنه خرم آباد محله اي است كه تا سال هاي پيش كليميان در آنجا سكونت داشتند و اكنون بيشتر از 5 الي 6 خانوار از آنان باقي نمانده و همگي مهاجرت نموده اند.(8) در اين محله كنيسه اي قديمي هست كه چند بار تجديد ساختمان و مرمت شده است. بر ديوار جنوبي آن سنگ نوشته اي سياه رنگ به طول 34 و عرض 22 سانتيمتر شامل دوازده سطر و به خط بري باقي است.

كليمي هاي خرم آباد تا مهرماه 1329 فاقد اتحاديه يا چيزي شبيه به آن بوده اند كه بتوانند در ارتباطات فرهنگي و اجتماعي حضور عنصري داشته باشند، روي اين اصل در تاريخ چهاردهم مهرماه سال 1329 طي نامه اي از فرماندار وقت كه در آن روزگار شخصي به نام وثوق بوده است تقاضا مي كنند كه خواجه عزيز شماش از كليمي هاي معروف به نمايندگي از طرف آنان در اموري كه حضورشان الزامي است شركت داشته باشد. اين نامه را قريب به سي نفر از كليميان مقيم خرم آباد امضا كرده و به فرمانداري مي فرستند. بعضي ها به عبري امضا كرده اند و نوشته اند.

متن اين نامه از اين قرار است:

14/7/29 جناب آقاي فرماندار خرم آباد

چون كليمي هاي اين شهرستان به واسطه نداشتن سرپرست و معتمدي همواره براي انجام كارهاي دولتي و مالياتي و فرهنگي ملي و اوضاع داخلي و غيره مي بايستي از كارهاي خود بيكار شويم، لذا از اين تاريخ آقاي خواجه عزيزاله شماش بزاز را به سرپرستي و معتمدي خود معرفي و استدعا داريم امر مقرر فرمايند كه در تمام مراحل اداري و غيره به نامبرده مراجعه شود و مشاراليه از طرف كليه كليمي هاي خرم آباد معتمد و مختار است.

امضا جمعي از كليميان خرم آباد

مدارس تحت عنوان آليانس و آليانس خرم آباد

اين مدارس بر اساس گردآوري فرزندان يهوديان در يك مركز آموزشي بنيان گذاشته شده بود و براي زمينه سازي تاسيس اين گونه مدارس نمايندگان آليانس اسرائيليت در سفر ناصرالدين شاه به فرنگ (1873-1290 ه.ق) با وي ملاقات و تاسيس مدرسه آليانس را در ايران نمودند. شاه نيز قول داد كه آن را به مرحله عمل درآورد. در سال 1315 قمري شخصي به نام موسيو كازس از بيروت مامور گرديد كه اين مدرسه را در تهران بنا نمايد. دو نفر معلم يهودي، يعني از روحانيون يهودي تعيين شدند براي تدريس فارسي چند نفر مسلمان هم به استخدام مدرسه درآمدند. محل مدرسه را در تهران جامعه يهوديان، معادل 1200 فرانك در سال اجاره كردند. مدرسه داراي 6 معلم عبري و فارسي بود و تعداد دانش آموزان هم در ابتدا 200 نفر و بعد به 421 نفر رسيد. با شكل گرفتن اين مدرسه در تهران به تدريج در ساير شهرهاي ايران مدرسه آليانس نيز بوجود آمد به خصوص در نقاطي كه كليمي ها بيشتر زندگي مي كردند شعبات همدان، سنندج، اصفهان، تويسركان، كرمانشاه نيز از آن جمله است. در ابتداي جنگ بين الملل اول مدرسه آليانس فرانسه تعطيل گرديد منتهي فقط يك سال كه از طرق مختلف، كمك مالي شد و دوباره پا گرفت.

دانش آموزان مدارس آليانس، انگليسي هم مي خواندند در كنار دانش آموزان كليمي محصلين مسلمان هم پذيرفته مي شدند و در كنار هم درس مي خواندند. مدارس آليانس بعد از شهريور بيست با نام مدارس ملي اتحاد به فعاليت خود ادامه دادند. در نامه اي كه رئيس معارف اصفهان به وزارت معارف مي نويسد عنوان مي كند كه: «اصفهان تقريبا داراي ده هزار كليمي است كه در يك محله مجاز به نام «جوباره» زندگي مي كنند. وجود مدرسه آليانس براي آنان حياتي است و با تعطيل شدن اين مدرسه مشكلاتي هم براي كليميان اصفهان بوجود آمده كه بايد سريعا به آن رسيدگي شود» و به همين امر موجب مي شود كه وزارت معارف در تكاپوي راه انداختن آن، دوباره اين مدرسه را راه مي اندازد.

مدرسه آليانس در حدود سال هاي 1308-1309 در خرم آباد و در زمان رياست مرحوم اعتضاد رازاني تاسيس گرديد… اين مدرسه در نقطه اي كه امروزه به نام راسته بروجردي ها معروف است، در محلي كه اينك شعبه بانك ملي است افتتاح گرديد. ساختمان آن تغييراتي را پذيرفت و در حقيقت شعبه اي از مدرسه آليانس بروجرد به شمار مي رفت، عبدالحسين خرمي نخستين كسي كه در خرم آباد به تاسيس چاپخانه اقدام كرد و خوشبختانه تا زمان نوشتن اين يادداشت ها در قيد حيات است در مصاحبه اي كه با دوست و نويسنده ارجمند فريد قاسمي دارد در اين باره مي گويد:

«مدارس آليانس بروجرد به رياست يك كليمي به نام الجازاده تشكيل گرديد. او با همكاري مرحوم اعتضاد رازاني زمينه ايجاد و تشكيل مدرسه آليانس خرم آباد را فراهم نموده و بر اين اساس يكي از كليميان فارغ التحصيل بروجرد را براي اين كار به خرم آباد اعزام داشتند و به جز دو مورد مرحوم علي دعوتي و مهدوي نامي كه پسر رئيس دادگستري وقت خرم آباد بوده اند در بقيه موارد رئيس مدرسه آليانس از كليمي ها تعيين مي شد. هر چند كه اين مدرسه تنها اختصاص به دانش آموزان كليمي نداشت بلكه دانش آموزان خرم آباد و غير كليمي نيز در آن درس خواندند، همين طور معلمان اين مدرسه تركيبي از معلمين يهودي و مسلمان بود. در اين مدرسه زبان فرانسه هم تدريس مي شد. تامين زمينه هاي مالي آن از طريق وصول شهريه به انجام مي رسيد

منبع: انجمن كليميان ايران
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

گورستانها و آیینهای سوگواری در لرستان

در آمد

دیدگاهها فرهنگهای گوناگون به انسان ( از دیدگاه ارزش سنجی و جایگاه بشر در میان هست های جهان  ) و مرگ ( این بایسته ناگریز ) -  گذشته از چگونگی رخدادش و دردها و سوزو گدازهای که برای بستگان و بازماندگان درگذشته دارد –  سازنده و ساخت دهنده آیین های سوگواری در هر یک شده است . و گوناگونی آیینها و شیوه های سوگواری در میان اقوام و فرهنگهای گوناگون جهان برخاسته از ناهمگونی همین دیدگاههاست . و نیز اگر از آنسو  بنگریم می توان از جستجو و پژوهش و کندو کاو در آیینهای سوگواری به ارزش و جایگاه انسان و اندیشه و پندار او به مرگ در میان هر قوم و فرهنگ پی برد .

اما حتی در میان یک قوم نیز نمی توان شکل یکسانی در برگزاری این آیینها دید چه این آیین ها نیز در میان هر گروه و برای هر کسی ( بسته به  جایگاه او در میان قوم خود)  دارای چند و چونی های گوناگونی است . که باز هم از شیوه برپایی آنها می توان به جایگاه فرد پی برد .

اینکه در این جستار برداشت و پنداشت  نگارنده از آیین سوگواری چیست . پرسشی است که پاسخ آن می تواند در بهتر و درست تر فهمیدن این نوشته سود مند و یاریگر باشد . آنچه را که در اینجا به نام آیین سوگواری نام برده می شود . کارهای است که کسان و بستگان کس دم مرگ ، پس از مردن او انجام می دهند و این کارها در برگیرنده رفتارهای همچون شیون کردن و یادبودها و ... و کارهای مانند چگونگی آماده سازی مرده برای خاکسپاری ، شیوه خاکسپاری و در گور نهادن او ، ساختمان گور و اماده سازی آن پیش از به خاکسپاری ، و آراستن و نمای ان پس از خاکسپاری و ... می گردد .

این آیین که در روزگاران نه چندان دور لرستان – گذشته از جایگاه درگذشته و در حد توان مالی بازماندگان وی-  یکی از پرهزینه ترین ، بزرگترین ، پر اهمیت ترین و باشکوه ترین آیین های قومی بود . امروزه - شوربختانه – در پی  کمتر شدن ارزش انسان در فرهنگ نوین دارایی مدار که پیامد آن گسترش و پیشرفت ماشین ایزم است همچون بسیاری از جایها و فرهنگهای دیگر  در حال رنگ باختن و از بین رفتن است .

این کهترین در این زنجیره از نوشته ها - گورستانها و آیینهای  سوگواری در لرستان – برآن است تا گوشه های از این ویژگیها را برشمرده و درباره برخی از آنها نیز گفتنیهای بیشتری را به پیشگاه شما بزرگواران پیشکش نماید  . باشد تا شای تلنگری برای جوانان کهن بوم  ایران گردد تا با برپایی درست و به سامان و به روز شده این آیینهای انسانی و بزرگ اندیشانه پدران خویش را نگهدار باشند و آنها را زنده و پاینده و بالنده و مانا نمایند .

ایدون بادا ، ایدونتر باد

 

گورستانها و آیینهای  سوگواری در لرستان - 1

 

 لحک (Lahak ) گور دخمه لرستانی :

 

در گورستانهای لرستان  - از سنگ گورها گرفته تا آیینهای سوگواری و ..- دیدنیهای بسیاری وجود دارد که می توانند برای هر بیننده غیر بومی شگفت آور ، و شاید هم نودیده و پرسش انگیز بنمایند .

 یکی از این شگفتیها – که بویژه در شهر خورمووه(خرم آباد) بیشتر به چشم می آیند - اتاقکهای با مساحتهای گوناگون و کوتاه ( بلند ترین انها به بیش از 120 سانتیمتر نمی رسد ) می باشند - که در گورستان خورمووه نیمی از ساختمان و یا بام برخی از آنها بنا بر شیب دار بودن گورستان در زیر خاک و زمین می باشد - این اتاقکها را در گویش لری لحک (lahak) می نامند . همانگونه که پیشتر نیز گفته امد . این لحکها اتاقکهای هستند ساخته شده از مواد مصالحی که خانه های هر دوره را ار انها می ساخته اند . برای نمونه در لحکهای قدیمی تر (50 سال پیش بدان سو ) که بیشتر مصالح ساختمانی آن زمان مصالحی سنتی همچون سنگ و خشت و آجر و گل و گچ ... بوده دیوارهای لحکها را از آنها می ساختند و برای ساخت بام آنها نیز از این مصالح و تیرکهای چوبی استفاده می شده . ولی در لحکهای نوتر (از 50 سال پیش بدین سو ) از مصالحی همچون سیمان و آجر و تیر اهن و کاشی و سرامیک ....  بهره گرفته شده . بنابر این در یک سخن اینکه :

سبک معماری و مصالح لحکها متاثر از زمان ساخت آنهاست که با گذشت زمان از معماری و مصالح دوره خود برای ساخت انها استفاده می شده . همچنان که برخی از این لحکها دارای بامی طاقی هستند و برخی از انها دارای بامهای ساخته شده از تیرکهای چوبی و ....

مساحت زیر بنای این اتاقکها بسته به توان و جایگاه خانوادگی و اجتماعی خانواده ها و افراد متفاوت ، گوناگون می باشد . اما معمولا از 20 متر مربع تجاوز نمی نماید . و کمتر از 2 متر مربع نیز نمی باشد .

گذشته از سبک معماری و مساحت هریک از این اتاقکها چیزی که در میان همه انها یکسان است . بی در و پنجره و روزن بودن  و نیز اندود بودن درون انهاست .  بگونه ای که در درون انها را از کف گرفته تا دیوارها و بام سنگ کاری -  و حتی جدیدا کاشی کاری و سیمان کاری و .. – و اندود و غیر قابل نفوذ می کرده اند . و تنها راه ورود به انها دریچه ای کوچک بوده که فردی به حالت نشسته و به سختی می تواند وارد انها شود . که این دریچه نیز در پایان کار بوسیله قطعه سنگی بزرگ و تخت بخوبی مسدود و اندود می گشته . به گونه ای که پس از بستن این دریچه ارتباط درون لحک با بیرون ان کاملا قطع می شده . و حتی روزنه ای کوچک برای عبور هوا در بدنه و بام ان وجود نداشته .

اما چرا این اتاقکها را بدین شکل می ساخته اند و چه کاربدی داشته اند ؟ همانگونه که  حتما حدس زده اید از کاربرد این لحکها برای دفن مردگان بوده است . و به بیانی درست تر انها گورهای خانوادگی هستند . 

 چگونه از انها( لحکها ) استفاده می شود ؟

 

همانگونه که گفته شد تنها راه ارتباطی این لحکها با بیرون دریچه ای کوچک می باشد که با سنگ مسدود می گردد .

همزمان با آماده سازی پیکر  فرد در گذشته  برای  خاکسپاری  دریچه را با استفده از تیشه و دیگر وسایل مورد نیاز باز می کند و در صورتیکه به هنگام گشودن دریچه لحک سنگ مسدود کننده دریچه شکسته و غیر قابل استفاده مجدد گردد به سرعت سنگی نو

- البته در برخی از موارد که از سنگ مسدود کننده دریچه ، بجای سنگ قبر برای نقر نوشته ها استفاده می گردد پیشتر ان را سفارش می دهند تا علاوه بر مشخصات فرد تازه درگذشته مشخصات سنگ قبلی را نیز بر آن بیافزایند  ولی اگر اینگونه نباشد هرسنگی که ابعادش با سنگ پیشین یکسان باشد استفاده می گردد گو اینکه به تازگی از آجر و دیوار چینی نیز برای مسدود کردن دریچه استفاده می کنند – تهیه می کنند تا پس از قرار دادن درگذشته در لحک و جایگزین سنگ نخست گردد  .

اما چگونگی قرار دادن درگذشته در لحک :

همانگونه که فردی را در گور قرار می دهند – به آیین مسلمانان روبه قبله - پیکر وی را بر روی کف لحک می گذارند ( البته پیشتر جایی را که برای وی در نظر گرفته اند را پاک می کنند ) و سپس بدون اینکه روی جسد را بپوشانند از لحک خارج گردیده و اخرین وداعها را انجام داده و دریچه را همانگونه که پیشتر گفته شد مسدود می کنند . و این کار برای همگی کسانی از این خانواده که در آینده بمیرند تکرار میگردد . و هیچ محدودیتی ( بجز محدودیتی ابعاد و مساحت ) درقرار دادن جسد در این  لحکها وجود ندارد و نیزمانند قبر مشکلات  نبش قبر و بازگشایی دوباره پیش از گذشت موعد مقرر ندارد . اینگونه است که  چندین فرد از یک خانواده و چند نسل در این لحکها برای همیشه به خواب می روند .

 

اما اینکه چرا از انها( لحکها ) استفاده می شود ؟

1-     در میان لرها پیوندهای خانوادگی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است . چنانکه هر فرد – اعم از زن یا مرد - پس از مرگ نیز در کنار خانواده پدری – گورستان خانوادگی- خویش به خاک سپرده می شود .برای نمونه زن و مردی که سالهای عمر را با یکدیگر همسر بوده و در زیر یک سقف با یکدیگر زندگی کرده اند هریک پس از مرگشان – چنانچه در زمان حیات در مورد مکان خاکسپاریشان وصیت دیگری نکرده باشند – در گورستان پدری خویش و در کنار اجداد و برادران و خواهرانش دفن می گردند . از اینرو اهمیت قطعه زمینهای که هر خانواده به گورستان خود اختصاص می دهد تا بدان پایه است که حفظ و حراست از ان به اندازه حفظ و حراست از خاک و سرزمین و خانه محل زندگی واجب است . برای نمونه چنانچه خانواده فردی که درگذشته قصد دفن او در گورستان خانواده ای دیگر را داشته باشند . باید رضایت ان خانواده را جلب نمایند . و اگر بدون اطلاع ایشان اقدام به دفن فردی بیگانه در گورستان خانوادگی آنها نمایند مرتکب عملی زشت و شایسته سرزنش و عتاب  شده اند و باید در دلجویی و جلب رضایت آنها بکوشند . بنا بر انچه که گفته شده شاید ساختن این لحک ها عملی برای مشخص و محروس و مفروض کردن و حفاظت از گورستان خانوادگی باشد . که البته این کهترین بنا بر آنچه در بندهای بعدی خواهد امد اعتقاد چندانی به ان ندارم . و یا دست کم ان را دلیل اصلی این کار نمی دانم . اما نمی توان آنرا نادیده گرفت .

2-     همانگونه که گفته شد در معماری  ساختمان لحکها به نفوذ ناپذیری و اندود کردن درونشان بسیار اهمیت داده می شود . شاید رعایت مسایل بهداشتی و جلوگیری از شیوع بیماریهای عفونی و ... که در اثر تجزیه اجساد بوجود می ایند دلیل ساخت انها باشد . که البته این کهترین ان را رد نمی کنم . اما باز هم آنرا دلیل اصلی ساخت لحک ها نمی داند .

3-     در یک بررسی اجمالی در تاریخچه کاوشهای باستان شناسی و کشف گورهای دوران پیش از تاریخ و باستانی در لرستان می توان به تشابه شکل ساختمان  گورها و نحوه قرار گیری مردگان در آنها با لحکها پی برد . و اصولا یکی از دلایل محفوظ ماندن بسیاری از مفرغهای دفن شده به همراه  مردگان  همین امر مسدود و اندود و غیر قابل نفوذ ماندن آن گورها می باشد . بنابر این باید گفت که لحک دارای تاریخچه ای بسیار کهن می باشد و پیدایش آن به زمانهای دور بر می گردد . از سوی دیگر شیوه دفن مردگان در انها به هیچ وجه با اصول و قوانین دفن مردگان در اسلام خوانایی ندارد . چه در اسلام مرده ها را باید حتما درگورهای با عمقی معین از سطح زمین قرار داده و روی انها را  پوشاند . اما در لحکها اینچنین نیست . چه مردگان در کف لحک - هم سطح زمین - و بدون انکه حتی مشتی خاک بر روی انها ریخته شود قرار داده می شوند . چنانچه بخواهیم مشابه ای برای اینگونه خاکسپاری در ایران و تاریخ ان بیابیم . می توان انها را دخمه های ساخته شده به روشی ساده دانست که در زمان مادها و هخامنشیان در دل کوهها کنده می شد . چه در ان زمانها بنابر اموزه های اشو زردشت جسد مرده ناپاک بود و از سوی دیگر در همین اموزه ها نیز چهار آخشیج ( اب – باد – خاک – آتش ) نباید توسط ناپاکی الوده گردند . (به همین دلیل در دین زردشت مرده ها را همچون برخی از ادیان نه می سوزانده اند نه در زیر خاک دفن می کرده اند و همچنین نه در معرض وزش باد و فضای آزاد قرار می داده اند ونه آن را در آب می انداخته اند بلکه اجساد را بتدا در ساختمانهای تمام سنگ به نام برج خاموشان قرار می داده اند و پس از پوسیدن و تجزیه شدن اجزا انها ، استخوانها را جمع اوری و در محلی همچون استودان قرار می داده اند ) .بنابر آنچه که  گفته شد ، این کهترین برآن است که این لحکها یادگارهای از دورانهای بسیار دور هستند و بگونه ای شبیه سازی  دخمه های هستند که در زمان مادها و هخامنشیان اجساد مردگان را در درون آنها قرار می داده اند و اندود کردن انها بوسیله سنگ بدین سبب بوده تا چهار آخشیج از آلودگی بدور باشند . اما چون ساختن دخمه و کنندن آن در دل کوه کاری سخت و برای همگان میسر نبوده . این روش جایگزین ان شده . شاید هم بتوان گفت که ساختن گور برای کوروش بزرگ که خلاف قاعده ان زمان و دیگر شاهان هخامنشی بوده است نیز بدین سبب بوده .

 

 

در پناه مزدا اهوره یگانه فروهنده جهان

هزاران سال شاد زیوید و سربلند و تندرست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

چند بازی لری

با درودي دوباره به همگي دوستان گرامي

 

با پوزش فراوان براي اينكه نتوانسته ام آنگونه كه بايد و شايد در اين چند گاه پيشكشي ناچيز به پيشگاه شما بزرگواران داشته باشم .

اينك و پس از گذشت دير گاهي وهمانگونه كه پيشتر گفته بودم نوشته اي را پيرامون چند بازي كه در نوشته نوروز در لرستان از آنها نام برده شده بود . به پيشگاهتان پيشكش مي نمايم .

نيازي به ياداوري نيست كه همانگونه كه سروران گرامي ام مي دانند . بازيهاي لرستان همين چند بازي نيست و بسياري بازيهاي زيبا و شادي آور و شورآفرين در اين ديار كهن هست كه همه انها به گونه اي بهانه اي براي كنار هم بودن و شاد و تندرست و پاك زيستن پدران و نياكان ما بوده اند .

 بازيهاي كه در آنها مي توان آموزه هاي فراواني همچون همكاري و كارگروهي و همياري و ديگر دوستي و سخت كوشي و ايستادگي و بزرگ منشي و بخشندگي و  پايداري وهم انديشي و دور انديشي و بسيار سرشتهاي پاك ديگر را آموخت و ديد .

و شوربختانه اين بازيها چه به تندي به فراموشي سپرده مي شوند . پم پري پمه ، طاق پيل ، ‌كمر ون بازي ، ليسكو ديسكو و .... يادشان خوش آيا كودكان ما اين بازي ها را بازي و زندگي خواهند كرد ؟؟؟

بازيهاي كه يادگار شور كودكي هاي ماست يادآور خنده هاي نوجواني مان و نماينده فرهنگ دير پا و بالنده ما ، نمايانگر روان ديگرخواهي و ... بودند و هستند .بازيهاي كه اينك در پس دكمه هاي بازيهاي الكترونيكي و در كنار تنهايي هاي برادران و خواهران كوچكتر مان ز ياد ها پاك مي شوند .

پم پري پمه ، طاق پيل ، ‌كمر ون بازي ، ليسكو ديسكو و .... يادشان خوش آيا كودكان ما اين بازي ها را بازي و زندگي خواهند كرد ؟؟؟

خوب دست كم مي دانم زندگي امروزي آنچنان اين كهترين را در دست خويش گرفتار كرده حتي خواندن و انديشيدن و نوشتن در باره آنها را هم از يادم برده !!!! چه رسد به آموختن و پرداختن به آنها .

دريغ خوردن نمي دانم سودي خواهد داشت يا خير ؟ ليك نيك مي دانم بايد بدست آورد به ياد سپرد و دانست و به ديگران آموخت .

 

 

شاد زييويد و سربلند و تندرست

هماره روزگاران تا فر ايزدي باشد

خرم و آباد بادا برنزستان

ايدن بادا ايدون تر باد

 

هرازگوو ( HerAz go )  یا هرازگونی ( HerAz go ni ) :

 

هرازگوو ( HerAz go )  : در زبان لري به چم تاب است . ( همان وسيله بازي است كه از يك ريسمان و يا زنجير آويخته شده و نشيمن گاهي ساخته شده و حركتي پاندولي دارد )

 

هرازگونی ( HerAz go ni ) : فعل هرازگوو – يعني تاب خوردن و تاب بازي كردن ( همان تاب خوردن بر روی یک ریسمان ضخیم که ميان دو درخت و یا چیزهای دیگر بسته شده است . )

 

===========================================================

 

جو زو ( Jou zo ) :

 

جوز ( Jouz )  اين واژه در زبان لري به چم رضا و تسليم و تن در دادن در برابر امريست كه از توان فرد خارج است .

 

زمين و ميدان اين بازي بايستي در جايي فراخ و هموار باشد . یک بازی گروهی است (دست كم 4 تن براي برگزاري اين بازي نياز است ) . بدین گونه که بازیکنان به دو گروه مساوی تقسیم می شوند . سپس دایره ای که شعاع ان معمولا به تعداد افراد تقسيم شده در هر گروه بستگی دارد بصورت توافقي  بر روی زمین مشخص و رسم می کنند و نيز بر سر تعداد " مررهmarra *" هاي بازي به توافق مي رسند و عددي را براي پايان بازي اعلام مي كنند"دال dAl**" . پس از آن که دایره کشیده شد .  سرگروهها برای اینکه مشخص شود کدام گروه باید در داخل دایره قرار بگیرد قرعه کشی می کنند ( معمولا به وسیله یک تکه سنگ و یا سکه و ...) . و پس از اینکه مشخص شد کدام گروه باید در داخل دایره قرار گیرد بازي آغاز مي شود .

بدين ترتيب كه گروه بازنده در قرعه كشي در درون دايره رسم شده مي نشينند ( بگونه اي كه رخ انها به سمت برون دايره باشد و پشت ايشان  به سمت مركز دايره باشد . ما اين گروه را گروه A مي ناميم) . افراد گروهي كه بيرون دايره هستند ( و ما آن را گروه B مي ناميم ) در حالي كه دائما به دور دايره مي چرخند و حركت مي كنند در انتظار فرصتي هستند تا تك تك اعضاء گروه A را به بيرون از دايره بكشند هر يك از افراد گروه A كه توسط افراد گروه B  از درون دايره بيرون كشيده شود به اصلاح سوخته و از دور بازي خارج مي شود و اين كار تا هنگامي ادامه مي يابد كه همه افراد گروه A از داخل دايره بيرون كشيده شوند كه در اين صورت گروه B  يك مررهmarra " برنده بازي شده و بازي دوباره تكرار مي شود و گروهها در جاي قبلي خود قرار مي گيرند ( يعني گروه A دوباره داخل دايره و گروه B بيرون دايره ) .

در مقابل نيز اعضاء گروه  A مي كوشند تا در برابر  گروه B از خود دفاع نمايند و از بيرون كشيده شدن خود و ديگر هم گروهي هايشان جلوگيري كنند . تا فرصتي مناسب دست دهد و ايشان بتوانند يكي از گروه B  را به درون دايره بكشانند . (البته افراد گروه B در اين هنگام به كمك هم گروهي گرفتارشان مي آيند و چه بسا كه او را برهانند و يا اينكه خود نيز همچو او گرفتار شوند و نيز ممكن است موفق شوند برخي از افراد گروه A  را نيز به بيرون دايره بكشانند ) و وقتي كه اين اتفاق بيافتد افراد گروه A بر سر او ريخته و آنقدر او را گاز مي گيرند تا او تسليم شود و واژه "جوز Jouz"  را بر زبان بياورد كه در اين صورت گروه   A" مررهmarra " بازي را مي برد و بايد دو گروه جايشان را با هم عوض كنند . و بازي به همين ترتيب از سر گرفته مي شود و ادامه مي يابد . هر يك از گروهها كه تعداد " مررهmarra " هاي برده اش زود تر به عدد از پيش تعيين شده ( " دال dAl" ) .  برسد برنده نهايي بازي است . البته گاهي نيز اتفاق مي افتد كه دو گروه در ميان بازي عدد " دال dAl" را بصورت توافقي كم يا زياد مي كنند .

 

*  مررهmarra  :  يك دور از هر بازي مرتبه ، بار ، دفعه ، ست

** دال dAl : در اينجا  چند مرحله بازي ، يك بازي كامل شامل چند دور

 

 

===================================================

دال پلو(  dAl palow ) :

 

شايد بتوان گفت كه اين بازي نامورترين و محبوب ترين بازي لرها و لرستان باشد كه براي بيشتر لرستانيها شناخته شده است و يا نام آنرا بيشتر از ديگر بازيها شنيده اند .

 

دال پلو(  dAl palow ) : به نگر اين كمينه نام اين باز از دو بخش " دال dAl * " + " پلو  palow  ** " ساخته شده است . كه در زبان لري به چم "  انداختند و در خاك غلطاندن نشانه " مي باشد .

 

ميدان اين بازي در زميني تخت ( مسطح ) و فراخ انجام مي وشد . براي اين بازي  به 2 تن يا بيشتر نياز است .كه پس از يار گيري  به دو گروه تقسيم مي شوند (اگر تعدا افراد شركت كننده در بازي بگونه اي نباشد كه دو گروه برابر از نظر شمارش اعضاء بوجود بيايد آنگه از آن گروهي كه تعداد افرادش كمتر است يك نفر ه عنوان "يار ده گيه ( yAr de Giyya***)" انتخاب مي شود ). سپس هر گروه سه ( و يا بنابر توافق دو گروه براي هر يار يك ) سنگ

را در خطي راست پشت سر هم و در يك راستا و با فاصله برابر از يك ديگر و در برابر سنگهاي گروه مقابل مي چينند . البته نخستين سنگ هر گروه بايد از نخستين سنگ گروه مقابل به اندازه دست كم 10 متر فاصله داشته باشد . و سنگهاي هر گروه تقريبا به اندازه 1 تا 2 متر از يكديگر فاصله داشته باشند . (اين سنگ ها را كه هريك بايد داراي ويژگيهاي زير باشد يك " دال dAl " مي نامند . 1- گرد نباشد يعني در اثر خوردن ضربه بيافتد . تقريبا ابعادش كمتر از  15*30 سانتي متر نباشد  ) .

پس از آنكه همه " دال dAl " هاي هر دو گروه در جاي خود مستقر شدند . و تعداد " مررهmarra " هاي بازي مشخص شد . سرگروهها به وسيله قرعه كشي ( كه معمولا سكه انداختند و يا " تر يا حشك (tar yA hoshk) ****  مي باشد  ) . شروع كننده بازي را مشخص مي كنند .

شروع بازي بدينگونه است كه تك تك افراد گروه شروع كنند بازي در كنار نخستين " دال dAl " خود ( بنحوي كه نوك هيچ يك از پنجه هاي  پايشهاي پيش تر از نخستين" دال dAl " نباشد  )ايستاده و سنگ كوچكي را كه در دست دارند به سمت " دال dAl " هاي گروه مقابل پرتاب مي كنند چنانچه سنگ او به يكي از " دال dAl " هاي گروه مقابل اصابت كند و آن را سرنگون كند ، او مي تواند به عنوان جايزه سنگي ديگر پرتاب كند و اگر اين سنگ هم به يكي از " دال dAl " هاي گروه مقابل اصابت كند و آن را بياندازد او مي تواند دوباره به عنوان جايزه سنگي ديگر پرتاب كند و همچنين است در صورت اصابت سنگهايش به " دال dAl " هاي گروه مقابل و در غير اينصورت نوبت به هم گروه بعدي اش مي رسد . هنگامي كه آخرين فرد گروه اول سنگ خود را پرتاب كرد نوبت به افراد گروه مقابل مي رسد تا به همين ترتيب " دال dAl "  هاي گروه اول را هدف سنگهاي خود قرار دهند . اين كار به نوبت توسط افراد هر دو گروه انجام مي پذيرد تا هنگامي كه همه " دال dAl " هاي يكي از گروهها توسط گروه ديگر بر زمين بيافتند . هريك از گروهها كه زودتر بتواند همه سنگهاي گروه ديگر را بياندازد يك " مررهmarra " برنده بازي شده است . دوباره " دال dAl " ها را از نو استوار مي كنند و گروهي كه برنده  " مررهmarra " پيشين بوده بازي را شروع مي كند . اين بازي به همين ترتيب از سر گرفته مي شود و ادامه مي يابد . هر يك از گروهها كه تعداد " مررهmarra " هاي برده اش زود تر به عدد از پيش تعيين شده ( " دال dAl" ) .  برسد برنده نهايي بازي است . البته گاهي نيز اتفاق مي افتد كه دو گروه در ميان بازي عدد " دال dAl" را بصورت توافقي كم يا زياد مي كنند .

در اين بازي هر كس كه يك و يا تعداد بيشتري از " دال dAl " هاي طرف مقابل را به خاك افكند  . مي تواند تا پايان " مررهmarra " جاري بازي در هر بار كه نوبت پرتاب به او برسد افزون بر سنگ خود ، به تعداد هر يك از " دال dAl " هاي  كه از طرف مقابل سرنگون كرده سنگي را به عنوان جايزه پرتاب كند .

 

 

*  دال - dAl : در اينجا و در واژه سازنده نام بازي و نيز در مورد سنگهاي استوار شده  كه مورد هدف قرار مي گيرند به چم نشانه ، مترسك ( شبيه سازي شده و جايگزين شده يك انسان و يار) است .

 

**  پلو - palow  ** : غلطاندن

 

***  يار ده گيه - yAr de Giyya ( يا " پيا ده گيه peyA de Giya " ) : يك نفر در شكم –  شخصي كه يار و همراهي پنهان و ناپيدا را با خود دارد . در اينجا يعني كسي كه به جاي دو نفر بازي مي كند و داراي دو نوبت پرتاب مي باشد . و جاي خالي شخص كسري را پر مي كند .

 

**** تر يا حشك - tar yA hoshk : خيس يا خشك ، نوعي قرعه كشي ميان دو نفر شبيه انداختن سكه جهت شير يا خط . بدين شكل كه يك قطعه سنگ كوچك را كه دو طرفش صاف و تخت باشد انتخاب كرده يك سمت ان را خيس مي كنند . سپس هر يك از طرفين قرعه كشي يكي از دو سوي ( تر و يا خشك ) سنگ را برمي گزينند و با صداي بلند اعلام مي كنند . سپس سنگ را به هوا پرتاب مي كنند . پس از به زمين نشستن سنگ هر كدام از دو سوي ( تر و يا خشك ) آن كه رو به بالا بود . به معني برنده شدن فرد و يا گروه انتخاب كننده ان سمت است .

 

 

په ر روو  perroo :

 

په ر روو-  perroo : اين واژه برگرفته شده از واژه " پر – perr " به چم پريدن و جهيدن مي باشد . در زبان لري اين واژه برابر " پرش " و " پريدن " مي باشد .

 

اين بازي در واقع نوعي مسابقه پرش طول است . و شايد بتوان آن را با پرش سه گام برابر دانست . البته اين بازي با پرش سه گام تفاوتهاي دارد كه برگزاري آن را دل انگيز تر و مفرح تر و سرگرم كننده تر مي نمايد .براي انجام اين بازي نياز به زميني هموار و گشاده و فراخ مي باشد . در اين بازي بين 3 تا 12 ( و ندرتا بيشتر ) شركت مي كنند .

شيوه بازي بدين شكل است كه شركت كنندگان در بازي به صورت توافقي يك نفر را به عنوان " هالو hAloo *" بر مي گزينند .  " هالو hAloo " پيشاپيش ديگران ايستاده و ديگران در پشت سر او و در يك راستا مي ايستند . در ابتدا " هالو hAloo " جايي را كه خود ايستاده به وسيله چوب ، سنگ و ... نشانه گذاري مي كند و پس از نشانه گذاري به حالتي ميان دويدن و راه رفتن سه گام كوتاه برداشته و در محل گام سوم خود نشانه اي ديگر مي گذارد . اينك ديگر بازيكنان به نوبت و پشت سر هم  بايستي فاصله ميان دو نشانه را با سه گام طي نمايند و هنگامي كه به نشانه دوم رسيدند . فاصله آن تا نشانه اول بازي را بپرند . و در جاي خود پشت سر " هالو hAloo " قرار گيرند . پس از آن " هالو hAloo " نشانه دومي را برداشته و اينبار به همان شيوه پيشين منتها با گامهاي اندكي بلندتر از پيش سه گام برمي دارد و در محل گام سوم خود نشانه اي نو مي گذارد . اينك ديگر بازيكنان دوباره –و همچون بار نخست - بايد به نوبت و پشت سر هم فاصله ميان دو نشانه را با سه گام طي نمايند و هنگامي كه به نشانه دوم رسيدند . فاصله آن تا نشانه اول بازي را بپرند . و در جاي خود پشت سر " هالو hAloo " قرار گيرند . اين كار آنقدر تكرار مي شود تا يكي از بازيكنان نتواند فاصله ميان دو نشانه مشخص شده توسط " هالو hAloo " را بپرد و ببازد . اينك فرد بازنده بايستي به ابتداي زمين و ميدان بازي  رفته در آنجا خم شده و كف دستان خود را بر زانوان و يا ساق پاهايش بگذارد . اينك " هالو hAloo " با يك خيز و بدين شكل كه كف دو دست خود را بر روي كمر فرد بازنده - كه در اينجا با توجه به حالت بدنش حكم خرك ژيمناستيك را  دارد – از روي او مي پرد . و پس از فرود آمدن " هالو hAloo " بر زمين او محل فرودش را نشانه گذاري مي كند اينك ديگر بازيكنان نيز بايد به همان روش كه " هالو hAloo " پريد ( يعني با يك خيز و ... ) از روي فرد بازنده پريده و بر محل نشانه گذاري شده توسط " هالو hAloo " فرود آيند . و در پشت سر  " هالو hAloo " بايستند . پس از آنكه همه بازيكنان از روي فرد بازنده پريدند . " هالو hAloo " پس از برداشتن يك گام با گذاشتن كف دستش بر روي كمر فرد بازنده دوباره از روي او مي پرد و در محل فرود خود نشانه نويي مي گذارد . و همچون مرحله پيش ديگر بازيكنان كارهاي " هالو hAloo " را پيروي مي كنند و از روي فرد بازنده پريده و بر محل نشانه گذاري شده توسط " هالو hAloo " فرود آيند . و در پشت سر  " هالو hAloo " مي ايستند. پس از آنكه اينبار هم ، همه بازيكنان از روي فرد بازنده پريدند . " هالو hAloo " دوباره و پس از برداشتن دو گام و بازهم با گذاشتن كف دستش بر روي كمر فرد بازنده از روي او مي پرد و در محل فرود خود نشانه نويي مي گذارد . و همچون مراحل پيش ديگر بازيكنان كارهاي " هالو hAloo " را پيروي مي كنند و از روي فرد بازنده پريده و بر محل نشانه گذاري شده توسط " هالو hAloo " فرود مي آيند . و در پشت سر  " هالو hAloo " مي ايستند. اين كار تا مرحله سه گام پس از آن پرش و... ادامه مي يابد . هنگامي كه به اين مرحله رسيد نشانه ديگر جابجا نمي شود و بازي آنقدر بدين شيوه ادامه مي يابد تا يكي از بازيكنان ( كه شامل خود " هالو hAloo " نيز مي شود ) كم آورده و نتوانند به اندازه مسافت نشانه " هالو hAloo " در مرحله سه گام و يك خيز بپرد و به اصلاح بسوزد . آنگاه او بايد اين فرد باخته جاي بازنده پيشين را مي گيرد و بازنده پيشين به جمع پرش كنندگان بر مي گردد . اين باز بدين شيوه تا آن هنگامي  ادامه مي يابد كه همه بازيكنان كاملا خسته و ناتوان شوند . و بازي را به پايان برسانند .

 

 

* هالو -hAloo  : در زبان لري به چم دايي – برادر مادر – مي باشد . اما در بازيها به چم سرگروه و يا همان اوستا ( استاد ) رايج در بازيهاي فارسي مي باشد .

 

 

 

 

( قاوو QAowo -) يا (كه لاو رونكي – kelAow ronaki ) :

 

قاوو QAowo -: اين واژه برگرفته شده از واژه " قاو - QAow " كه در لري به چم استخوان ساق پا مي باشد . و در زبان لري اين واژه برابر " ضربه زدن به استخوان ساق پا " مي باشد

 

كه لاو رونكي – kelAow ronki : نام اين بازي از دو واژه لري " كه لاو- kelAow " + "رونكي - ronki " ساخته شده است . ودر زبان لري سرهم به چم " كلاه قاپي ، كلاه برگرفتن ، ربودن كلاه " مي باشد .

 

" قاوو QAowo –" يا " كه لاو رونكي – kelAow ronaki  "  هردو نامهاي يك بازي بسيار پر جنب و جوش و  سرگرم كننده و شادي آفرين هستند . زمين ، تعداد بازيكنان ، يارگيري ، قرعه كشي و چند مورد ديگر دراين بازي داراي هماننديهاي بسياري با بازي " جو زو Jou zo "  مي باشد .

 

ميدان و زمين اين بازي بايستي در جايي فراخ و هموار باشد . یک بازی گروهی است (دست كم 4 تن براي برگزاري اين بازي نياز است ) . بدین گونه که بازیکنان به دو گروه مساوی تقسیم می شوند . سپس دایره ای که شعاع ان معمولا به تعداد افراد تقسيم شده در هر گروه بستگی دارد بصورت توافقي  بر روی زمین مشخص و رسم می کنند و نيز بر سر تعداد " مررهmarra " هاي بازي به توافق مي رسند و عددي را براي پايان بازي اعلام مي كنند"دال dAl" . و پس از آن که دایره کشیده شد ، محلي را به نام " دالگه dAlgah *" كه با دايره رسم شده جهت بازي فاصله اي نسبتا زياد دارد (نبايد كمتر از 50 متر باشد ) برگزيده و بوسيله قطعه سنگي بزرگ و يا تك چوبي بلند كه در خاك فرو كرده اند و يا درختي كه از زمين روئيده و ... نشانه گزاري مي كنند .  سرگروهها برای اینکه مشخص شود کدام گروه باید در داخل دایره قرار بگیرد قرعه کشی می کنند ( معمولا به وسیله یک تکه سنگ و یا سکه و ...) . و پس از اینکه مشخص شد کدام گروه باید در داخل دایره قرار گیرد بازي آغاز مي شود .

 

بدين ترتيب كه گروه بازنده در قرعه كشي كه هريك كلاهي ( كه معمولا نمدي است ) بر سر دارند  در درون دايره رسم شده مي نشينند ( بگونه اي كه رخ انها به سمت برون دايره باشد و پشت ايشان  به سمت مركز دايره باشد . ما اين گروه را گروه A مي ناميم) . اين گروه بايستي با همكاري يكديگر از كلاه هاي كه بر سر دارند در برابر ربوده شدن توسط افراد گروهي كه بيرون دايره هستند ( و ما آن را گروه B مي ناميم ) پاسداري كنند . آنها حق دارند براي  دور نگه داشتن گروه مقابل از كلاه بدون اينكه خود از دايره خارج شوند . با روي ( از نوك انگشت شصت پا تا بر آمدگي قوزك ) پاي خود به ساق ( از قوزك تا زير زانوي) پاي هر يك از افراد گروه ايستاده ها (B) بزنند . اگر يكي از افراد گروه A موفق به اين كار شود . افراد گروه نشسته ها A  همگي با هم فرياد مي كشند " قاو قاو - QAow QAow " و اين به اين چم است كه ما توانسته ايم ساق پاي يكي از افراد گروه ايستاده ها B را بزنيم و بدون اينكه  گروهي امتيازي بدست اورده باشد جايي دو گروه با هم عوض مي شود( يعني گروه ايستاده ها B  بايد جايش را با گروه نشسته ها A  عوض كند ) و بازي ادامه مي يابد .

 افراد گروه B در حالي كه دائما به دور دايره مي چرخند و حركت مي كنند و به قصد ربودن كلاه گروه نشسته (A)   به ايشان حمله مي كنند . و اگر يكي از گروه ايستاده ها (B) موفق به اين كار شود . به سرعت و در حالي كه كلاه ربوده شده را در دست دارد به سمت " دالگه dAlgah " مي دود و سعي در آن دارد تا با ياري ديگر افراد هم گروه خود  كلاه را به " دالگه dAlgah " رسانده و آنرا بر " دالگه dAlgah " قرار دهد . ساير افراد هم گروه نيز او را در اين كار ياري مي دهند . چنانچه گروه ايستاده ها (B ) موفق به اين كار شود توانسته  يك " مررهmarra " برنده بازي شود . و چنانچه گروه نشسته ها A  بتوانند پيش از رسيدن كلاه ربوده شده توسط گروه ايستاده ها B به " دالگه dAlgah " كلاه را از انها باز پس گيرند . بدون اينكه  گروهي امتيازي بدست اورده باشد جايي دو گروه با هم عوض مي شود و بازي ادامه مي يابد .

در اين بازي تنها هنگامي كه يكي از گروهها بتواند كلاه را بربايد و آنرا به " دالگه dAlgah " برساند توانسته  يك " مررهmarra " برنده بازي شود .و هر يك از گروهها كه تعداد " مررهmarra " هاي برده اش زود تر به عدد از پيش تعيين شده ( " دال dAl" ) .  برسد برنده نهايي بازي است . البته گاهي نيز اتفاق مي افتد كه دو گروه در ميان بازي عدد " دال dAl" را بصورت توافقي كم يا زياد مي كنند .

 

* دالگه – dAlgah : در زبان لري به چم محل نشانه گذاري شده مي باشد .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

نوروز در برنزستان

در لرستان مراسم نوروز و پیشواز از سال نو تقریبا همچون سایر نقاط ایران بزرگ می باشد اما چندین تفاوت (ا رسوم ویژه ای که تنها در این منطقه برگزاری می شود ) وجود دارد که ما بیشتر به ذکر آنها می پردازیم و از تکرار مکررات تا جای که مقدور باشد پرهیز می کنیم .
مهیا شدن برای نوروز تقریبا از اوایل زمستان و اواخر پاییز شروع می شود . اما یک هفته قبل از جشن نوروز شدت بیشتری می گیرد و مردم « کار درسی »*(به معنی کار درستی و آماده شدن برای مراسم نوروز است ) می کند، زن خانه با کمک دختران و همسایگانش « گردیله» ** (به معنی گرد گیری و خانه تکانی )می گیرند . و با پاک کردن و شستشوی در و دیوار و پنجره ها و قالی و فرش و ... و همچنین وسایل خانه که مدت یک سال یا کمتر است جابجا نشده اند . سامان خانه را ز نو می آرایند . مرتب می کنند .
افزون بر این زنان خانواده به نیت تندرستی هر یک از افراد خانه دانه های خوراکی ( دانه گندم ، کنجد ، جو ، عدس و...)را در ظرفی خیس می کنند تا جوانه زده و سبز شوند ( سبزه عید )
شیرینی و نقل و آجیل و میوه جهت پذیرایی از میهمانان نیز به اندازه کافی و در حد توان مالی خانواده ها تهیه می شود .
در گذشته معمول ترین شیرینهای لرستان که در بیشتر جشنها پخته می شد و رونق داشتند عبارت بودند از :
کاک ( مخصوص خرم آباد و بروجرد ) kAK
koliycha کلوچه های آردی و برنجی
shir - kalvA کلوآ شیر
borsAq برساق
Chezenak regho چزنک رغو ( چننال )
قاوویت qAowvit
اما امروزه شیرینی های که استفاده می شود . مانند سایر شیرینی های رایج در سطح کشور است . که توسط قنادیها پخته و فروخته می شود .
پس از تهیه مقدمات و لباس نو و پاکسازی خانه خود را برای مراسم بعدی آماده می کنند .

جمعه آخر سال :
هر کدام از اهالی خرم آباد ( چه ساکنین آن و چه است افرادی که مدتهاست بنا بر دلایل کاری و ... در شهر حضور ندارند و در شهرهای دیگر کشور اقامت دارند) در صورتی که توانایی جسمی دارند . عصر آخرین پنجشنبه سال را در حالی که لباس نو بر تن کرده اند و مقداری حلوا ، نقل و خرما و ... جهت خیرات برای درگذشتکان را با خود حمل می کنند بر آرامگاههای خانوادگی خویش گرد آمده و مراسم آخر جمعه آخر سال را در گورستان خضر انجام می دهند .و با نثار فاتحه برای رفتگان یاد و خاطر آنها را زنده و ارتباط نسل جدید خود را با نیاکانشان محکم تر می نمایند . شایان ذکر است افرادی که مدتهاست بنا بر دلایل کاری و ... در شهر حضور ندارند و در شهرهای دیگر کشور اقامت دارند . به شکل ممکن خود را به این مراسم می رسانند .
چه آنان را عقیده بر این است که روان نیاکان درگذشته شبهای جمعه هر سال به ویژه عصر آخرین پنجشنبه سال را در کنار بازماندگان خود حضور دارد .
Show alefa( شوالفه ( شب عرفه
عصر یک روز پیش از شب عید را در خرم آباد (الفه ) گویند ، در این شب نیز مراسمی مانند شب جمعه آخر سال انجام می دهند . و در قبرستان خضر بر مزار عزیزانشان گرد می آیند . شب عید نوروز هم چنین مراسمی در قبرستان برگزار می شود .
و این مراسم پی در پی و حضور مردم در گورستان خضر وابستگی شدید، حق شناسی احترام آنان را به عزیزان از دست رفته شان نشان می دهد . این اعتقاد به زنده بودن درگذشتگان و توجه به پیشینیان یکی از عواملی است که باعث می شود تا افرادی که از یک ریشه و تبار هستند افزون بر بیشتر دانستن از نیاکان درگذشته خویش و زندگی و رسومات آنان ، با سایر بستگان خود که در قید حیات هستند آشنا و از چگونگی زندگی و امرار معاش شان آگاه شوند . و پیوندهای عاطفیشان قوی تر و محبتشان به هم بیشتر شود . تا در روزگار سختی و شادی به داد و کمک یکدیگر برسند .این رسم و امثال آن که به بهانه های گوناگون(درسورها و یا در سوگها ) باعث گردهمایی خانواده می شد . یکی از دلایل حفظ و نگهداری بسیاری از رسوم کهن در بین جوانان و نوجوانان و انتقال آن به فرزندان ایشان می باشد . و اینست که شاید بتوان گفت بسیاری از رسوم با کمترین دگرگونی همچون هزاران سال پیش برگزار می شوند . و مروج همکاری و همیاری در بین افراد جامعه می شد چه نمونه های ان در این منطقه از ایران کم نیست .
چیزی که شایدهر تازه وارد(افراد غیر بومی) را به خود متوجه سازد .و برای وی بسیار تماشایی باشد .کودکان خردسالی ( کودکان زیر 7 سال سن ) هستند که با پوشیدن پیراهنی سفید و بلند با جلیقه و کلاه و در دست گرفتن کشکول و تبرزین دراویش- در کنار والدین شان - سر راه می ایستند و هر کسی نذری یا صدقه ای دارد به ایشان می سپارد . پولها و سایر نذوری که در پایان روز فراگرد آمده توسط خود این کودکان یا بزرگترهاشان به افراد نیازمند و مستمند واگذار می شود .
فلسفه این کار نیتی است که پدر و یا مادر و یا یکی از افراد خانواده می کنند . و کودک را درویش می نمایند ( بین سه تا هفت سال ) تا خداوند انان را از حوادث و بلایا دور فرماید و انان از گزند حوادث تلخ دور بمانند.
عید مارکی ( عید مبارکی ) eayd mAreki
در روستاها
پس از تحویل سال و سرکشیدن در قرآن مردان گروه گروه به خانه بزرگ و ریش سفید روستا رفته و پس از وی به سایر خانه ها سرکشی کرده و با افراد ان خانه ها عید دیدنی می کنند . و در روز اول به تمام خانه ها سرکشی می شود . پس از مردان زنان در روز دوم به عیادت و نوروز مبارکی می پردازند . عموما عیدی کودکان یک یا چند تخم مرغ رنگ شده می باشد .
در شهر خرم آباد :
پس از تحویل سال و سرکشیدن در قران ابتداء بر مزار درگذشتگان حاضر شده و پس از نثار فاتحه کوچکترهای فامیل جهت عید دیدنی به حضور بزرگترها می رسند و این دید و بازدیداز خیشاوندان و همسایگان و دوستان و آشنایان تا روز 14 نوروز ادامه دارد . عیدی ننیز توسط میزبان( که معمولا بزرگتر از میزبان هستند) به میهمانان داده می شود . معمولا چندین خانواده ( خواهر ، برادر، همسایگان و یا دوستانی که هر یک خودتشکیل خانواده داده اند ) بهمراهی هم به عید دیدنی می روند .و می توان شاهد جمعیتهای زیادی بود که برای عید دیدنی وارد خانه ای می شوند و در حال خداحافظی از میزبانان هستند .
و با جملاتی پاک و صادقانه و مهربان و ساده نوروز را به یکدیگر شاد باش می گویند .

shama ve dar شمه و در ( شنبه به در ):
مردم خرم آباد اولین شنبه سال را همچون سیزه بدر جشن می گیرند و این روز را در کمال شادی و سرور در دشت ، صحرا ، باغات زیبا و طبیعت مصفا و بی بدیل اطراف شهر می گذرانند و عقیده دارند که شنبه اول سال را نباید کار کرد و باید همچون سیزه بدر به دامن طبیعت پناه برد و عظمت خداوند را در آینه ان دید و بر خداوند سپاس گزاری کرد .
بمناسبت این روز ترانه ای نیز با متن زیر دارند :
شمه نه کار (شنبه نه کارکردن )
Shama na kAr
شمه نه بار ( شنبه نا بار زدن )
Shama na bAr
شمه بیی نیار وحونه ( شنبه عروس به خانه نیاور )
Shama beyi niyAr ve hona
شمه و شکار ( شنبه به شکار برو) shama ve shekAr


سیزه ودر siyza ve dar (سیزده به در)

در خرم آباد بجایی سیزده به در چهارده به در است یعنی به جای اینکه روز سیزدهم نوروز را جشن بگیرند همان مراسم را در روز چهاردهم نوروز انجام می دهند . زیرا در روز اول سال ( روز نوروز و عید ) را بحساب نمی آورند و « سیزه غریو »***( یعنی سیزده به در غیربومی ) می دانند .
البته در سالیان اخیر بنابر دلایل متعدد این مراسم هم تغییر پیدا کرده و بیشتر مردم مانند سایر نقاط کشور همان سیزدهم فروردین به سیزده بدر می روند.برخی نیز هر دو روز را بیرون می روند . و لی بیشتر خانواده هایاصیل و ریشه دارد خرم آبادی همان « چارده و در »**** (چهارده به در)را جشن می گیرند .
گذشته از روز برگزاری این جشن چگونگی آن به این قرار است
اقوام یا دوستان و یا همسایگان سپیده و یا شب قبل از روز جشن در مکانی گرد هم امده به سوی خارج شهر و دامان طبيعت بی بديل ان حرکت کرده محلی را معيين و در آنجا مستقر میشوند و با هیجان و شور حالی زبانزدنی به بازیهایی نظیر
دال پلو dAl palow
هرازگونی herAz goni
پرو peroo
جوزو jouzo
قاوو qAow
می پردازند که بسیار شادی آفرین است
بسیاری نیز با نواختن موسیقیهای شاد محلی به پایکوبی و رقص می پردازند و بشتر مواقع تاپاسی از شب به اين منوال می گذرد.
در پايان مراسم نيز سبزهای سفره هفت سين را در کنار رودها رها می کنند .و به خانه برمی گردند
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

گورستانها و آیینهای سوگواری در لرستان -

با درود فراوان

به پیشگاه شما بزرگواران گرامی

 

پیش از آغاز ، بایسته یادآوری است ، که :

 

1- در باره سرچشمه ها و دست آویزهای این زنجیره از گزارشها (گورستانها و آیینهای  سوگواری در لرستان ) به امید خدا در پایان نوشته پایانی ، همگی آنها فهرست وار پیشکش پیشگاهتان خواهد شد .

 

2- بسا بسیار پیش می آید که آیینهای گرد آوری شده درگزارشهای پژوهشی فرهنگ بومی – در اینجا فرهنگ بومی لرستان - مربوط به گذشته های دور و یا نزدیک هستند که از برخی هاشان تنها یادی و یا یادبودی برجا مانده و دیگر در حال حاضر به آن گستردگی که پیشترها بوده اجرا نمی شوند و یا اصلا ممکن است هم اینک بطور کلی منسوخ و فراموش شده باشند . از جمله این موارد ، موردی است که در ریز به آن خواهیم پرداخت .

 

 

 

گورستانها و آیینهای  سوگواری در لرستان - 2

 

مء جر [ Mejar ](بنای یادبود) و سنگء  قوئر ] Sange Qor [  ) = سنگ قبر ) های لرستان

 

ساختمانها و سنگهای خموش یا آیینه های بازتاباننده هزارن اندیشه ؟

 

همانگونه که از جستار پیشین به یاد دارید . ما پیرامون گوشه ای از آیینهای سوگ واری  - روشهای خاکسپاری درگذشتگان - در لرستان ( به ویژه شهر خرمووه) سخن گفتیم . در این جستار برآنیم تا گوشه ای دیگر از کارهای که بازماندگان برای فرد در گذشته انجام می دهند ، نکاتی چند را بازگو نماییم . موضوعی را که در این نوشته به آن خواهیم پرداخت نیز همچون نوشتار پیشین به گونه ای – و بسا بیشتر هم - در نمای گورستانهای لرستان تاثیر گذار است . و نمود عینی دارد .

 

یکی از چیزهای که شاید همگی ما بطور گسترده و در همه گورستانها  دیده باشیم . سنگ قبر - و بناهای یادبود - باشد . و تا آنجا که دانسته های ناچیز این کهترین اجازه می دهد ، تقریبا در تمام دنیا ( به جز جاهایی که رسومی همچون مرده سوزی و ... دارند و در کل مردگان را دفن نمی کنند ) از خاور تا باختر و از گذشته های دور تا هم اینک ، هماره با دیدن سنگ گور- و بناهای یادبود - می توان پی به وجود یک گورستان برد و شاید با اندکی تسامح و تساهل بتوان گفت که گورستان با سنگ قبر - و بناهای یادبود که از اجزاء لاینفک تشخیص و تشخص گورها و درگذشتگان درون آنهاست – هویت خارجی و وجود عینی می یابد . اما اینکه چرا از سنگ گورها - و بناهای یادبود - استفاده می شود و یا اینکه چه چیزهای در شکل  و حالت و .. قرار گیری آنها در محل خود تاثیرگذار است ؟ پرسشی است که ما در اینجا به آن خواهیم پرداخت

(البته این پژوهش بیشتر درباره گورهای لرستان و شاید بتوان گفت که گورهای برنزستان  انجام پذیرفته است ) .

 

بی شک در یک اجتماع - یا قوم - آنچه بیش از همه عوامل دیگر در شکل و اندازه و چگونگی قرار گیری سنگ گورها تاثیر گذار است . همانا باورهای دینی و تصورات و جهان بینی های ماورائی افراد ان اجتماع می باشد . به بیان روشن تر پاسخ های را که جهان بینی یک اجتماع به هر یک از پرسشهای زیر می دهد تاثیر بسیار قوی در - شیوه تدفین ، شکل قبور و - ماهیت و ظاهر سنگ قبرها – و بناهای یادبودی - که برمزار درگذشتگان ساخته میشود ، خواهد داشت ( برای نمونه در جستار پیشین رد پای باورهای ایرانی کهن را در ساخته شدن لحکها و فلسفه وجودی انها می دیدیم ) . پرسشهای نظیر :

 

1-   آیا زندگی انسان با مرگ این جهانی پایان می یابد یا جهان دیگری نیز هست ؟

2-   آیا انسان پس از مرگ هم به زندگی آن جهانی خود ادامه می دهد ؟

3-   آیا انسان پس از مرگ در همین مقام و به همین گونه که در این جهان می زیسته در آن جهان نیز می زی ید ؟

4-   آیا روان مردگان نیز همچون انسانهای زنده پاک است ؟ یا دست زدن به جسد مردگان تابوست ؟ ( تابو=  به زبانی ساده همان ممنوعیتهای دینی است مانند حرام و نجس در دین اسلام که ارتکاب اولی و یا لمس دومی گناه است و شایسته بادافره )

5-   آیا باید به مردگان نیز همچون زندگان احترام گذاشت و آنها را در زندگی بازماندگان تاثیر گذار دانست ؟

6-   آیا دین و آیین ما اجازه مشخص کردن مدفن مردگان را می دهد یا خیر ؟

7-   آیا بایستی شاخص نماینده گور درگذشته به چه شکلی باشد ؟ (مثلا برای مسیحیان عمدتا بصورت خاج (= صلیب ) و ایستاده و عمودی )

8-    باید از چه نوع ماده ای برای ساخت این شاخص استفاده کر د؟ ( چوب ، سنگ و ..)

9-   آیا این شاخص بایستی نمایانگر مقام و جایگاه اجتماعی فرد درگذشته باشد ؟

10-                      ...

 

 

افزون بر این عواملی مانند علاقه بازماندگان به فرد درگذشته ، و همچنین میل بشر به جاودانگی خویش و نیز جاودان کردن یاد و خاطرات و حتی دلبندانش یکی دیگر از عواملی است که در شکل مقابر و سنگ گورها و بناهای یادبود تاثیر گذار است . از آنجایی که بشر می خواهد هماره در یاد دیگران بماند و یا اینکه اثری برای مدتهای زیادی از خویش برجای بگزارد . و نیز چنین است برای دیدی که انسان به عزیزانش دارد و بر آن است تا بگونه ای جای خالی ایشان را پر نماید مثلا  نمادی ، تصویری و ... از آنها را در دید خویش قرار دهد و یا نام ایشان را زنده کند .

 

 

شکل قبور و سنگ گورها وبناهای یادبود مقابر و ... گورستانهای لرستان نیز همچون سایر گورستانها از این قاعده خارج نسیتند . اما شاید چیز که در گورستانهای لرستان ( با توجه به وسعت نسبتا کم استان لرستان ) بسیار جلب توجه و خودنمایی می کند . گوناگونی سنگ گورها ( البته بنا بر آنچه که در آینده خواهیم دید شاید بهتر باشد که به برخی از آنها بناهای یادبود بگوییم ) باشد . تفاوتهای چشم گیری مانند : مواد به کار رفته ، شکل ، اندازه ، رنگ ، نحوه کار گذاشته شدن و ...

 

با وجود این همه گوناگونی می توان سنگ گورها ( بناهای یادبود ) را با توجه به مواد به کار رفته شده در آنها و شکل ظاهریشان به 4 صورت زیر دسته بندی کرد :

 

1-   سنگ گورهای که منقوش به نقوشی گوناگون هستند .

2-   سنگ گورهای تندیسی . ( که بسیار از آنها به شکل شیر هستند )

3-   بناهای یادبود ( مانند منارک ها ، میل های بلند ، چارطاقی (مجر Majar) ، سازه ها ، ساختمانها و ..  )

4-   سنگ گورهای بسیار ساده ( سنگهای که بدون هرگونه نوشته ، نقش و یا حتی تراشی هستند )

 

اینک بطور جداگانه به بررسی شکل ، علائم مشخصه ، تاریخچه ،  و ... هرگروه از این سنگ گورها (بناهای یادبود) می پردازیم ( البته تا آنجایی که دانسته های این کهترین اجازه می دهد ) .

 

سنگ گورهای منقوش :

شاید بتوان این گروه از سنگ گورها را در کنار گروه دوم ( سنگ گورهای تندیسی ) منحصر به فردترین سنگ گورهای لرستان ( و برنزستان ) دانست . چه تا کنون سنگ گورهای اینچنینی در جایهای دیگر ایران دیده نشده است .

همانگونه كه از نام اين سنگ گورها مي توان دريافت آنها تكه سنگهاي بزرگي هستند كه با توجه به ثروت و مقام  و جايگاه و هنر و پيشه و ... درگذشته و خانواده او داراي اندازه هاي و بزرگي و كوچكي و نگارهاي گوناگوني مي باشند . كه هم بصورت ايستاده ( عمودي) و هم بصورت خوابيده ( افقي ) بر روي گورها گذاشته مي شوند . البته بر روي اين سنگ گورها هيچگونه نوشته هاي كه نمايانگر نام و نشان و ... فرد درگذشته باشد ديده نمي شود . البته گه گاهي و آن هم  بسيار به ندرت مي توان بر روي برخي از اين سنگ گورهاي منقوش تاريخ فوت شخص متوفي را ديد .

نقوش كنده شده بر روي اين سنگها داراي تنوع چنداني نمي باشد . صرف نظر از تعداد تكرار هر نقش بر روي يك سنگ واحد ،‌ در تمام اين سنگ گورها مي توان نگارهايي مشابه و همانندي - كه بيشترشان برگرفته از طبيعت و زندگي  روزمره هستند – را به كرات ديد . نگاره هاي مانند بزكوهي ، اسب ، كوه ، رود ، خورشيد ، صحنه هاي كوچ ،‌ شكارگاه ،‌ آيينهاي سوگواري ، افراد حاضر در آيين سوگواري ، نوازندگان محلي ،‌ مراسم عروسي و ...

البته بجز اين نقوش چند نقش عمومي و پركاربرد ديگر نيز وجود دارد كه تنها براي نشان دادن جنسيت متوفي بكاربرده مي شده. اين نقوش عبارتند از :

1-   آيينه و شانه : براي

2-   مهر نماز و تسبيح : براي مردان

 

لازم به يادآوريست كه نقشهاي بكار برده شده براي درگذشتگاني كه مونث بوده اند چندان زياد نيست . اين نقشها كه شامل سه نقش آيينه ، شانه و دار قالي مي باشند . تنها نگارهاي است كه مي توان بر روي سنگ گورهاي زنان ديد . كه از ميان اين سه نگاره ،‌ نگاره دار قالي هم تنها براي زناني كه بسيار خانه دار و هنرمند ( و بويژه آنهاي كه قالي باف ) بوده اند استفاده مي شده . اين نكته ما را به اين نتيجه گيري سوق مي دهد كه :

" بيشتر سنگ گورهاي منقوش بجاي مانده براي مردان بوده است . "

پس سنگ قبرهاي كه داراي نقوش بسياري بوده اند . و در اينجا مورد گفتگوي ما هستند . همان سنگ گورهاي مردان هستند . چه با توجه به اندك بودن و نداشتن تنوع و اندازه و تعداد و مفهوم آنچناني سنگ گورهاي كه براي زنان تراشيده مي شده اندكي پيرامون آنها سخن گفته و سنگ گورهاي زنانه را به كناري مي گذاريم و درباره ديگر سنگ گورها سخن مي گوييم .

البته اين بدان معنا نيست كه سنگ گورهاي زنانه بي اهميت هستند و يا اينكه زنان در جامعه گذشته و حال لرستان داراي جايگاه نبوده اند . در اينجا براي اينكه در اين باره سوء تفاهمي پيش نيايد شايسته است تا پيش از آنكه به ادامه پژوهش بپردازيم نكاتي چند را در رابطه بيان و ياد آوري كنيم :

1-   در جامعه لرستان ( همچون بسيار از نقاط ديگر ) مهم ترين برتري و فضليت براي بانوان ( و حتي مردان )، نجابت و پاكدامني وخانه داري و وفاداري به خانواده و همسر وبوده و هست . بنابراين هنگامي كه مي خواسته اند بر روي سنگ گورها اين مورد تمايز ( و شايد تفاخر و تفاضل ) نسبت به ديگر زنان را با اين نقش ها نشان مي داده اند .

2-   با توجه به ارزشي كه زنان يك خانواده براي آن خانواده داشته اند ( به عنوان ارزشمند ترين داراي هر خانواده يا همان ناموس و راز بقاء و ماندگاري بنيان خانواده و به مثابه خوني كه در زير پوست جريان دارد اما قابل رويت نيست و علت زنده ماندن است) لذا محفوظ نگه داشتن و پاسداري كردن از آنها بصورت يك راز و اعتقاد به اينكه بيگانگان نبايد از ايشان چيز زيادي بدانند حتي پس از مرگ براي خانواده ها بسيار پر اهميت بوده . و از اينروست كه زنان هر خانواده در لرستان از ديد بيگانگان همواره  نهان ودر هاله اي از ابهام بوده اند . و هيچگاه هيچ بيگانه اي نمي توانسته و حق نداشته از ايشان چيزي بداند و اين رازگونه بودن ناموس خانواده گويا حتي پس از مرگ هم براي بازماندگان مهم بوده . و در حفظ آن مي كوشيده اند .

(البته همانگونه كه در آينده خواهيم گفت در لرستان هيچگاه مرگ برابر با پايان زندگي نيست و همواره مردگان همچون - و حتي بيشتر از - زندگان محترم هستند و چه بسا آنان را توانا تر از زنده گان مي دانند . و ايشان را هماره ياور و در كنار بازماندگان مي دانند . البته اين موضوع را به هيچ وجه نبايد با آنيميزم- پرستش روان مردگان – يكي دانست . در اين باره به تفصيل در آينده گفته خواهد شد .)

3-   اينكه ما بپنداريم در لرستان براي زنان با هر مقام و جايگاه و شخصيتي كه داشته اند مزار و سنگ گور و ... از آنچه كه گفته شد فراتر نمي رفته و برعكس براي مردان هركس كه بوده اند و با هر مقام و جايگاه و شخصيتي كه داشته اند بسياري كارها انجام مي داده و به زبان ديگر سنگ تمام مي گذاشته اند. پنداري بسيار نادرست و سطحي و عجولانه است . چه در عالم واقع هيچگاه اينگونه نبوده بلكه بسيار از مردان درگذشته وجود دارند كه گورهاشان نسبت به گورهاي زنان درگذشته داراي برتري كه نيست هيچ بلكه از آنها نيز كمتر نيز هست . و متوفيان زنن هم بوده و هستند كه مقام و جايگاه و شخصيت ايشان در زمان حيات براي همگان – از خويشان و بيگانگان - ارزشمند و بالا و قابل احترام بوده است و پس از مرگ نيز داراي همان ارزش و احترام بوده اند . و بر مزارشان هم به غايت نيكو ومعمور و محمود بوده و هست .

( البته آنچنان كه برهمگان روشن است و شما بزرگواران نيز مي دانيد ارزش و خوشبختي آدمي به شخصيت و رفتار و كارها و خدمات او مي باشد و نه به چند قطعه سنگ و مشتي خاك كه چه در زمان حيات خانه وچه در زمان مرگ گور او را مي سازند . )

 

آنچنان كه در بالا گفته شد بيشتر نگارهاري بر روي اين سنگ گورها برگرفته از طبيعت و زندگي  روزمره هستند . نگاره هاي مانند بزكوهي ، اسب ، كوه ، رود ، خورشيد ، صحنه هاي كوچ ،‌ شكارگاه ،‌ آيينهاي سوگواري ، افراد حاضر در آيين سوگواري ، نوازندگان محلي ،‌ مراسم عروسي و ...

 

اما آيا اين نگاره ها داراي معني و مفهومي هستند و بر اساس اصولي در كنار هم چيده مي شوند و يا تنها براي آراستن و زيبا كردن سنگ گور به كار مي رفته اند و هيچگونه درون مايه اي نداشته اند ؟ و چنانچه اين نگاره ها داراي مفهومي هستند . اين مفهوم و يا مفاهيم چيستند و از كجا تاثير پذيرفته و سرچشمه مي گيرند ؟

اين چيزي است كه ما در دنباله اين گفتمان به آن خواهيم پرداخت .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

کارکرد صدا و سیمای مرکز استان لرستان

با درود فراوان

 

 

شاید اگر در جستجوی آن باشیم تا تعریفی جامع از قومیت ارائه کنیم . و به وسیله آن محدوده یک قوم  را مشخص نماییم . گفته زیر همانا گمشده ما باشد :

 

" یک قوم گروهی از مردمان هستند که دارای زبان و مشترکات فرهنگی و تاریخی باشند . "

 

همانگونه که در بالا نیز می بینید در این تعریف زبان در کنار مشترکات فرهنگی و تاریخ ، یکی از ویژگیهای هر قوم می باشد . به بیان دیگر در تثلیث شناخت یک قوم زبان نقشی بسیار تعیین کننده و مهم ایفاء می کند .

برای نمونه چنانچه ما در میان گروهی از  افراد ناشناس از قومیتهای گوناگون که تن پوش های همانند دارند قرار گیریم .(بدون اینکه هیچگونه شناختی از گذشته و قومیت هر یک از آنها داشته باشیم ) مطمئنا بسیار دشوار خواهد بود در یک نگاه - و یا حتی با نگاهی موشکافانه نیز هم – بتوانیم قومیت هریک از آنها را مشخص نماییم . چه تا زمانی که افراد این گروه لب به سخن نگشوده اند ، تن پوش ، چهره ، پیکر و ... های  ایشان هیچگونه کمکی برای دریافت قومیت ایشان به ما نمی کنند و چه بسا ما را گمراه و سردرگم تر نیز بنماید . اما چنانچه یکی از ایشان لب به سخن گفتن بگشاید این زبان است که به ما کمک می کند تا به راحتی به گوناگونی فرهنگهای ایشان پی ببریم . چه همانگونه که امروزه با همه گسترش زبان فارسی تهرانی در جای جای ایران هستیم . اما باز به سادگی از گویش و ادای کلماتی از این گونهء فارسی توسط یک شخص می توانیم بفهمیم که فارسی  تهرانی زبان مادر او نیست . گواه این سخن را می توانید در میان جامعه به وفور دید . انبوه زبانهای پی جین یا همان گویشهای که نام انها از واژه " فارسی " به همراه پسوندی که معمولا نام یک شهر و یا منطقه و یا قوم می باشد ساخته شده . برای نمونه فارسی کرمانشاهی ، فارسی تبریزی  و ...  که همه همان مصداق زبانزد کلاغ و آموختن شیوه خرامیدن کبک و ... الخ هستند .

اما چرا این چنین شده و چگونه این زبانهای پیجین و کرئول شتر- گاو- پلنگ به وجود آمده اند ؟ پاسخی ندارد جز اینکه زبان ( بویژه زبان مادری ) چیزی نیست که کسی بتواند به سادگی و یک شبه آنرا دگرگون کند .

بنابر آنچه که گفته همی آمد میتوان به این رسید که :

 

" چنانچه فرهنگ یک قوم را به ناموس و تاریخ آن قوم را به ثروت و دارایی ایشان همانند انگاریم . همانا زبان پرچم و نشان و نماینده و نمود و نمایانگر آن قوم و فرهنگ و تاریخ ایشان است "

 

و چنانچه یک قوم یا ملت بخواهد از فرهنگ خویش پاسداری و نگهداری نمایید بایستی به مانند سربازانی که در میدان جنگ برای بالا نگه داشتن پرچم کشور خود می کوشند .برای استوار و پابرجا و در احتزاز نگه داشتن پرچم قومیت خود که همانا زبان آن قوم است بکوشد .

 چه همانگونه که با برافتادن و پایین آمدن پرچم یک کشور به شکست آن کشور پی می بریم . با از بین رفتن زبان یک قوم که در برگیرنده بخش گسترده و فراگیری از فرهنگ و آداب و رسوم و تاریخ گفتمانی و شفاهی آن قوم می باشد . در واقع آن قوم بی هویت و مسخ و نابود شده است . قومی می شود که هیچ چیز از افسانه های گذشته خود را نمی داند . هیچ ادبیاتی ندارد . هیچ پیشینه تاریخی ندارد . حال این قوم هر چقدر آثار باستانی رو و زیر خاکی که می خواهد داشته باشد . هر اندازه و هر شمار نوشته و سنگ نوشته و ... به آن زبان مرده  که می خواهد داشته باشد . تصور کنید زمانی را که هنوز خط میخی رمز گشایی نشده بود . چه اندازه از تاریخ و فرهنگ و حقایق و سربلندیهای ما ایرانیان در تاریکیهای تاریخ گمشده و پنهان بود ؟

آیا هیچ به این اندیشیده اید که چنانچه زبان اوستایی نبود ما ملتی می شدیم با 1500 سال پیشینه خنده اور است نه ؟

تا کنون با خود اندیدشیده اید راز پا برجایی فرهنگ ایرانی و ایران (که شاید امروزه به آن شکوه و بزرگی و بالندگی پیشین نباشد ) با آن همه روزگاران بسیار سخت و دردآلود و تیره که بر اثر یورش های بنیان کن و خانمان بر انداز تازیان و مغولان و ...  بر  خود دیده چیست ؟

اینکه چرا ایران و هویت و فرهنگ آن ، همچون کشور و فرهنگ مصر باستان و دیگر فرهنگها و کشورهای خاورمیانه و نقاط گوناگون دنیا در دهلیز دراز و تاریک تاریخ گم نشد ؟ ( مصر با ان همه تاریخ و تمدن که ثابت می کند تازی نیستند هم اینک یکی از بزرگترین و مهم ترین کشورهای عربی جهان است و سنگ عربیت را به سینه می زند !!!)

آری همانگونه که قطعا شما بزرگواران بهتر از این کهترین می دانید . تلاشها ، رنجها و جانفشانی های همه مردمان ایران زمین ، مردمانی همچون فردوسی و رودکی و .... که درود ایزدان امشاسپندان بر ایشان و همه ایران دوستان باد . در زنده نگه داشتن زبان به عنوان روبنای فرهنگ و تاریخ ایران تنها دلیل این پایداری و ایستایی و مانایی است . چه زیبا گفته است پیر توس مردی که شاید رتبه ای همپای داریوش بزرگ و ... در ساختن ایران زمین داشته باشد . روانش غرق نور ایزدی باد . آنجا که می فرمایید بسی رنج بردم در این سال سی و ... الخ .

 

آری زبان ایرانی است که فرهنگ ایرانی و خود ایران را تا به امروزه نگه داشته .

 زبان مهم ترین و بارزترین ویژگی یک قوم است و بر تک تک کسان یک قوم بایسته است پاس داشت و نگهداری  زبان آن قوم . و سبک شمردن زبان یک قوم و به ریشخند گرفتن آن ( چه آگاهانه و چه نا اگانه ) همانا توهین و ریشخند و و تلاشی است برای نابود ساختن آن قوم .

 

اما این سرنامه بلند برای چه بود و این کهترین با گفتن آن در پی چه چیزی است ؟

 

هدف این کمینه از گفتن هرآنچه که در سرنامه آمده است . زمینه سازی و برای گشودن روی سخن با دست اندرکاران مرکز صدا و سیمای استان لرستان ( بویژه شبکه تلویزیونی افلاک ) و بررسی و بازنگریی کارکرد این شبکه به عنوان تنها و فراگیرترین رسانه همگانی لرستان در راستای نگهداری و گسترش و بالاتر بردن فرهنگ بومی مردم لرستان از دیدگاه خودم بود .

پیشاپیش از تلاش همگی کارکنان و کارمندان و دست اندرکاران تهیه و پخش برنامه های این مرکزسپاسگزاری می گردد . و یاداور می شود چنانکه از نامش بر می آید  بررسی گاهی ممکن است بازگو کننده کاستی ها و نارساییها و لغزش ها باشد . که این بازگو کردن ها و بیان دیدگاهها کاملا از سر دلسوزی و دوستانه است و چنانچه از برنامه ای ویژه نام برده شود به هیچ وجه بر آن نیستیم تا کسی را بکوبیم . بنابراین شاید این جستار انگیزه ای باشد برای به چالش کشیده شدن سیاستها و برنامه ریزیها و برنامه سازی های این مرکز با هدف تغییر نگرش در راستای بهبود و بهتر شدن و پربارتر گردیدن برنامه های این مرکز به عنوان یک مرکز محلی و استانی و قومی .

از آنجایی که سرنامه بیش از آنچه که می پنداشتم به درازا کشید ادامه گفته ها را فشرده و روشن و بی پیرایه و فهرست وار پیشکش می نمایم .

 

 پیش از آغازیدن بایسته است تا نکته ای را روشن نماییم و آن این که همچنانکه در ادامه نوشته خواهید دید تقابلهای بین زبان های لرستانی و زبان فارسی خواهد بود . و ممکن است این امر برای کسانی که شناختی از این کمینه  ندارند امر مشبه شود که فلانی دشمن وحدت ملی است ، یا ضد ایرانیست ، و یا خود و قومیت اش را تافته جدا بافته می داند و خلاصه هزاران از این قسم داستانها .

که برای روشن شدن اذهان خوانندگان این جستار در همین جا  قویا اعلام می دارد که این کمینه لرستان و فرهنگش را به عنوان بخشی از خاک و فرهنگ ایران زمین دوست دارد و می خواهد . و به زبان فارسی - البته در جایگاه زبان مردمان ایران زمین  - و زبان لری – به عنوان زبان مادری – به یک اندازه احترام و علاقه دارم .  و نیز چنین است برای فرهنگ . و اصولا فرهنگ و زبان لرستان را جدای از فرهنگ و زبان ایران ندانسته و نمی دانم و نخواهم دانست . و چنانچه در اینجا از زبان فارسی می نالم و شکوه ها دارم . از آنروست ، که با گسترش بی رویه و نادرست زبان فارسی تهرانی و جایگزین شدن آن با زبانهای محلی ایران (بویژه زبانهای لرستان ) و اثرات سوء آن بر سست شدن این خرده فرهنگها و از بین رفتن آنها که ریشه های فرهنگ ایران زمین هستند مخالفم . چه چنانچه این ریشه های پاک و کهن از بین بروند آن درخت تناور هم  دوام آنچنانی نخواهد داشت و به اندک نسیمی بیم از افتادنش هست - خداوند مپسندد هرگز که چنین بادا – و روشن است آنانی که هدف خشک کردن و کشتن و بریدن این ریشه های کوچک و یا بزرگ را دارند کیستند و در پی چیستند . پس در این سخن بیاندیشید اندیشیدنی .

 

1- نسبت زمان اختصاص یافته به پخش برنامه های جدی ، با زبانها و گویشهای محلی استان لرستان ( زبانهای لری - لکی و گویشهای هر یک از آنها ) در برابر برنامه های که به زبان فارسی پخش می شوند از مرکز صدا و سیمای لرستان (بویژه در شبکه تلویزیونی افلاک ) آنچنان اندک است که شاید بتوان آنرا در حد صفر دانست. ( در حالی که در دیگر استانهای کشور این نسبت بسیار بالاست برای نمونه استانهای اردبیل ، آ . شرقی و غربی ، کردستان ، قزوین ، سیستان و بلوچستان و ...  که حتی پخش برنامه های بسیار جدی مانند اخبار ایران و جهان را به زبانهای محلی دارند ) . همانگونه که می دانید و می بینیم این امر آشکار ادبیات شفاهی و زبان مردمان لرستان را به سوی هر چه بیشتر فارسی شدن سوق می دهد . بر شتاب جایگزین شدن زبان فارسی به جای زبانهای لرستانی می افزاید .

 به گمانم با افزایش زمان پخش برنامه های گوناگون و جدی (مانند اخبار و ... ) به زبانهای محلی مردمان لرستان و بالا بردن زمان پخش اینگونه برنامه ، نسبت به برنامه های که به زبان فارسی پخش می شوند . این نسبت را دست کم تا دو سوم کل برنامه ها افزایش دهند .

 

2- شوربختانه در برنامه های پخش شده از صدا و سیمای مرکز لرستان (بویژه شبکه تلویزیونی افلاک ) تنها زبان محلی که بصورت اندک استفاده می شود لری است . آن هم بدانگونه که می بینید و می دانید . در واقع این در این برنامه ها زبان لری - که در اینجا بنحوی نماینده دیگر زبانهای رایج در استان لرستان نیز هم هست . زیبا زبانهای با آن همه ظرافت و لطافت و دلنشینی و نازک طبعی ... - بیشتر به ریشخند و به سخره گرفته می شود تا بینندگان اینگونه برنامه ها را - که هیچگونه مفهوم و محتوی و پیامی برای مخاطب ندارند – تنها به خنده وا دارد !!!!!!!! ( با دیدن اینگونه برنامه ها آدمی به این فکر می افتد که گویا زبانهای مردمان لرستان تنها برای دلقک بودن است. که البته هرگز این زبانها برای مردمان این استان اینگونه نبوده و نیست و نخواهد بود . جز برای اندکی ساده نگر و لوده و چنانچه لودگی و اسباب ضحک و خنده ای هم است از عقل و خرد کم و ناچیز ، و بی مایگی و بی هنری به اصطلاح بازیگران و نویسندگان و ... این برنامه هاست نه از زبانهای شیوا و دلنشین و پرشور و آهنگین و لری و لکی ) . و از این بدتر آنکه هماره در کنار – و شاید اگر بهتر یگوییم در برابر – این به سخره گرفته شدن زبانهای لرستانی زبان فارسی ستوده و بالا برده شده . گواه این سخن هم چه بسیار است . کاراکتر دلقک و کم فهم و ... « گلالی » با کارهای آنچنانی که انجام می دهد و به زبان لری سخن می گوید در برابر کاراکتر دیگری که اسوه عقل سلیم و جا افتادگی و منطق و ... است و اتفاقا به زبان فارسی تهرانی سخن می گوید . و هزاران برنامه از این دست و با همین نحو . نمونه دیگر ، برنامه « بهار مالگه » است که در آن مجری فارسی گو همان فرد ایده آل و منطقی و درست اندیش و نمونه است و اما مجری دیگر که لری سخن می گوید همان فرد غیرمنطقی ، دلقک و ... همیشگی است . این برنامه ها آدمی را بی درنگ به یاد شخصیتهای خوب و بد فیلمهای آمریکایی زمان جنگ سرد می اندازد . و گفتگوهای بین این شخصیتها نیز یادآور گفتگوهای بین ایرج طهماسب و کلاه قرمزی می باشد . و آدمی که این برنامه ها  را می بیند برداشتی جزء توهین به فرهنگ و زبان و مردمان لرستان نمی تواند داشته باشد . آدمی با دیدن این برنامه ها به این اندیشه می افتد که سازندگان این برنامه یا عامدا و با علم آگاه هدفی جز تخریب و نابودی فرهنگ و زبان لرستان ندارند . و دشمن لرستان و فرهنگ و مردمان این سامان هستند .  و یا نا آگاهانه و تنها برای اینکه کاری کرده باشند – و بدون اندیشیدن به دستاورد و پیامدهای آن – اینچنین برنامه های را می سازند . که در هر دو صورت نتیجه آن در جامعه چیزی جز این نخواهد بود که

" لری سخن گفتن را نماد سفاهت و فارسی بلغور کردن را نشانه فصاحت بدانند و به مرور از زبان و فرهنگ خویش فاصله بگیرند و دورتر و دورتر شوند تا ان را فراموش نمایند ."  ( دادار نخواهاد که چنین باد .)

البته رجال مرکز صدا و سیمای لرستان – که بگونه ای از اربابان رسانه هم هستند - برای توجیه این امر می گویند که خواست مخاطب از ما اینست و ما هم هدفی جز رضایت مشتری نداریم . بینندگان و شنوندگان می بینند و می شنوند و می پسندند و از ما می خواهند تا اینچنین بسازیم . و ما هم می سازیم . عرضه تابع تقاضاست .

صرف نظر از اینکه این توجیه درست است یا خیر . مفهوم آن آدم را به یاد حرفهای بساز بفروشها می اندازد . اما آیا اگر واقعیت نیز چنین است و مردم جامعه از ایشان چنین انتظاری دارند .؟!!!!

اگر چنین است پس نقش این رسانه ها  برای نگهداری و بالا بردن فرهنگ و اعتلای سلیقه جامعه و قشر عامه آن چه می شود ؟ ویا مگر رسانه ها فروشگاه یا کارخانه تولیدی هستند ؟

 

3- شوربختانه آنچنان که به نظر می رسد بیشتر بازیگران و مجریانی هم که در برنامه ها به کار گرفته می شوند . دانش و آگاهی چندانی از فرهنگ و آیینها و زبانهای (حتی یک زبان از زبانهای ) استان لرستان ندارند . و چنانچه آگاهی هم دارند ناچیز و اندک و نا کارآمد است . و ایشان بجز سخنوری و سخنان زیبا گفتن ( حال این چگونگی و چندی این سخن بماند ) و تعارفهای آنچنانی و نان به هم قرض دادن هنری دیگر ندارند . در اینجا این پرسش پیش می آید که

چرا از کسی که حتی شناختی اندک از آداب و رسوم و فرهنگ و زبان محل کار خود ( برای این در اینجا از واژه محل کار استفاده شده که به گمانم برخی از ایشان یا لرستانی نیستند و یا فارسی زدگانی هستند که منکر گذشته و لرستانی بودن خویش هستند که - اگر چنین است با ایشان دگر ما را سخنی نیست و ... – تنها به ضرورت کار در لرستان ساکن شده اند و تنها برایشان درآوردن لقمه ای نان مهم است حالا با مجری گری یا هر کاری دیگر ) ندارد . برای اجرای برنامه ها ( بویژه برنامه های اجتماعی ) بهره گیری می شود ؟

چرا در برنامه های این مرکز از وجود مجریان و بازیگران توانایی که به زبان مردمان این استان سخن گفتن می توانند و به این زبان عشق می ورزند و استفاده نمی شود ؟

آیا این مرکز درباره دعوت به همکاری از چنین افرادی اقدامی کرده ؟

آیا در لرستان قحط الرجال است ؟ یعنی در میان لرستانیان کسانی که علاوه بر سخنوری و سخنهای زیبا گفتن دانش و آگاهی در حد قبولی از فرهنگ و زبان استان خویش داشته باشند و به زبان لرستانی سخن بگویند پیدا نمی شوند ؟!!!

آیا بکار گماردن چنان افرادی باعث دلسرد واپس زده و گوشه گیر شدن چنین کسانی  نشده ؟

 

 

بارها شنیده اید که در پاسخ این پرسشها جملاتی با مضمون زیر گفته شده است :

 

" چون در استان لرستان ما فرهنگها و زبانهای  گوناگونی داریم . و اینکه بتوان کسی را یافت که بر همه آنها احاطه داشته باشد نا ممکن است و کسی را هم که با این فرهنگها و زبانها آشنایی داشته باشد نیز حکم کیمیا را دارد . و از سویی چون در لرستان زبانهای بومی و محلی گوناگونی وجود دارد و افزون بر آن ما میهمانانی هم از دیگر جاهای ایران و جهان داریم که زبان مادریشان با ما متفاوت است و اگر به یکی از زبانهای محلی و بومی لرستان برنامه سازی کنیم دیگران از درک و ارتباط برقرار کردن با آن برنامه عاجز می شوند و برنامه برایشان نا مفهوم می شود پس نمی توان به زبان  های لرستان برنامه ساخت . لذا ما برنامه ها را به زبان رسمی کشور ( همان فارسی آن هم از نوع تهرانیش ) می سازیم . "

 

( البته در اینکه چنانچه کسی فرهنگ و زبان قوم خویش را بخوبی بشناسد حکم کیمیا را می یابد هیچ سخنی نیست . خوشا همنشینی با ایدون مردمانی . )

و اما در پاسخ این توجیه :

اینکه در استان لرستان زبانها و گویشهای چندی وجود دارد حرفی نیست . اما این یک توجیه سطحی و پذیرفتن آن ساده لوحی است . باید از گویندگان چنین سخنی پرسید که : آیا پیش از ورود و همه گیر شدن فارسی  در این استان مردمان آن چگونه با هم ارتباط برقرار می کردند ؟ و یا حتی بالاتر از آن با هم داد و ستد و زندگی می کردند ؟ چگونه مردمان مناطق اطراف خرم آباد و بروجرد و یا نورآباد و  پلدختر و یا درود و کوهدشت و ... با هم سخن می گفتند ؟ ( احتمالا با زبان اسپرانتو و یا ایمائ و اشاره  و یا یک زبانی که دیگر از ان اثری نیست !!!!!) برای آگاهی حضرات عالی به استحضار می رساند مردمان این سرزمین ( استان لرستان کنونی ) با هم زبانهای لرستانی با یکدیگر سخن می گفتند مگر لری بروجردی و خرم آبادی و درودی و پلدختری و لری ازنا و الیگودرز و اشترینان تا چه حد اختلاف دارد ؟ آقایان اگر نمی دانید بدانید این ها با یکدیگر که هیچ با لری مناطقی دور تر همچون نهاوند و اندیمشک و ملایر و تویسرکان و دره شهر و.. تفاوتی بسیار ناچیز در حد صفر دارند . مگر لکی نورآباد و کوهدشت و الشتر و چقلوندی و.. چقدر با یکدیگر تفاوت دارند بازهم آنچنان اندک که می توان از تاثیر ان در ارتباط برقرار کردن صرف نظر کرد  . آیا هیچ لر مادر زادی را می شناسید که در فهمیدن لکی مشکل داشته باشد و یا برعکس ؟  و اما در مورد غیر لرستانیهای ساکن لرستان که ممکن است مشکل اصلی را در درک زبانهای بومی و محلی لرستان داشته باشند . مگر تمام کسانی ( اعم از نانوا و بقال و راننده تاکسی و دکتر و کارمندان ادارات و شرکتها ، تعمیرکاران و ... ) که در جامعه لرستان با ایشان در تماس اند ، به زبان فارسی جهت ارتباط برقرار کردن متوسل می شوند ؟ ضمن پاس داشت حرمت این گروه اخیرالذکر ( بنابر همان میهمان نوازی و بیگانه نوازی همیشگی مردمان لرستان ) اما مگر این گروه چند درصد از مردمان استان لرستان را تشکیل می دهند ؟ آیا اقامت طولانی مدت ایشان باعث نشده تا لری را( که نزدیک ترین زبان ایرانی به زبان فارسی است ) بفهمند ؟ آنانی هم که کوتاه مدت در این استان میهمان هستند چنانچه نتوانند برنامه های که از صدا و سیمای مرکز استان لرستان پخش می شوند را بفهمند نه به گمانم فرقی برای استان ما و مردمان ما داشته باشد . چه آنانی که باید بدانند نیک می دانند . بنابراین این توجیه هم نمی تواند توجیه مناسبی برای این مورد باشد . و بهتر است تا مرکز صدا و سیمای لرستان ضمن احترام نهادن به تشخص و جایگاه همه زبانهای لرستانی از، زبان لری – که زبان 75% مردمان استان لرستان است و به جرات می توان به آن نام زبان رسمی استان را داد -در کنار درصد مناسبی از دیگر زبانهای و گویشهای بومی و محلی استان لرستان بطور جدی و بسیار بیشتر و در حد قابل قبولی در تهیه و ساخت برنامه ها بهره گیرد .

 

 

4- تهیه و پخش فیلمها و سریالی های چندین بار پخش شده در دیگر استانها و دست چندم که اتفاقا چیزی هم برای گفتن ندارند و تنها جنبه سرگرمی و وقت گذرانی و پرکردن جدول برنامه ها را توجیه می کنند و  با بافت جمعه لرستان ناهمگون هستند . نیز یکی دیگر از نمرات منفی است که باید در کارنامه شبکه تلویزیونی افلاک درج گردد .

5- پوشش ناقص و سلیقه ای خبرهای استان آخرین نمره منفی است که صدا و سیمای مرکز استان لرستان ( بویژه شبکه تلویزیونی افلاک ) در کارنامه خود دارد . چه بسا بسیار فعالیتهای مثبتی  که بنابر برخوردهای سلیقه ای از حق مستند سازی شدن  و پوشش خبری و منعکس شدن در استان و کشور محروم می مانند . فعالیتهای که می توانند تاثیرات مثبت فراوانی در جامعه داشته باشند . در جاییکه ما شاهد تهیه گزارش از مثلا لانه سازی یک پرنده در فلان مکان توسط بهمان شبکه استانی هستیم . فعالیتهای بسیار قابل توجه تر نظیر جشنواره ها ، نمایشگاههای هنری ، امور خیریه و ..... بسیار چشم گیر  در استان ما از چشم می افتند !!!!!!!!!!!!!

 

با توجه به آنچه که تا اینجا در این جستار بیان همی شد و شما بزرگواران خود دیده اید و شنیده اید . آیا صدا و سیمای مرکز استان لرستان ( بویژه شبکه تلویزیونی افلاک ) توانسته کارنامه ای درخشان و درخور تحسین و تآمل از خویش برجای بگذارد ؟ و آیا توانسته است به آنچه رسالت تعیین و تببین شده و دلیل وجودی آن است عمل نمایید ؟

 

پاسخ این دو پرسش از نگر این کمینه با توجه به آنچه که در این جستار گفته همی آمد چیزی جز خیر نیست . به نگر این کهترین صدا و سیمای مرکز لرستان ( بویژه شبکه تلویزیونی افلاک ) تا کنون – دانسته یا ندانسته و به هر علتی - آنچنان که بایسته و شایسته است نتوانسته به این مهم نایل آید و حتی در بعضی مواقع دستاوردی وارون و تاثیری بسیار بدتر داشته است .

 

این کمینه در اینجا از همگی مدیران و مسئولان و دست اندرکاران این مرکز می پرسم که :

 

آیا کارکرد و شیوه کار مرکز صدا و سیمای استان لرستان ( بویژه شبکه تلویزیونی افلاک ) تا کنون به گونه ای توهین و بی احترامی به فرهنگ و زبان  و مردمان استان فراموش شده و محروم مانده و عقب نگه داشته شده لرستان نیست ؟

آیا نقش مراکز استانها ( آنهم در زمانی که تکاپوی جهانی در همه کشورهای کوچک و بزرگ و پیشرفته و در حال توسعه و ... برای نگهداری و حمایت از فرهنگها و خرده فرهنگها و فرهنگهای محلی و زبانهای گوناگون جهان در برابر روند جهانی سازی است ) در نگهداری فرهنگ آن استانها چیست ؟ و چگونه باید به این نقش جامعه عمل پوشاند ؟

آیا این شبکه ها نباید مقابله ای ( حتی در حد هرچند اندک ولی جانانه ) در برابر هجوم حجمه عظیم فرهنگهای دیگر (فرهنگهای دیگر نقاط ایران و جهان ) که با وسایل گوناگون - و هرروز باشتاب و سنگینی افزونتر از روز پیش - برفرهنگ بومی استان ما وارد شده و می شود ، داشته باشد ؟ آیا مگر رسالت و فلسفه وجدی مراکز استانها چیزی جز این است ؟

 

 و از همه شما بزرگواران هم خواهشمند است تا در باره این جستار با تامل بیشتری بیاندیشید و از همگی دوستانی که با این نوشته موافق هستند و برآنند که لازم است مرکز صدا و سیمای استان لرستان ( بویژه دست اندرکاران شبکه افلاک ) هر چه زودتر و با در نظر گرفتن و لحاظ کردن موارد گفته شده در این جستار با تغییر نگرشی کلی در سیاستگذاریها و برنامه ریزیهای خود در زمینه تهیه و پخش برنامه های این مرکز - همانگونه که رسالت و تعریف شده برای یک رسانه همگانی محلی و استانی و قومی است - به زبان ، فرهنگ و قومیت مردمان لرستان و افکار عمومی این استان که همانا مخاطبان این رسانه هستند احترام بگذارد . خواهشمند است تا با گذاردن پیام ( یا به اصطلاح امضای اینترنتی ) و دیدگاههای خود  با ما برای رسیدن به دستاورد بایسته و پسندیده همداستان و همراه گردند و ما را یاریگر باشند .

 

شاد زییوید و سربلند

هماره روزگاران

خرم و آباد  بادا برنزستان

روه به فرداهای بهتر ایران و ایرانی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

گورستانها و آیینهای سوگواری در لرستان (2-2)

با درودی دوباره به همگی شما دوستان گرامی
آنچنان که به یاد دارید در گفتارهای پیشین ، پژوهشی به نام

گورستانها و آیینهای سوگواری در لرستان

پی گرفته بودیم ، اینک در دنباله بخش سوم از آن زنجیره را پیشکش پیشگاه شما سروران ارجمند خواهیم نمود .

 


گورستانها و آیینهای سوگواری در لرستان (2-2)

مء جر [ Mejar ](بنای یادبود) و سنگء قوئر ] Sange Qor [ ) = سنگ قبر ) های لرستان (2 )

سنگ های به نرمی شعر و پایداری خاطره .

 

آنچنان كه پیشترنیز گفته شد بيشتر نگارهاري بر روي اين سنگ گورها برگرفته از طبيعت و زندگي روزمره هستند . نگاره هاي مانند بزكوهي ، اسب ، كوه ، رود ، خورشيد ، صحنه هاي كوچ ،‌ شكارگاه ،‌ آيينهاي سوگواري ، افراد حاضر در آيين سوگواري ، نوازندگان محلي ،‌ مراسم عروسي ، دار قالی ، آیینه و ...

اما آيا اين نگاره ها داراي معني و مفهومي هستند و بر اساس اصولي در كنار هم چيده مي شوند و يا تنها براي آراستن و زيبا كردن سنگ گور به كار مي رفته اند و هيچگونه درون مايه اي نداشته اند ؟ و چنانچه اين نگاره ها داراي مفهومي هستند . اين مفهوم و يا مفاهيم چيستند و از كجا تاثير پذيرفته و سرچشمه مي گيرند ؟
پرسش و پژوهشی بود که به آینده ( نوشتار کنونی ) افتاد و اين چيزي است كه ما در دنباله همين جستار به آن خواهيم پرداخت .

شیوه و شرایط زندگی پیشینیان ( نسبت به زندگی امروزی ) دنیای پر رمز و راز و بسیار عمیق را برای آنها ساخته بود . و این محیط زندگی و شر ایط زیستی به ایشان دیدی عمیق و کنجکاو داده بود ، دیدی که از بالا و بسیار کلی و فراگیر می دید . بگونه ای که ایشان برای هر گونه رفتار و رخدادی که شاهد ان بودند یک تفسیر و تاویل ویژه داشتند . و بیشتر به کنه مطالب و رویدادها و گفتار و ... می اندیشیدند و می نگریستند .
ایشان چون ( مانند زندگیهای امروزی ) هر آن با حجم انبوه اطلاعات ( از هر نوع علمی ، هنر و ... ) تازه و نوین روبرو نبودند .دچار سطحی نگری و ظاهر بینی های رایج امروز نبودند و بیشتر به باطن می نگریستند .و به هرچیز با دیدی غیب بین و عمقی و ورایاب می نگریستند . و با دریافت اطلاعاتی ورودی بسیار اندکی که از پیرامون خود می گرفتند دریافتها وتفسیرهای فراوانی را بدست می دادند .
این شیوه زندگی مرز میان دنیای ملموس و واقعی ، و دنیای غیر ملموس و انتزاعی را بسیار کم رنگ کرده بود . بگونه ای که شاید بتوان گفت برای ایشان بین این دو دنیا تفاوتی نبود .حتی شاهد آنیم که این عمیق نگریستن به دنیای پس از مرگ انسان و جهان آخرت نیز تسری پیدا می کند . لذا شاهد آنیم که برای ایشان مقوله های مانند هنر ، دین ، زندگی ، فرهنگ ، زبان ، صنعت و ... در هم می آمیزند . بدانگونه که می توانیم در جای جای زندگیشان هنر و کاربرد آن را ببینیم . فرهنگ و آداب و رسوم را گوشه گوشه سخن گفتن و هنرشان ببینیم ، ابزار و مایحتاج شان همان اندازه که صنعتی ساخته می شوند یک اثرهنری نیز هستند و ....
پس بدیهی است که چنین مردمانی با چنین شیوه زندگی و دیدی به زندگی از کنار هیچ چیز سطحی و بی تفاوت نمی گذشته اند . و برای هر رفتارو کاری قوانین و دلایل و شیوه های کاملا تعریف شده داشته اند . و سنگ گورها هم به عنوان گوشه ای از زندگی و محیط اطراف شامل این قوانین می شده . بنابراین ، نگارهای سنگ گورهای منقوش ، با هدف نمایاندن مسایلی و بر اساس قوانین و اصولی کنار هم قرار می گرفته اند و کاملا دارای مفهوم ویژه خود بوده اند . و به هیچ وجه ، با هدف تزیین و زیبا سازی به کار برده نمی شوند .

اما این مفاهیم و اصولی که بر روی نگارهای سنگ گورها تاثیر می گذارند . چیستند و از کجا سرچشمه می گیرند ؟

شاید اگر بخواهیم کوتاه و بدون شرح و بسط بگوییم بهترین پاسخ انست که
" از زندگی انسانها "
همانگونه که می بینید ، پاسخ این پرسش در عین کوتاهی بسیار سخت تر و فراگیرتر از پاسخ پرسش پیشین است .
چه در این پاسخ سوای دید هنری و سبک حجاریها می توان ردپای ادبیات ، دین ، آیینها ، زندگی روزمره ، رویدادهای زندگی ، پیشه و شغل متوفی ، مراسم خاکسپاری ، اندیشه بازماندگان و دیگر مردم نسبت به شخص درگذشته ، مقام اجتماعی او و بسیاری چیزهای دیگر را دید و برداشت کرد . و ما بهتر از واژه " زندگی " واژه دیگری نیافتیم که تمامی هرآنچه که در بالا برشمردیم و آنچه را که نام نبردیم در خود جای دهد و پوشش دهد . برای روشنتر شدن موضوع ما فهرست وار و بسیار کوتاه به بیان چندی از تاثیرگذارترین عواملی که با این نقشها ارتباط دارند می پردازیم . پیش از بررسی بایسته یادآوریست که ممکن است این عوامل گاهی همه با هم و گاه به تنهای بر نقوش سنگ گورهای نگاره ای تاثیر گذارند :
1-همخوانی و همانندی شگفت انگیز میان اشعار (بویژه تک بیتی های رایج در مویه ها ) لری با این نقوش . تا بدان پایه که به جرات می توان گفت هر یک از نقوش حجاری شده بر روی هر یک از سنگ گورها تجسم و تصویری از یک یا چند واژه از یک یا چند شعر می باشند و بلعکس .
برای نمونه ارتباط برخی از ابیات تاثیر گذار مویه را با تجسم و تصویر آنها بر روی سنگ گورهای منقوش را بررسی می کنیم :

مویه لری :

زین و بلگت بیلم یا بفروشم
Zin o balget beilem yA baferoshem

بی مش برگ عزا هف سال بپوشم
Beamesh barge azA haf sAl baposhem

برگردان فارسی :
(خطاب به درگذشته) زین و برگ و یراق سوارکاریت را پس از خودت نگهداری کنم یا آنها را بفروشم ؟
و با پولشان رخت و لباس سیاه خریداری نمایم و هفت سال آنها را بپوشم و برایت عزا داری کنم ؟

مویه لکی :

یه نیله کییه ها وه کولی زینه وه
Ya nila kiya hA va koly zina va

تفنگ قطاره ها وه خی نه وه
Tefang qetAra hA va khinava

برگردان به فارسی :
این اسب نیل زین کرده بی سوار از آن کیست
که تفنگ و قطار فشنگ ، خون آلودش نیز بر آن است

که یاد آور نقوشی همچون کتل (kotal)* ، صحنه های سوارکاری ، شکار و نبرد ، کلیه مراسم پرسه ، سوگواری بازماندگان (بویژه همسر و خواهران و مادر) فرد درگذشته بر روی سنگ گورها می باشد .

مویه لری 1 :

سر کشیم وو دیوه خوو** بووه مه دی یم
Sar kashim vo divekho boua me di yem

چی افتآوه کره کمر زونی بری یم
Chi aftAve kere kamar zoni bori yem

برگردان به فارسی 1
به دیوان خانه و مهمانخانه سرکشی کردم ، پدرم را همچون آفتابی که در مغرب غروب می کند نا توان و رنجور و تیرخورده دیدم ، زانوانم سست شد و بر زمین افتادم

مویه لری 2 :

افتآوه لوه بونی هی حا به شینه
aftAve lua boni he hA bashina

قصه حه رر که خوو ارو می حا به میره
Qusa hareka khoaro mihA bamira

برگردان فارسی 2 :
آن آفتاب که لبه بام بود بر آن است تا از دیدگان پنهان شود
آنکه غم خوار و یاور خواهرانش بود در حال مرگ است .

مویه لکی :

چی هو ور آزآ حیز که چی مونگ له هوآ
Chi houvar Avar hiz ka chi moung la havA

دآخ وه دل بین ، ارآ خآک وه مئ وآ
dAkh va del bin , arA khAk va mavA

برگردان به فارسی
همچون خورشیدی تندرست و نیرومند برخیز و ماه آسمان شو
داغ تو در دل ما نشست ، چرا در زیر خاک خانه گزیدی؟
این دو قطعه شعر ، یاد آور نقش خورشید (نماینده فرد درگذشته می باشد) در حال غروب هستند. که در بیشتر این گونه سنگ گورها به چشم می آید .


مویه لری :

قه لونی پر به کم دء آو بآرو
Qaluni por bakem de Ave bAru

ده مآ ده م چآق می کم سی ده س برآرو
Da mA dam chAq mikem si das berAro

برگردان فارسی:
قلیانی را با آب باران پر خواهم کرد
ودم به دم آن را برای دوستان چاق و افروخته خواهم کرد

که نقش قلیان و چائی و دیگر وسایل پذیرایی رایج در مراسم سوگواری بر روی سنگ گورها در ذهن متبادر می کند .

 


مویه لری :

اسپی کوو کش مات منه دو ده دنگ برنو
Espi ku kesh mAt mana do danhge bernu

کوگ و کل قل میزنن ده مینه او کوو
Kog ou kal qol mizenan de mineh o ku

برگردان به فارسی :
در سپید کوه دیگر صدای تفنگ به گوش نمی رسد
در آن کوه کبک و بزکوهی بسیار فراوان شده اند


مویه لکی :

بورن بلگی بپوشن چوین دآوآر
Bouren balgi beposhen chuin dAvAr

دومآ براهم کی بچینه شکار
domA bera ham ki bechina shekAr

برگردان به فارسی :
بیایید تا رختی به سیاهی به رنگ چادرها بپوشیم
پس از مرگ برادرم چه کسی همچو او می تواند به شکار برود ؟


که یاد آور نقوش صحنه های شکار ، فرد درگذشته بر روی سنگ گورها می باشد . نکته جالب اینکه حک کردن نقوشی مانند کبک و بزکوهی به تعداد زیاد شاید به گونه ای تصور و تجسم بیت دوم اشعار بالا باشد . که پس ازمرگ شکارچی با چنان ماهرتی ، دوباره شکارها (کبک و بز کوهی و .. ) را می توان به وفور در کوهها دید .

2- حوادث و رخدادهای مهم زندگی فرد درگذشته
حوادثی همچون سفرهای زیارتی ، ازدواج ، تولد ، جنگها ، مرگ ، کسب افتخارات و ... که می توان آنها را به وفور در میان این سنگ گورها دید .

3- هنرها ، مهارتها ، افتخارات ، مقام و منزلت ، ویژگیها فرد درگذشته
نقوشی همچون قلم ( نشانه اهل علم و دانش) ، مهر و تسبیح ( نشانه دینداری و احیانا تشرف به سفری زیارتی ) ، دار قالی ( برای زنان قالی باف ) ، تفنگ و اسلحه ( جنگ آوران . شکارچیان ) ، آیینه - شانه دو سویه (برای زنان) ، قیچی – نخ وسوزن ( برای زنان دوزنده) ، شانه یک طرفه ( برای مردان ) ، شخصی سوار بر اسب ( سوارکار ماهر ) ، جمعی از سوارکاران که اندازه یکی از آنها بزرگتر از دیگران است (سرکرده ، فرمانده ، بزرگ قوم و.. ) ، سواری که کسی دهنه اسب او را در دست دارد و یا سواری که که چند تن پیاده کنار او ایستاده اند ، و یا کسی که بر سر او چترو سایبانی قرار دارد (کسی صاحب مکنت و مقام ) ، ظروف واسباب و سامان خانه (برای افراد متمول و دارای جاه و حشمت ، و یا زنان کدبانو ) ، چکش ( آهنگران ، صنعت گران ) ، داس ( کشاورزان ) و ...

4- اطلاعاتی در مورد خانواده فرد در گذشته
تعداد پسران (به تفکیک ازدواج کرده و مجرد ) ، تعداد دختران (به تفکیک ازدواج کرده و مجرد ) و ...

" سنگ گورهای تندیسی " جستار پسینی است که به آن خواهیم پرداخت


شاد زییود و سربلند هماره روزگاران
خرم و آباد بادا برنزستان
تندرست و در پناه یزدان پاک بادا
ایرانی و ایران پرست

* کتل (kotal ) : اسب متوفی که سیاه پوش شده و البسه و تفنگ و برخی دیگر از وسایل متوفی را بر آن می گذارند .

** دیوه خوو (diveh kho) : دیوان خانه ، مهمانخانه ، بیرونی ، اطاق و یا بخشی از خانه و یا سیاه چادری اندکی دور تر از محل سکونت خانواده برای پذیرای از میهمانان بویژه میهمانان مرد و غریبه ها

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

دو نوشته با يک نامه

با درود فراوان 

*******************

نوشته نخست :

پس از چندی تلاش پيگير و بی گسست دوستان گرامی بويژه سرور ابراهيم خدايی
هفته نامه اينترنتی لور
راه اندازی شد .

 

لور هفته نامه ای است که با رويکردی اجتماعی - فرهنگی به حوزه لرشناسی و لرپژوهی می پردازد .

بنا بر گفته خودشان . دست اندر کاران اين هفته نامه برآنند تا مرجعی برای لرشناسان و لرپژوهان بوجود اورند .

اميدورايم که در اين راه پيروز و سربلند باشند .

******************************

نوشته دوم :
برگرفته از لور
مقدمه ای بر باورها و آیینهای مرگ و سوگواری قوم لر
احد رستگار فرد
loorpm@yahoo.com

مرگ، ساختار قبرستان‌ها و سنت‌هاي ديرينه عزاداري  ، بخش ويژه‌اي از فرهنگ مردم لر زبان را به خود اختصاص داده است.
با وجود حركت نسبتا آرام سالهاي اخير اين مردمان به ‌سوي مدرنيزه شدن و سعي آن بر عقب نماندن از قافله‌ پيشرفت ، هنوز اين سنت‌ها تغيير چنداني نيافته است.
نگاهي به آداب و رسوم ، شکل قبرها ، اشعار حك شده بر روي سنگ نوشته‌هاي قبرها ، محل قرار گیری قبرستانها و ... بويژه در قبرستانهاي جوامع روستایی این مردمان ، نشاندهنده اين موضوع است .
مرگ در ميان مردم لر زبان پديده‌اي نيست كه متجددانه با آن برخورد شود و به سادگي قابل پذيرش باشد كه اين به علت وابستگي‌هاي عاطفي این مردمان است.  گاه ایشان چنان از مردگان خویش سخن می گویند که گویا زنده و همراه و در کنار ایشان هستند .
در قبرستانها ، سنگ قبرها اغلب متناسب با شغل و در خور شان و مقام متوفي ساخته مي‌شد و بطور معمول پيشه مرده اعم از دامدار، شكارچي، تفنگچي و سواركار و ...  با ابزار ويژه شغل وي ، مرسوم ترین نقش موجود بر روي سنگ قبرها است .
دربرخي قبرستانها می توان قبوری را دید که  به ‌گونه ای خاص و بسیار چشم گیر ساخته‌ شده‌اند . گورهای که در درون اتاقكهاي با سقف مسطح و یا شيرواني ، جاي گرفته‌اند . بناهای یادبودی که آدمی را به یاد آتشکده های زردتشتیان می اندازد . میل ها و ستونهای بسیار بلندی که گاهی ارتفاع آنها به بیش از 3-4 متر می رسد . پیکره های زیبا و پر صلابت شیرهای سنگی و ....  تنها اندکی از ظواهر و آن چیزی است که می توان در قبرستان‌هاي مناطق لر نشین دید
این فرهنگ غني ، آداب و رسوم فراوان و بسیار ويژه ای را برای مرگ و سوگواری تعریف کرده .
این مردمان حتی در گزینش محل دفن متوفی می کوشیده اند تا فرد درگذشته را در قبرستاني دفن نمایند كه متوفی و خانواده او به آن علاقه و دلبستگي‌هاي خاص خود را دارد .
مراسم عزاداري قوم لر همواره هزينه‌اي مساوي و يا حتي بيشتر از مراسم و سورهاي عروسي داشته و دارد. 
مرگ افراد به سادگي برگزار نمي‌شود و مجالس متعدد تا چهل روز بدين مناسبت برگزار مي‌گردد. 
هر مرد و زن لر بخصوص بزرگترها و ریش سفیدان در فهرست وظايف اجتماعي خود ، بايد يكي از برجسته‌ترين وظايفش را كه همان ديد و بازديدهاي مراسم عزاداري است، به نحو احسن انجام دهد و حق اين مسووليت خطير را به درستي ايفا كنند .
از ديرباز تاكنون نواختن موسیقی عزا ، که در زبان لري  " چمرونه ،  چپی ، شی ینی ، رارا ، طل چپ و ... " گفته می شود رسم ديرينه و پابرجايي مراسم سوگواری بوده و هست و همه با اين آهنگ ، به عزاداري مي پردازند.

 رسم  " كتل " بندی که در آن بدن اسب و یا اسبانی را به وسیله پارچه های به رنگ سیاه ، سبز ، سرخ و گاهی هم سفید پوش می کنند و برخی از ابزار متوفی را بر روی این اسبان قرار می دهند یکی دیگر ازآداب جالب این مراسم است .  
فرهنگ مردمان لر برای سوگواری مردان و زنان هریک نیز ، تعاریف قوانین خاص خود را دارد . مراسمی همچون " شین ، شیونی ، پل بروو ، سرمووه ، مویه ، گيس بران و ... " را زنان  انجام مي‌دهند . و مردان مراسمی همچون " رارا ، تز ، ترم برو ، خره مالی (گل مالی ) و ... " را بر عهده دارند .
مراسم عزاداري پر خرج مردمان لر که هماره با پرداخت هزينه‌هاي گزاف همراه‌ بوده ‌است ،باعث بوجود آمدن  یکی دیگر از فرهنگهای همکاری این مردمان که هماره در اتحاد و هنوع دوستی شهره بوده اند گردیده است .
 " پرسونه ، پرسی و .." که در آن افراد و خانوارهاي شركت‌كننده در مراسم سوگواری و تسلیت گویی هریک به فرا خور حال خویش ، پول ، اجناس و يا آذوقه ای بهمراه خود مي‌بردند و در اختيار خانواده متوفي قرار می دهند.  این مردمان با حضوردر آيين‌هاي ترحيم و پرداخت مبالغي پول به خانواده‌هاي متوفي، به نوعي با آنها ابراز همدردي مي كنند. 
با آنكه با گذشت زمان، برخي از اين سنت‌ها دستخوش تغييراتي شده است اما هسته اصلي اين سنت‌ها هنوز پابرجا است و هنوز مردان و زنان براي سبك كردن بار خانواده متوفي، آذوقه و يا هرآنچه را كه در چنته دارند ، با آنان قسمت مي‌كنند. 
 روشن كردن چراغ تاسه شبانه روز بر روي گورمرده شايد مهرباني بي‌شائبه‌اي باشد براي رفع ترس مرده‌اي كه تنها در گور خفته است. 
مردم لر زبان در شب اول مرگ عزيز خود ، خيرات مي‌دهند و در اين شب و شب‌هايي كه ممكن است تا يك هفته به طول بكشد، عده زيادي از فاميل‌هاي درجه يك با آنها همدردي مي‌كنند. 
آيين‌هاي تشييع جنازه، سوم، هفتم و چهلم مردگان از رسومي است كه از دير باز وجود داشته . اما اكنون به علت مشكلات فراواني كه براي خانواده‌هاي متوفي و فاميل ايجاد مي‌كند، كاهش يافته است. 
زنان و مردان‌اين منطقه كه پيش از اين و پس از مرگ يكي از نزديكان، لباس سياه مي‌پوشيدند اكنون اين پوشش را كه گاهي يك سال ادامه مي‌يافت، كنار گذاشته‌اند زيرا در صورت تداوم اين امر و با توجه به افزايش جمعيت و مرگ و مير، هيچوقت نمي‌توانند لباس سياه را از خود جدا كنند. 
آيين‌هاي سوم و هفتم وفات از رسومي است كه به دليل مشكلات زياد بويژه در مناطق شهری حذف شده است و عده‌اي نيز اكنون هزينه‌هاي آيين چهلم را صرف امور خير مي‌كنند. 
در جوامع روستایی و عشایری هر خانوار عزادار براي برپايي آيين‌هاي ترحيم و پذيرايي ازمراجعه‌كنندگان چادر و سايبانهايي برپا مي‌كند كه بين يك هفته تا ‪ ۱۵روز با حضور اقوام و خويشاوندان، از ميهمانان خود پذيرايي مي‌كنند.
اما اين امر در محيطهاي شهري به دليل مشكلات مكان براي خانواده متوفي مشكلات زيادي به همراه دارد زيرا آنها مجبور هستند همزمان فضاهايي را براي حداقل ‪ ۵۰۰تا يك هزار نفر زن و مرد براي ‪ ۱۰تا ‪ ۱۵روز فراهم كنند. 
 همه و همه این مختصر که گفته آمد  ، نشان از اعتقاد مردمان لر به دنياي پس از مرگ و زندگي دوباره است 

شاد زييويد و سربلند هماره روزگاران
در پناه بزرگ اهورای خرد پرور

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

مصطفي‌خان دكتر

به  قلم سيد يدا.. ستوده
حكيم باشي، آقا ميرزا مصطفي‌خان دكتر، فرزند ميرزا احمد سمناني تبار تهراني‌اَلمسكن، از اَطباي حاذق عهد ناصري است كه پس از كسب تحصيلات مقدماتي، وارد مدرسه دارالفنون شد و به تحصيل علم طب پرداخت. در سال 1298 ق. در پايان تحصيلات پزشكي، در بين فارغ التحصيلان، رتبه دوم را كسب نمود و از طرف اولياي مدرسه دارالفنون و وزارت معارف، به اخذ نشان مـُطلاي علمي نايل آمد. پس از چندي، به سبب مهارت در امر پزشكي او را به عنوان طبيب و حافظ‌الصّحه (رئيس بهداري) دارالخلافه انتخاب نمودند[1].

در اواخر سال 1298ق. به حكومت اصفهان فراخوانده شد و ديري نپاييد كه از طرف مسعود‌ميرزا ظّل‌السّلطان، پسر ناصرالدين شاه قاجار- كه حكمران ايالتين اصفهان، فارس، يزد، كرمان، عراق، كرمانشاهان، بروجرد، لرستان و خوزستان و بنادر... بود- به خوزستان اعزام گرديد تا نسبت به درمان بيماران آن سامان اقدام نمايد. او در سال1299ق. در معيت حاج عبدالغفار‌ نجم‌الملك-كه از طرف ناصرالدّين‌شاه مأمور برآورد هزينه سد شوشتر بود- از مسير اصفهان، نجف‌آباد، بروجرد، خرم‌آباد و دزفول به شوشتر رفت. در طول اين سفر – كه هشت ماه و 27 روز به طول انجاميد- مبلغ 270 تومان وجه رايج و يك طاقه شال اعلا – كه حكام ولايات مسير راه به حاج نجم‌الملك اهدا نموده بودند- نصيب مصطفي‌خان دكتر گرديد[2].

بعد از اين سفر، او، در خرم‌آباد رحل اقامت افكند و به كار طبابت مشغول گرديد و صاحب ملك و املاكي گرديد. از جمله اقدامات او، مبادرت به ايجاد باغ و بوستاني به نام « حكيم آباد » (حد واسط ديوار غربي قلعة فلك‌الافلاك و شرق محلة بابا‌طاهر و شمال رودخانه قبل از پل كنوني حاج علي‌اصغر ناصريان خرم‌آبادي) نمود. همچنين، احداث دو دستگاه حمام در جنوب غربي آن محل، در مجاور همديگر، يكي جهت استفاده مسلمين به نام حمام حكيم باشي و ديگري جهت كليميان – كه آب مصرفي اين دو حمام و باغ مذكور، از نهري تأمين مي‌شد كه سرچشمه آن گرداب بزرگ بود كه پس از عبور از صحن مسجد جامع و محلة باباطاهر،« سلمان‌جو » ناميده مي‌شد. در حال حاضر، فقط حمام مسلمين، به نام « حمام باشي » در ضلع شمالي و اواسط خيابان 24 متري حكيم داير مي‌باشد.

ميرزا مصطفي‌خان دكتر با آغاقشنگ (نوه پسري مرحوم حاج اصلان‌خان واليزاده ، جد اعلاي خانواده‌هاي واليزاده اصلاني و واليزاده‌هاي نجفي مقيم لرستان) – كه دختر مرحوم حاج محمّد‌صالح‌خان واليزاده و خواهر حبيب‌الله‌خان ديوان‌بيگي و حاجي سيف‌الله‌خان واليزاده بود- در خرم‌آباد ازدواج نمود. ثمر اين وصلت، پسري به نام رضاقلي‌خان و دختري به نام سلطنت خانم و يك دختر ديگر است!

ميرزا علي‌اصغرخان، تلگرافچي خرم‌آباد، در زمان حكومت عبدالله‌ميرزا حشمت‌الدّوله در بروجرد و لرستان (1310-1312 ق.)، در كتابچه‌اي كه از خود به جاي گذاشته، از ميرزا مصطفي‌خان، به عنوان طبيب حافظ‌الصحه در خرم‌آباد ياد مي‌كند كه مشغول انجام وظيفه بوده است، و بدين وسيله، وجود نامبرده را در لرستان، مورد تاييد قرار مي‌‌‌‌دهد[3].

ميرزا رضا‌قلي‌خان مجيرالسّلطنه، نايب الاياله بروجرد، طي نامه‌اي از عموي خود (حسين‌قلي‌خان نظام‌السّلطنه مافي، حكمران بروجرد و لرستان در خرم‌آباد)، ميرزا مصطفي خان دكتر را طلب مي‌كند كه به اردوي نظامي مستقر در بروجرد بيايد تا در غياب طبيب حافظ‌الصحه بروجرد، بيماران اردو را مداوا نمايد[4].

اولين مدرسه خطـّه لرستان در شهر بروجرد به سبك نوين و سياق دارالفنون، در سال 1317ق. در زمان حكمراني شاهزاده عبدالمجيد ميرزا عين‌الدّوله (حاكم بروجرد، لرستان و خوزستان) به نام مدرسه امينيه تاسيس گرديد كه تدريس بعضي از مواد درسي آن، به ميرزا مصطفي‌خان دكتر واگذار شد[5].

ميرزا مصطفي‌خان دكتر، در سال 1318 ق. دعوت حق را لبيك گفته، به سراي باقي شتافت و چند سال بعد، تنها پسر و دختر كوچك او نيز فوت نمودند. سلطنت خانم، تنها وارث او، به عقد و ازدواج ميرزا جواد‌خان شجاع چاغروند(شجاع‌الملك)، فرزند آقامحمد ربيع چاغروند (آقا ربيعا) درآمد. آقايان ستارخان شجاع چاغروند و رضا‌خان شجاع چاغروند، فرزندان سلطنت خانم و نوه‌هاي مصطفي‌خان دكتر مي‌باشندآغاقشنگ، بعد ازدرگذشت دكتر به عقد سرهنگ موسي‌خان بشير‌الدّوله اردبيلي، رئيس تلگرافخانه لرستان درآمد. ثمرة اين ازدواج نيز، دختري بود به نام فردوس خانم كه او نيز با پسردايي خود، نصرت‌الله‌خان واليزاده اصلاني ، پسر حاج سيف‌الله‌خان  واليزاده ازدواج نمود و نتيجه اين پيوند، آقاي حشمت‌الله واليزاده اصلاني، از پيشگامان آموزش و پرورش نوين در خرم‌آباد مي‌باشند.

جا دارد توجه محققان و پژوهشگران عزيز را به نامه‌اي از ميرزا مصطفي‌خان دكتر، در مورد كاوش در آثار باستاني شوش- كه در روزنامه فرهنگ اصفهان، شماره 428 در تاريخ پنجشنبه 16 جمادي الاوّل 1304ق . به چاپ رسيده جلب نمايم.

 شرح ذيل، مكتوبي است كه از عربستان (خوزستان) به اداره ] روزنامه فرهنگ اصفهان[، رسيده است.

 بعد الالقاب، مدتي است، كه در السنه و افواه منتشر و در بعضي روزنامجات مندرج است كه مهندسين فرانسه كه مأمور عربستان (خوزستان) بودند، از آن جا اشياي نفيسه و عتيقه حمل به فرنگستان كرده‌اند. چون گوينده و نويسنده، تماماً بي اطلاع بودند، اخبار ايشان را جزو اراجيف شمرده، بلكه كـَأن لـَم يـَكـُن شـَيئا‌ً دانستم تا اينكه در شماره سوم روزنامه اختر، صورت كاغذي ديدم كه از دزفول به اداره محترمه  ] روزنامه [ اختر فرستاده بودند و منشي محترم  ] روزنامه [، اختر هم به عين، در روزنامه خود نقل كرده، از روزنامه اطلاع، كسب اطلاع فرموده بودند.

عندليب، آشفته‌تر مي‌گويد: اين افسانه را! محض اينكه اشخاص بي اطلاع را از اشتباه بيرون بياورم، لازم شد مختصري درين باب عرض كرده، به اداره محترمه ] روزنامه[ فرهنگ بفرستم و خواهش نمايم كه قبول زحمت فرموده، طبع نمايند تا رنگ اغراق و گزاف، از لوح طينت بعضي مفسدان و اشخاص بي اطلاع زايل شده، وقت عزيز خود را عبث، صرف هرزه درايي و بيهوده سرايي نكنند. مقصود از تفتيش و تجسس مهندسين فرانسه در خرابه شوش، تحصيل آثار قديمه و اطلاع از زمان و درجه صنعت و وضع خط قـُدما بوده تا تاريخي را كه عـَلـَي الاتـّصال در تكميل آن مي‌كوشند بالنسبه كاملتر كنند. به دست آوردن طلا و نقره و جواهرآلات و اشرفي. در اين دو سال مأموريت ايشان به خاك عربستان (خوزستان)، حكومت آن‌جا از جانب حضرت مستطاب اشرف والا ظلّ السّلطان (مسعود ميرزا) دام اقباله سپرده و محول به جناب ] حاجي[ ميرزا مـُحسن‌خان مـُظفر‌الملك بوده و مشاراليه يكي از اشخاص تربيت شده متمدن، عاقل فاضلي هستند. وانگهي از تربيت يافتگان حضرت مـُستطاب اشرف والا ظّل‌السّلطان مي‌باشند و از قراري كه امتحان كرده‌ام، اول شخص وطن دوست و دولتخواه چگونه مي‌شود كه چنين شخصي اينقدر غافل بمانند كه مستحفظين و مأمورين، از مهندسين فرانسه، پول بگيرند و ايشان را مطلق‌العنان گذارند كه هر چي مي‌خواهند بكنند و هر چه را مايل هستند ببرند. اگر چه از جانب دولت عليـّه هم سفارش مؤكد شده بود ولي جناب مـُظفر‌الملك، از بابت شدت جهدي كه در خدمت دولت دارند اشخاص زباندان چندي را به صورت قراول و فعله و عمله گماشته بودند كه مواظب كار ايشان بوده، همه روزه اطلاع بدهند. علاوه بر آن، هرچند روز يك مرتبه، خود ايشان مي‌رفتند و سركشي مي‌كردند. اولاً جايي را كه ايشان كنجكاوي مي‌كردند شوشتر نبود بلكه خرابه شوش بود. فاصله ميان اين خرابه‌هاي شوش تا شوشتر، هيجده فرسخ  (108 كيلومتر) است. ثانياً عمارت، در دو طرف شهر بنا نكرده بودند بلكه در روي تل خاكي كه اثر شهر شوش است. محض اينكه از آفتاب و باران در پناه بوده باشند، يك اطاق گلي و كپري از ني، ترتيب داده بودند. روزي از خانم مهندسي سوال كردم كه در وقت باران، در اين خانه و كپر به شما چه مي‌گذرد؟ جواب داد: چتر سرگرفته بيرون مي‌روم. چرا كه ] در[ بيرون دُچار باران صاف و درون كپر گرفتار باران كثيف هستم. وانگهي ، وقتي كه بيرون كپر باران مي‌ايستد، درون كپر ترشح باران تامدتي باقي است. اين موضوع عمارت ايشان بوده است. ثالثاً به عمارت مسقفي نرسيده‌‌اند بلكه  ] به[ چهار پنج ستون شكسته برخوردند كه از بقيه السيف عمارت اردشير بابكان بوده است؛ صورت گاوي كه در راس يكي از ستونها نقش كرده بودند، بنده ديدم. چشم آن از ياقوت نبود بلكه به حسب اتفاق، رنگ سنگ موضع چشم، بد رنگتر از ساير نقاط بود. بنده از جانب مـُظفر‌الملك – محض اينكه در زبان فرانسه اطلاع داشتم مأمور شدم كه مواظب كار ايشان باشم. در سال اوّل مأموريت ، هفتاد صندوق و در سال دوم، صد و پنجاه صندوق حمل به فرانسه كردند. در بستن صندوقها حضور داشتم. تماماً مملو از كوزه و خمره شكسته سفالي- كه سابق مـُرده در آنها مي‌گذاشتند – و آجر پاره و پارچه‌هاي سنگ محكوك از خطوط ميخي بود كه به جهت تكميل تاريخ، بسيار نافع و مفيد است. ولي به حال دولت ايران يك پول سياه فايده نداشت و مقدار زيادي از اين قبيل چيزها در خرابه شوش باقي است و اگر نويسنده كاغذ از دزفول، شخصي است نكره و محض غرض و نفهمي و اغراق و گزاف گفته، دروغ نوشته است، بنده معرفه هستم و با كمال اطلاع و عدم ملاحظه صحيح عرض مي‌كنم و اگر غير آن باشد مؤاخذه و مسئول دولت جاويد مدت عليـّه باشم.

مصطفي حافظ‌الصحه لرستان و عربستان (‌خوزستان)

منابع:

1-        اعتماد‌السّلطنه، محمد‌حسن‌خان، تاريخ منتظم ناصري، به تصحيح دكتر محمد‌اسماعيل رضواني، ( تهران :انتشارات دنياي كتاب، 1367 ).

2-        نجم‌الملك، حاج عبدالغفار، سفرنامه خوزستان به كوشش محمد دبير سياقي، ( تهران : انتشارات علمي، 1341 ).

3-        ميرزا علي‌اصغر‌خان تلگرافچي خرم آباد، يادداشتهاي روزانه ( تهران : نسخه خطي كتابخانه مجلس شوراي اسلامي ايران، 1311ق. )، ش 14205.

4-        نظام‌السّلطنه مافي، حسين‌قلي‌خان، خاطرات و اسناد، به كوشش معصومه مافي، سيروس سعدونديان و حميد رام‌پيشه، ( تهران: نشر تاريخ ايران، 1362 )‌، باب دوم .

5-                   روزنامه ايران، تهران، شماره 975 ، (سه‌شنبه 17 ذي‌الحجه1317ق.).

6-                   روزنامه فرهنگ، اصفهان، شماره428 ، (پنجشنبه 16جمادي‌الاول 1304ق.).

 


--------------------------------------------------------------------------------

1- اعتماد‌السّلطنه، تاريخ منتظم ناصري، ج 1، صص 545، 546.

نجم‌الملك، سفرنامه خوزستان، صص 9، 54 ، 138، 158، 178. -2

3- يادداشتهاي روزانه، ميرزا علي‌اصغر‌خان تلگرافچي خرم‌آباد، ص 8 .

4- خاطرات و اسناد حسين‌قلي‌خان نظام‌السّلطنه، باب دوم، ص518 .

 روزنامه ايران، ش،975 ،-5

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

خرم آباد ، يادگاري از شكوه عيلام

ترجمه : ميترا اسدنيا ( با اندکی تخلیص و اصلاح )
در كتاب هاي تاريخي مربوط به دوران پيش از اسلام در ايران، هيچ اشاره اي در مورد شهري به نام «خرم آباد» به چشم  نمي خورد، اما بررسي هاي باستان شناسي در تپه هاي مصنوعي اطراف شهر، حاكي از آن است كه خرم آباد قديم در بخش جنوبي شهر خرم آباد كنوني قرار داشته است.
بسياري از
خاورشناسان برآنند كه اين مكان با توضيحاتي كه در متون مربوط به آشوريان باستان درباره شهر خايدالو (Khaidaloo) آمده، مطابقت بسيار دارد. قدر مسلم، خايدالو از جمله شهرهاي عيلامي بود كه پس از ذوال تمدن عيلامي، اهميت و جايگاه خود را از دست داد.
در واقع تنها هنگامي كه «اتابكان لرستان» (حدود 1100 م) در اين سرزمين قدرت يافته و به حكمراني رسيدند، شهر خرم آباد كنوني را بر محل ويرانه هاي خايدالو بنا نهادند.
خرم آباد كنوني در 490 كيلومتري جنوب تهران، شهري است برخوردار از آب و هوايي معتدل كه چشمه ها و جويبارها و قنات هاي آب، به وفور در آن جاري است.  اين شهر امروز اماكن و ابنيه تاريخي بسيار دارد كه قلعه فلاک الافلاک اواخر دوره قاجاریهمشهورترين آنها قلعه «فلك الافلاك» است كه از تمام نقاط شهر قابل مشاهده است.
قلعه نظامي «فلك الافلاك» بر تپه اي به بلندي حدودا 40 متر در مركز شهر خرم آباد ساخته شده است ، كه از جمله مناطق شاخص و مورد بررسي از نظر باستان شناسي است.
بناي اوليه اين قلعه نظامي به دوران هخامنشیان و ساسانيان باز مي گردد و در منابع تاريخي از آن با نام هاي گوناگونی همچون « دژ شاهپور خواست » ، « قلعه سابور خواست» ، « دِزبار (Dezbar)  » ، « دژ باژ » ، « دژ سیاه » ، « دژ سپه » ، « سپه دژ » و سرانجام « قلعه فلك الافلاك» ياد شده است.
اين قلعه در نزديكي غارهاي پاسنگر ، قمری و ..  که در دوران پيش از تاريخ مسكوني  بوده اند و بر بالای تپه ای که چشمه گلستان از شيب شمالي آن می جوشد بنا شده .
« قلعه فلك الافلاك» كه سابقا داراي ارگی با چهار برج در اطراف ساختمان كنوني اش بوده ، منطقه اي حدودا به وسعت 400×300 متر را در بر مي گيرد و از مصالحي چون آجر گلي، آجر پخته، ملات و سنگ ساخته شده است.
بخش اصلی که همان بناي كنوني قلعه می باشد با هشت برج، و مشتمل بر دو حياط، چهار تالار بزرگ، به علاوه تالارهايي كوچكتر و اتاق هاي متعدد ديگر ، محوطه اي به وسعت حدودا  5300 مترمربع را در بر گرفته . دروازه ورودي قلعه نيز در سمت شمال غرب بنا قرار دارد ، كه از طريق راهرويي به نخستین حياط خانه مي رسد . حياط نخست 50/22×31 متر و حياط ديگر 21×29 متر وسعت دارند.  و از آنجا از طريق راهرويي كه طاقي مرتفع بر فراز آن قرار گرفته به حیاط دوم قلعه می رسیم . آب مورد نياز داخل قلعه نيز از چاهي به عمق 40 متر تامين مي گرديد كه عمدتا در تمام مسيرش ، از ميان سنگ ها و صخره های سختی که با مشقت بسیار زیادی کنده شده است عبور مي کند تا به چشمه گلستان در پایین تپه مي رسد، اين چاه هم اكنون نيز مورد استفاده قرار می گيرد.
اما نگاهداري و حفاظت از بناي اين قلعه در تمام ادوار گذشته تاريخي نيز به سبب موقعيت استراتژيك آن بوده است . اين قلعه به عنوان پست ديده باني بر فراز گذرگاه مشرف بر جاده هاي مهمي بود كه از شمال به جنوب و از شرق به غرب امتداد داشت و هم از اين رو است كه بناي اين قلعه، رشد و پيشرفت معماري ادوار مختلف تاريخي را، در خود جاي داده و محفوظ داشته است.
در حال حاضر اين قلعه ، داراي موزه اي مشتمل بر بخش هاي هنرهاي سنتي، باستان شناسي و انسان شناسي است.
آب و هواي خرم آباد، در تمام فصول سال براي بازديدكنندگان مطبوع و خوشايند است ، خصوصا در تابستان كه دماي هوا معتدل ، تازه و فرح بخش است. در ضمن مردمان محلي که همچون دیگر لرها در مهمانوازی شهره و شهیرند نیز هماره رفتاري بسیار گرم و دوستانه با مسافران و ميهمانان خود دارند.

منبع: www.resaneh.com

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

ابوالفتح ميرزا سالارالدوله نابود گر لرستان

به قلم فاطمه معزي
         ابوالفتح ميرزا، پسر سوم مظفرالدين شاه در 8 ذي الحجه 1298هـ . ق. در دارالسلطنه تبريز ديده به جهان گشود. او نيز چون ديگر فرزندان مظفرالدين ميرزا در تبريز به تحصيل و فراگيري فنون نظامي مشغول شد. در سال 1306هـ . ق. از سوي ناصرالدين شاه به منصب سلطاني فوج اميريه و قراولي مخصوص همايوني منصوب شد و در سال 1312 به سالارالدوله ملقب شد. سالارالدوله پس از به سلطنت رسيدن مظفرالدين شاه، در سال 1314 به حكومت كرمانشاه منصوب شد ولي يك سال بعد به علت بي كفايتي از اين حكومت بركنار شد و به تهران بازگشت. از سال 1316 تا 1318 هـ . ق. با وساطت امين‌السلطان حكومت خمسه به وي واگذار و از 1318 تا 1322هـ . ق. به حكومت عربستان و لرستان و بختياري منصوب شد. پس از عزل از حكومت عربستان و لرستان و بختياري در تهران بي هيچ منصبي حضور داشت و با ميرزا نصرالله خان ملك‌المتكلمين آشنا شد، اين آشنايي پاي سالارالدوله را به محفل مخفي انجمن ملي يا ” مجمع آزادمردان“ باز كرد.
      ابوالفتح ميرزا سالارالدوله در سال 1323 به حكومت گروس و كردستان و همدان و ملاير و تويسركان منصوب شد اما او كه سوداي ولايتعهدي در سر داشت با مخالفان به صورت مخفيانه فعاليت خود را ادامه مي‌داد.
     شيوه حكومت در كردستان، باعث اعتراض به دربار در تهران شد و سالارالدوله به فاصله كوتاهي به تهران بازگشت و اين بازگشت مصادف با تحصن علما در حضرت عبدالعظيم و جريان مشروطه‌خواهي بود. سالارالدوله به تشويق ملك‌المتكلمين به حمايت مالي از متحصنين پرداخت. حضور او در تهران نيز خطراتي در پيش داشت و سلطان عبدالمجيد ميرزا عين‌الدوله صدراعظم او را روانه حكومت لرستان و بروجرد كرد. پس از فوت مظفرالدين شاه و به سلطنت رسيدن محمدعلي شاه، سالارالدوله به سركشي در مقابل برادر پرداخت و حكومت درصدد سركوب وي برآمد.
     او در جمادي‌الاخر 1325، پس از كسب تأمين جاني، از سوي ظهيرالدوله حاكم همدان به طهران آمد. اما ارتباط خود را با انجمن‌هاي تندروِ مخالف محمدعلي شاه قطع نكرد. در 1326 با حمايت دولت روسيه از ايران خارج شد و در فرانسه به لژ فراماسونري ” گراند اوريان “ پيوست. پس از عزل محمدعلي شاه بسيار اميد داشت كه بر تخت نشيند ولي انتصاب احمدشاه او را از مشروطه‌خواهان دلسرد كرد و به سوي برادر مخلوع خود دست ياري دراز كرد. محمدعلي ميرزا در 1329 كه قصد بازگشت به ايران را داشت از نيروي سالارالدوله استفاده كرد. سالارالدوله با نيروي خود در رجب 1329 به سنندج وارد شد و از مجلس شوراي ملي خواست تا با شاه مخلوع همكاري كند. مجلس شوراي ملي براي دستگيري يا اعدام سالارالدوله جايزه‌اي به مبلغ 25 هزار تومان تعيين كرد و قوايي جهت سركوب او اعزام كرد، درگيري بين او و قواي دولتي تا سال 1331 به طول انجاميد و سرانجام با حمايت دولت روسيه از ايران خارج شد و به سويس رفت و در 1338 ش در اسكندريه مصر درگذشت و برطبق آداب و آيين ماسونها به خاك سپرده شد
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

ملت لر ، ملتی همیشه قربانی

به قلم : نوشاد مامویی ( با اندکی تخلیص )22 اردیبهشت 1384 برابر با 12 می 2005

 

 در تاریخ معاصر ايران از كريم خان زند تا به امروز ملت لر همواره قربانی بوده است . 

 تنها فردی كه در تاريخ ايران به پادشاهي رسيد و هيچ گاه حاضر نشد خود را شاه بنامد بلكه خود را وكيل مردم مي دانست ، كريم خان زند بود .  اگر چه لرها در تاريخ خود حداقل ده قرن متوالي از قرن 3 تا 13 هجري در مناطق خود حكومتي مستقل تحت عنوان اتابكان لر و والیان لرستان داشته اند، با اين وجود لرها همیشه مورد اجحاف قرار گرفته اند .  

با اینکه لرها در قالب نيروي متحد بويراحمدي ـ بختياري به رهبري سردار اسعد بختياري پس از فتح اصفهان و سپس تهران از پايه گذاران انقلاب مشروطيت بوده اند ولي تا به امروز ملت لر به حقوق حقه خويش دست نيافته است. در مجموع عدم دستیابی این ملت به حقوق خویش را می توان در دلايل عديده فرهنگي ـ سياسي ـ اقتصادي و اجتماعي دانست و آنها رابه ريشه هاي دروني و بیرونی تقسيم كرد . 

1-    ساختار ايلي و عشايري ، ساده زيستي و قانع بودن مردم لر : 

بطور سنتی ساختار ايل و هرم قدرت آن بدين گونه بوده است كه همواره خوانين در بالاترين قسمت آن قرار داشته اند و در بنيان اجتماعي لرها ، خان و نظرخان، فصل الخطاب تمامي رعايا بوده است .

 موضع ورويكرد سياسي خان چه در درون ايل و چه در برون آن در تعامل با ساير ايلات و عشاير ، نمودار سياسي و سرنوشت رعاياي تحت امر خويش را معين مي كرده است . هر گاه منافع خان و حكومت هاي مركزي در تقابل هم قرار مي گرفته خان با استفاده از نيروي عظيم ايل خويش حكومت را به چالش مي كشانده ، حكومت هاي مركزي هم يا با دادن امتيازات كوچك به خوانين با آنان كنار مي آمدند يا با توطئه و دسيسه چيني عليه خاني كه به دنبال حقوق و منافع خود و ايل تحت رهبريش داشته آنان را سركوب و سر به نيست مي كرده اند، و البته پر واضح است به لحاظ شخصيت كاريزماتيك خان در ساختار ايلي و عشايري و حرف شنوي رعايا از او در اكثر مواقع خوانين از صداقت و وفاداري مردم خود سوء استفاده مي كرده اند .  

2-    عدم وجود حركتهاي سياسي و فرهنگي به عنوان هويتي مستقل از فرهنگ غالب فارس : 

 در تاريخ لر هيچ گاه حركت سياسي بنيادين و مستمری جدا از جنگ هاي مقطعي كه اكثراً سركوب و يا به انحراف كشيده مي شده وجود نداشته است .

مضاف بر آن نخبگان لر همیشه توسط احزاب ايران جذب مي شده اند، که متاسفانه این امر  تا به امروز نیز ادامه دارد ، نتيجه فقدان تشکیلات مستقل اين بوده كه هميشه فعالین مورد بحث از خاستگاه ، ملت ، هويت و زادگاه خويش غافل مانده اند تا جایكه بعضي از اين افراد ضمن از ياد بردن زبان و فرهنگ لري ، فارسيزه شده اند و بعضا به عنوان عامل سركوب از سوي رژيم هاي پهلوي و جمهوري اسلامي ، نقش نيروهاي سركوبگر و امنيتي را ايفا كرده اند . 

3-     فقر و وضعيت بد معيشتي : 

با آنکه سرزمین محل سکونت لرها 90% ثروت ایران را در خود جای داده است ( منابع طبیعی ، معادن ، حوض چه های نفتی و ... ) اما متاسفانه لرها دائما با مشكلات اقتصادي و فقر بسر برده اند؛ بااینكه امروزه تعريف فقر نسبت به رژيم پهلوي فرق كرده و استانداردهاي زندگي تغیير کرده است با اين همه هنوز هم لرها در زیر خط فقر بسر مي بردند و در زندگی آنان تغییری قابل توجه ایجاد نشده است . برخی از نشانه ها و نتایج فقر مزمن در بین لرها به شرح ذیل می باشد : 

 الف) در مناطق لرنشين كمتر كارخانه اي وجود دارد و بعضي از كارخانه هاي كوچك هم كه وجود دارند تعطيل و یا در آستانه ی مي باشد به عنوان مثال كارخانه های ، قند نورآباد ممسني ، یخچال سازی لرستان ، كارخانه قند ياسوج و ... كاملاً تعطيل شده است و فقط چند كارگر به عنوان نگهبان در آنها به سر مي برند ؛ در تمامي مناطق لر نشين فقر مشهود است . 

مناطق لر نشين از داشتن صنايع مادر و اشتغال زا كاملاً محروم هستند . 

ب) به علت عدم اشتغال و وجود صنايع مادر و كارخانجات فعال، عده اي از مردم لر جذب قواي مسلح مي شوند كه عمدتاً در بسيج ، سپاه پاسداران و نيروهاي انتظامي ( پليس ) مشغول مي گردند ، تقريباً 60 درصد از قواي نظامي ايران لر مي باشند كه اغلب اين افراد براي فرار از بيكاري ، نظامي شده اند و حاكميت با گزينش اين افراد آنها را از نظر سياسي خنثي کرده و با وابستگي به خود( از نظر معیشتی ) سعی در  مطيع کردن و پراکندن جمعیت لرها در تمام نقاط کشور مي کند .  

ج) فعاليت كميته امداد موسوم به كميته امداد مستضعفان و فعاليت بانك ها : كميته امداد با توسعه و گسترش خود خصوصاً در مناطق لرنشين ، اكثر خانواده هاي لر را تحت امر خود و جيره خوار خود ساخته و به هر خانوار ماهيانه 40-30هزار تومان كمك مي كند .

 اين كمك بسيار ناچيز كه تبليغات دولتي و حكومتي را در بردارد همواره به عنوان اهرمي در مقابله با هر گونه مخالفت مؤثر بوده است و بر اثر بيكاري ، شدت فقر و عدم توسعه يافتگي اقتصادي ، اين كمك ناچيز ، مردمان لر را در حد يك معتاد به ترياك تنزل داده است . 

 همچنين فعاليت هاي بانكي متعدد در مناطق و سودجويي اين بانكها بيداد مي كند تا آنجا كه تقريباً هيچ خانواده اي وجود ندارد كه به بانكها مقروض نباشد.! وامها عملاً اين مردم را وابسته كرده است . و البته نحوه گرفتن وام و سپردن تضمين بازپرداخت آن و سازكار اداري آن خود حديثي ديگر است . این بانکها عملا اقتصاد تولیدی را در این مناطق نابود کرده اند . 

۴-    عامل مذهب :

 تقريباً اكثر مردم لر داراي مذهب شيعه مي باشند و فقط تعداد كمي كمتر از يك درصد داراي مذاهب علي الهي يا بهايي و ... مي باشند ؛ همواره حكومت هاي مركزي از صفويه بدين سو از اين خصيصه مردم لر سوء استفاده كرده اند، که مي توان از آن به عنوان فريب مذهبي ياد كرد.

استعمارگران و سودجویان نيز از عامل مذهب نهايت سوءاستفاده را ازاین مردم برده اند، به عنوان مثال در سال 1332 ( 1953 ميلادي ) در استان كهگيلويه و بويراحمد يك امام زمان دروغين پيدا شد يا اينكه طرح ترور خسروخان بويراحمدي با همراهي عده اي از روحانيون متظاهر ، رنگ و بوي مذهبي به خود گرفت .

و يا شعار معروفي كه در جريان نهضت ملي دكتر مصدق عليه طرح ملي شدن صنعت نفت در بعضي از مناطق لر سر داده مي شد :  

كسي كه مهر علي وَدلِش    

نفت ملي ك چنه ش

 كسي كه مهر و محبت امام علي پيشواي اول شيعيان را در دل دارد پس نفت ملي به چه كارش مي آيد .

همینطور، با شروع جنگ ايران و عراق كه ماحصل  شعار صدور انقلاب به منطقه خاورميانه و ايجاد حكومتي شيعي در عراق از يك سو و از طرف ديگر خودخواهي ها و غرور و تحريك صدام حسين بود ، آتش جنگ مذهبی را بر افروخت و از احساسات شيعي لرها در تداوم جنگ مورد سوءاستفاده قرار گرفت  و با تبليغات فراوان جوانان لر را به جبهه فرستاده می شدند ( و این حتی در برگزینشهای پیاپی  ترانه های حماسی لری ، همچون دایه دایه و ... در جشنواره های موسیقی بویژه جشنواره ی موسیقی فجر و پخش آنها از رسانه های شنیداری و دیداری کاملا مشهود بود ) ،  تا آنجا كه فقط در استان كهگيلويه و بويراحمد 5/1 ( یک پنجم ) مردم هميشه محروماین استان ، در جبهه كشته شدند . 

۵-    ايجاد نفاق و برادر كشي :

حکومتهای مرکزی ایران برای سرکوبی حرکتهای مناطق مختلف لر عموما از نیروهای مزدور سایر مناطق لر بهره گرفته اند. که بدین وسیله با يك تير 2 نشان را می زدند اول مخالفین خود از بين می بردند و دوم موجب گسست و كينه طوایف لر از هم می شدند .

 ۶-    عدم برگزاري مناسبت هاي ملت لر :

دانشوران و فعالين سياسي و نخبگان لر هيچگاه اقدام به برگزاري و گراميداشت مناسبت هاي تاريخي و تجليل از مفاخر و مشاهير ملت خويش نكرده اند بزرگداشت عليمردان خان بختياري ـ داراب افسر بختياري ـ سردار اسعد بختياري ـ رئيس علي دلواري ـ بابا طاهر ـ خسروخان بويراحمدي ـ كي لهراسب بويراحمدي ، پیشگامان انقلاب مشروطيت ، مردان خان لرستانی ، شیخعلی خان لرستانی ، مبارزات لرستان ، مبارزات لرهای جنوب و ....

            البته در داخل كشور انجام چنين كاري به علت مشکلات عدیده تقریبا غير ممكن مي نمايد ولي در خارج از كشور و رسانه هاي گروهي بيرون از كشور انتظار مي رود كه انديشمندان لر ، در اين زمينه تلاش نمايند .

 ۷-     روند فارسي سازي و لر ستيزي از سوي صدا و سيماي استان های لر نشین :

روند يكسان سازي فارسي و مليت زدايي از دوره رضاشاه وجود داشته اما اين امر در سالهای اخیر به علت رشد روز افزون رسانه هایی با ضریب نفوذ فراوان به اوج خود رسیده و با شدت و حدت بيشتري پیش می رود .

با توسعه و گسترش شبکه های صدا و سيماي استانی و محلی در اكثر استان های لرنشین  و راه اندازی این شبکه ها ، زبان و فرهنگ فارسي و ... به صورت شديد و مستمر تبلیغ و تزریق مي شود .

 اين امر که در استان هاي لرنشين  نیز دنبال می شود در اصل سیاستی است  که تحقير زبان لري و تحقير مليت لر را هدف قرار می دهد. شبکه های استانی با ساختن برنامه هاي طنز، تحقير و توهين آميز بجای برنامه های آموزشی ( زبان ، فرهنگ ، تاریخ و...) هر چه بيشتر در پي جريحه دار كردن غرور ملي مردم ملت لر مي باشند.

 از طرفي در مدارس و دانشگاهها و مراكز آموزشي نیز به ملت لر چنان القاء كرده اند كه به علت لر بودنشان ، جرمی  نابخشودني را مرتكب شده اند. بطوریکه در اثر استفاده اجباري از زبان فارسي در كليه مجامع رسمي استاني و كشوري ، عملاً استفاده از زبان لري در حد كوچه و بازار و نهان خانه ی ، خانه ها تقليل یافته.

هر چند که ، در عرصه موسيقي و ادبيات لري ، هنرمندان و شعرایی چون زنده ياد داراب افسر بختياري ، علي حافظي ، فرج عليپور، رضا سقايي ، رحمان شكارچي ، حشمت شفيعيان ، اردشير صالح پور ، هاشمي دهكردي ، محمد ملك مسعودي ، بهمن علاءالدين ( مسعود بختياري) ، كوروش اسدپور ، احمد انصاري فهلياني و... تلاش هايي در خور  توجه ای نموده اند و آثار بسيار ارزشمندي خلق كرده اند؛ با اين وجود بسياري از هنرمندان و اديبان لر و همين عزيزان در توليد و چاپ آثار خود از یک طرف با نظارت هاي مميزي و نگرشهاي تنگ و مأيوس كننده وزارت ارشاد اسلامي و ادارات كل وزارت مزبور مستقر در استانهاي لرنشين مواجه هستند و از طرف دیگر هميشه در فشار مالي فراوان بسر مي برند .

بعلاوه در اكثر استانهاي ايران خصوصاً استانهاي لر امكان برگزاري فعاليتهای موسيقي ، كنسرت ، شعر و ادبيات فولکوریک و واقعی لري با موانع و مشکلات و تنگ نظری های فراوانی از سوی مسئولین امر روبروست . مگر در مواقع خاص كه آنهم براي خود شيريني و خوش خدمتي و سو استفاده های هر چه بيشتر مراسمی بر پا گردد.

 ۸-    گسستگی ملی:

بنا به پيشنهاد انگليس و به دنبال ایجاد ائتلاف قوي در جهت حفظ بقاي رژيم پهلوي و كاهش فشار بختياري ها به حكومت مركزي و جدا سازي بختياري از ائتلاف مثلث قشقايي ، بويراحمدي و بختياري ، طبق عهدنامه چم اسپيد ، ازدواج بانو ثريا بختياري با محمدرضا شاه صورت گرفت . ( یکی از هزاران نمونه ی از این دست  )

بنابر این با تطميع و ترغيب مالي برخی سران بختياري آنان را از يك نيروي مبارز ، هویت خواه و پیشرو به يك نيروي بازدارنده تنزل دادند، و با توسعه و ترویج سیاستهای فرهنگی از پیش برنامه ریزی شده بویژه در مناطق نفت خیز سعی در گسستگی و همبستگی ملی آنها با سایر اقوام کردند ، كه نهایتا غروری بی هدف به یادگار از دوران عزت و همبستگی ملی در آنها باقی ماند. اما اين غرور كاذب باعث گرديده كه بعضي از بختياري ها خود را تافته جدا بافته از لر بدانند و خود را صرفا بختياري معرفي كنند .و حتی بعضي از بختياري ها پا را فراتر گذاشته اصلاً لر بودن خود را انکار کرده و سعی در ساخت هويت بختياري  مستقل از هويت لر را دارند . افزون بر این می توان مواردی همچون تبعیدها ، کوچهای اجباری و ... را نیز افزود .

 ۹-   نفت :

با اكتشاف نفت در مسجد سليمان به سال 1908 و سپس در ساير مناطق لر، اهميت ژئوپلتيك سرزمين لرصد چندان شد به همين سبب چشم طمع دول استعماري خصوصاً انگليس به اين مناطق دوخته شد و انگليس با روي كار آوردن رضاشاه اقدام به بند كشيدن مردم و زعما و خوانين لر نمود. و تقريباً اكثر خوانين لر تا قبل از شهريور 20 در تهران تحت الحفظ حكومت و در تبعيد از مناطق خود بودند .

 با شروع جنگ جهاني دوم ، جهت تأمين سوخت ناوگان دريايي و هواپيماهاي متفقين در خاورميانه و شاخ آفريقا ، انگليس و متحدانش بيشترين استفاده را با اشغال مناطق لر بردند. و با احداث خط آهن سراسري جنوب - شمال نيرو و تجهیزات را از خليج فارس به قفقاز و روسيه در مناطق لر نشين ارسال كردند.

از آن تاريخ به بعد با وجود منابع فراوان نفت، گاز، اماكن تاريخي، تپه هاي باستاني و عتيقه جات در سرزمين لر ، اين منطقه به جولانگاه رقابت دول استعماري تبديل شد و از آنجايي كه این مردم ، همواره تهديدي براي دربار و حكومتهاي مركزي مي بودند دول استعماري بيشترين تلاش را در آرام و سركوب كردن آنان در جنوب و در سرزمين لر براي حفظ منافع خود و حكومت مركزي انجام مي داده اند .

 ۱۰-   نقره داغ كردن ملت لر و وجود گورهاي دسته جمعي :

در سرکوب فجیع قیام ابولقاسم بختیاری واعدام او و یارانش ، و همچنین در سرکوبی شورش مردم بويراحمد و كهگيلويه در سال 1342 كه منجر به ايجاد استان كهگيلويه و بويراحمد شد. رژيم پهلوي بسياري از مردم لر را به وسيله هواپيما بمباران كرد. كه بسیاری از خانواده ها در آن قتل عام شدند.جنگی با بهره گیری از همه تجهیزات نظامی!!!

 مثلا در منطقه جليل و بابکان از بخش سپيدار از توابع ياسوج خانواده هايي چون زنده نام غلامحسین سياهپور به وسيله هواپيما كشته شدند. و خود سياهپور را هم بهمراه چند تن از يارانش در زندان شيراز به دار آويختند . و...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

تبار رضاشاه

به قلم : سيدمصطفي تقوی
        از آغاز تاريخ تا به امروز انسانهاي بي شماري متولد شده و مرده‌اند، اما هيچ گاه تاريخ تولد و مرگشان و يا ريشه و تبارشان دغدغه ذهن و فكر هيچ كس قرار نمي‌گيرد. در اين باره نيز همانند بسياري از امور ديگر، انسانها به هر پديده‌اي به همان اندازه اهميت مي‌دهند كه آن پديده در زندگي اجتماعي مردم تأثيرگذار بوده است. و همين اصل، علت اصلي آن است كه بسياري از انسانها از زاد و مرگ بسياري از انسانهاي ديگر بي خبر مي‌مانند.اصل يادشده، همچنين، نشان آن است كه برخي از انسانها، لحظه لحظه مرگشان ثبت مي‌شود در حالي كه نه تنها ديگران، كه خودشان نيز از تاريخ دقيق تولد خويش بي خبرند. زيرا اين دسته از انسانها كساني هستند كه به هر علت توانسته‌اند در عرصه فرهنگ يا سياست يا اقتصاد جامعه تأثيرگذار باشند در حالي كه در شرايطي ديده به جهان گشودند كه خود يا خانواده‌شان براي ديگران اهميتي نداشتند و ثبت تاريخ تولد و يا ريشه و تبارشان جلب توجه نمي‌كرد. بسياري از علما و مخترعان و مكتشفان و هنرمندان و سلاطين از اين گونه‌اند. تعدادي هم هستند كه هم هنگام تولد براي جامعه اهميت داشتند و هم هنگام مرگ. 
       در ميان گروه دوم، يعني آنهايي كه تولد و تبار روشني ندارند اما تا هنگام مرگ صاحب اشتهار شدند، آنهايي كه با عرصه قدرت و سياست سروكار نداشتند مشكل‌آفرين نمي‌شوند. اما از اين دسته، آنان كه بر كرسي حكومت و قدرت تكيه داشتند، برخي همچون نادرشاه افشار با پاك كردن صورت مسئله به حلّ آن مي‌پردازند و در پاسخ اين پرسش كه پدرت كيست و فرزند كيستي؟ در يك كلام پاسخ مي‌دهند: « فرزند شمشير». اگر صد بار از آنان همين را بپرسي، همين را نيز خواهي شنيد. اين دسته بدين گونه خيال خود و ديگران را راحت مي‌كنند. اما همه آنان از اين گونه نيستند. برخي از آنان نه تنها صورت مسئله را پاك نمي‌كنند، بلكه در پي مسئله‌سازي نيز هستند. اينان مي‌خواهند همان گونه كه اكنون خود را بزرگ مي‌بينند، تولد و تبار خود را نيز بزرگ بنمايند. به هر حال، روزي به عنوان تولد اين گونه افراد تعييين مي‌شود، اما آنچه تا حدودي دشوار مي‌آيد، تبارسازي است. اين دسته افراد معمولاً به كمتر از اين قانع نيستند كه خود را به يكي از اصيل‌ترين نژادهاي كشور متبوع پيوند داده و به سلاطين اوليه و نخستين بنيانگذاران كشور نسبت دهند.
     رضاشاه پهلوي نيز يكي از كساني است كه در پي نيل به سلطنت، اشتهار سلاطين را كسب كرد اما ريشه و تبارش نه تنها از درخشندگي ويژه‌اي بهره نداشت، بلكه اصولاً مبهم و ناشناخته ماند. رضاشاه در آلاشت مازندران متولد شد و معمولاً عضو ايل پالاني معرفي مي‌شد. محمدتقي بهار در تاريخ احزاب سياسي نوشت : « نام اين طايفه در تاريخ خاني طبع پتروگراد برده شده است و تا جايي كه به ياد دارم غير از آن تاريخ كه وقايع حكام گيلان و لاهيجان و ظهور شاه اسماعيل و حالات خان احمد گيلاني را مي‌نويسد نامي از اين طايفه در تاريخ ديگر برده نشده است.» ظاهراً تاريخ خاني در 922هـ . ق نوشته شده و شرح حوادث سالهاي 880 تا 920هـ . ق ناحيه گيلان و لاهيجان، يعني دو دهه نخستين دوره صفويه و دو دهه پيش از تأسيس آن سلسله را در بردارد.
       به تازگي در كتاب رضاشاه از الشتر تا الشت درباره تبار رضاشاه مطلبي عنوان شده است كه دو نكته از آن قابل تأمل است. يكي اينكه نياكان رضاشاه از الوار لرستان بودند و ديگر اينكه همين الوار، به وجودآورندگان ايل پالاني نيز بوده‌اند. درباره نياكان لُر رضاشاه اين گونه گفته شده است كه در زمان هجوم افغانها در اواخر دوره صفويه (1148-1135)، طوايف لر همانند بسياري ديگر از ايلات ايران، نادر را در سركوبي افغانها ياري مي‌دادند. طايفه حسنوند كه يكي از طوايف لك محسوب مي‌شد، نيز در اين جنگها شركت داشتند. يكي از افراد طايفه حسنوند به نام « رمضان» در جريان جنگهاي نواحي شمالي كشور، از لشكريان جدا گشته، راه را گم كرده و سرانجام در ناحيه آلاشت اقامت گزيد. رمضان با يكي از دختران طايفه اوجي ازدواج كرد و براي هميشه در آن ديار ماندگار گرديد و رضاشاه از نواده‌هاي ايشان است.
      روايت يادشده درباره نياكان رضاشاه، قابل بررسي و در عين حال بسيار محتمل است. اما اينكه همين رمضان به علت اينكه در منطقه لرستان به لرها، فيلي (فهلو، فهلي، فهلوي) مي‌گفتند، ايشان هم در الاشت خود را پاهلون و پهلون به معناي پهله‌اي معرفي كرد و بدين گونه ايل پاهلوني يا پالاني را بنياد نهاد، مورد ترديد است و جاي بحث دارد. زيرا دست كم اگر روايت بهار درست باشد كه نام پالاني در تاريخ خاني آمده است، آنگاه روشن مي‌شود كه پيشينه كلمه پالاني در ناحيه مازندران و گيلان نزديك به 220 سال پيشتر از زماني مي‌رسد كه ادعا مي‌شود رمضان اقامت خود را در الاشت آغاز كرده بود. بدين ترتيب، باب تحقيق در اين باره همچنان باز است، اگرچه آنچه مهم است نه تبار رضاشاه، كه كارنامه خود او و جايگاهش در سير تحولات تاريخ و جامعه ايران است. 

1956-1ع 

 رضاخان پهلوي نگهبان سفارت هلند در تهران

از چپ: رضاخان پهلوي و كنوبل (وزيرمختار هلند در ايران)

 

بر گرفته شده از :موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران

http://iichs.org/archived/maghalat/tabarrezashah.htm

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

دکترهوشنگ خان اعظمی بیرانوند

.... مرده ان است که نامش به نکویی نبرند

 

« سوزه میدو soza miydou  » یا همان «سبزه میدو sabza miydou»  شهر خورمووه برای بیشتر لرستانیها بویژه اهالی شهر خورمووه نامی آشنا و خاطره انگیز است .

و این خاطره انگیزی برای آنهایی که هم اینک دهه های 4 و 5 و... عمر خود را پشت سر می نهند سد چندان است . نام این میدان کوچک با بسیاری از اتفاقات و نامهای بزرگ سده اخیر لرستان گره خورده . و در میان این همه نام پزشکی زبردست و مردم نواز و دلسوز و بخشنده و... بیش از دیگر نامها می درخشد .

پزشکی که دستانش درمانگر تن و سخن اش آرامش بخش روان هزاران بیمار خسته و رنجور و ناتوان بود .

پزشکی که در خیابان کاشانی کنونی ، نزدیک ایستگاه خط واحد ، خانه داشت و خانه اش مطب اش بود و مطب اش خانه ی همگان .

 پزشکی که همگان او را به مسکین نوازی وهمدردی و همراهی و همیاری کردن بیمارانش می شناسند .

پزشکی که نه تنها حق الطبابتی از مراجعین ( غالبا تهی دست ) خویش نمی گرفت ، بلکه هزینه های همچون تهیه ی دارو ، آزمایشات ، ... و حتی خرج سفر آنهایی که خارج از شهر بودند را نیز از جیب خودش پرداخت می کرد .

دکتر هوشنگ خان اعظمی ، نام این پزشک انسان دوست ، بزرگوار ، آزاده و مبارز است . مردی که جان در راه مبارزه با ستم و بیدادگریهای زمانه ی خویش نهاد .

پزشکی که بیشتر به دستگیری و یاری رسانی و خدمات بی چشم داشت اش به مردمان معروف است ، اما کسی آنچنان آگاهی از دیگر فعالیتهای وی – بویژه در زمینه های سیاسی ، فلسفی ، ادبیاتی و پژوهی – ندارد . که ما در اینجا برآنیم تا در ضمن بیان زندگی نامه ی مختصری به معرفی نیمه های پنهان آین بزرگ مرد لر بپردازیم .

 

دکتر هوشنگ خان اعظمی ، فرزند مرتضی خان اعظمی یکی از بزرگان لرستان در سال 1315 به دوران تبعید پدر و خانواده اش ، در شهر مشهد دیده به جهان گشود .

دوران کودکی را در زمان رشد و پویایی جریانات سیاسی در فضای ایجاد شده ی پس از سال 1320 خورشیدی گذراند ، و همین ام باعث آشنایی او با مسایل سیاسی و اجتماعی شود . به گونه ای که در همان عنفوان نوجوانی وارد مبارزات سیاسی گردید .

اما شروع جدی فعالیتهای سیاسی دکتر بصورت شرکت در محافل و متینگهای سیاسی ، پس از وقایه ی مرداد سال 1328 بود .

دکتر هوشنگ خان اعظمی بیرانوندمبارزات سیاسی دکتر در سال 1337 و پس از ورودش به دانشکده ی پزشکی اصفهان با فعالیتهای دانشجویی اش در هم آمیخت . و در همین دوران بود که دکتر دوبار توسط ساواک دستگیر گردید .

فاصله ی سالهای 39 – 41 که  بر اثر مسایل بین المللی و رشد تضادهای درونی جامعه ایران ، فضای نسبتا باز و شبه دموکراسی بوجود آمده بود ، فرصت مناسبی برای دکتر بود تا فعالیتها و مبارزات خود ، در قالب جبهه ی ملی ، را در اصفهان بصورت علنی تر پیگیری کند .

اما پس از رخدادهای خونین 15 خرداد ، ساواک او را دستگیر و زندانی کرد . یکی از دستاوردهای این دوران اسارت تحریر جزوه ای به نام «علل فاجعه ی 15 خرداد » بود .

دکتر پس از آزادی از زندان با گروه پیشتاز « جزنی – ظریفی » آشنا شد . وی بعد از آنکه دوران تحصیلات عالیه ی خویش را با رتبه ی ممتاز از دانشکده ی پزشکی اصفهان به پایان رساند . برعکس بسیاری که به فکر گیفه ی دنیا بودند ، تنها برای خدمت به هم ولایتی هایش راهی شهر و دیار آباء و اجدادی خویش خورمووه گردید .  

و در آنجا هم زمان با دایر نمودن مطبی برای طبابت فعالیتهای سیاسی اش را به عنوان «شاخه ی لرستان » تعقیب می نمود . دکتر در سال 1348 بار دیگر بوسیله ی ساواک دستگیر و روانه ی زندان شد .

این دوران زندان نه تنها نتوانست خللی در عزم جزم دکتر برای ادامه مبارزه اش ایجاد کند ، بلکه او را مصمم تر نمود تا پس از رهایی از زندان اقدام به مبارزه ی مسلحانه نماید .

با همین دلیل در سال 1352 و پس از رهایی مجدد از زندان ، به همراه دو تن دیگر از همشهریان و هم رزمانش اش - مجتبی و محمود خرم آبادی - ، دست به تهیه ی مقدماتی برای شروع مبارزه ی مسلحانه بر علیه نابرابری و بی عدالتی زد ، اما ساواک از این موضوع آگاهی یافت و در پی لو رفتن دو هم رزم اش و کشته شدن مجتبی و متواری گشتن محمود ، دکتر بار دیگر تنها شد . و مجبور شد تا اینبار با کمک همسر فداکارش  - فریده کمالوند – و با عجله ی و سرعت بیشتر دست به تهیه ی تدارکات مبارزه ی مسلحانه ای که فکرش را در سر می پروراند بپردازد .

دست آخر دکتر در سال 1353 بر اثر اضطرار به وجود آمده ، و علیرغم نا کافی بودن آذوقه و دیگر ملزومات و مقدمات لازم برای مبارزه ی مسلحانه ، عازم کبیر کوه گردید تا مبارزه اش را بصورت علنی پی گیری نماید .

در همین سالها بود که توانست از طریق تورج اشتری و حسن سعادتی با سازمان چریکهای فدایی خلق ارتباط برقرار نماید .

اما به دلیل کم بودن نیروها و آذوقه از یک طرف و سست عنصری برخی از عناصر هم رزم اش از طرفی دیگر و یورشها و حملات شدید از زمین و هوای حکومت ، دکتر که هنوز شخصیت سیاسی اش در شهر ناشناخته بود ، مجبور گردید تا موقتا دست از مبارزه بکشد و روانه ی شهر گردد .

تا بتواند بار دیگر ، با تدرکات و انسجام و قدرت بیشتری مبارزه ی مسلحانه ی خویش را از سر گیرد .

اما در سال 1355 نقشه ی دکتر برای مبارزه ی مسلحانه لو رفت ، و ساواک برای دستگیری اش اقدام نمود ، و پس از ان خبری موثق و درست از سرنوشت این پزشک انساندوست و زبردست در دست نیست .

گروهی بر آ نند که وی در همان شب یورش کشته شد .

گروهی دیگر بر این عقیده ای که وی در زندان و در زیر شکنجه های ساواک به قتل رسید ،

گروهی دیگر نیز بر این باورند که دکتر از دست ماموران ساواک گریخته و به کوهها پناه برده ،

و گروهی دیگر ضمن آنکه گفته های گروه سوم را قبول دارند بر این باورند که او به عراق گریخته و هم اینک زنده است و ....

اما گذشته از اینکه این بزرگ مرد لر چه نوع گرایشات سیاسی و عقیدتی و چه سرنوشتی داشته ، آنچه که مهم است شخصیت و منش اوست . که هم اینک و پس از سالیان هنوز هم نام نیک اش ورد زبانهاست .

یکی دیگر از وجوه کمتر شناخته شده ی این مرد بزرگ ، جنبه ی ادبی و پژوهشی اوست که در زیر فهرست وار به چند نمونه از کارهای وی می پردازیم و در پایان هم برای آشنایی شما خواننده گرامی با شخصیت بزرگ و نوع دوست این بزرگ مرد لر ، گزیده ای چند از نوشته ی کوتاه و یادداشتهای روزانه ی وی را مرور خواهیم کرد .

1-     مجموعه ی اشعار

2-     چندین داستان کوتاه و نیمه بلند . ( برای نمونه مصاحبه با عزراییل ، غروب دهکده و ...)

3-     نوشته ای فلسفی در تحلیل وقایه ی 15 خرداد با نام "جذام"

4-     نوشته ای تاریخی – پژوهشی در باره ی مبارزات مردم آنگولا و نقش استعمارگران پرتغال

5-     رساله ی دکترای وی تحت عنوان " نقش محیط و تربیتدر پیشگیری بیماریهای جذامی "

 

گزیده ای از یادداشت ها ...

 

مهم این است که دیگران را به خاطر خودشان دوست بداریم .

*

باید تمرین کنم ، باید یاد بگیرم که چگونه به خاطر سعادت دیگران از سعادت خود بگذرم .

*

بزرگی هر انسان به گذشت و فداکاری اوست .
از پدرم و هم زبانهایم یاد گرفته ام  که پیش روی مردمان عزادار شادی نکنم . آری فقط زمانی می شود خندید که هلهله شادی آفرین مردم اوج بگیرد .

*

ما از مدتها پیش عقلمان را به دستورات دشمنانمان تسلیم کرده ایم .

*

زن بگیرم ؟
بع هم یه خونه ؟
بعد هم یه ماشین دست دوم ؟
دیگر هیچ ؟؟؟!!!
همین ؟؟؟!!!
میخوای یه گاو سیرده بشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*

ما شاهد صحنه های غم انگیزی هستیم .
صحنه هایی که بی توجهی به انه شایسته ی یک انسان نیست .

*

چه دنیای است ، هیچکس درد دیگری را نمی داند .
چه کشنده است همه با هم زندگی می کنند و همه تنهایند .

*

عشق از همه ی مصلحت ها قوی تر است .

*

عشق خود خواهی نیست .
عشق از خود گذشته گی است .

*

فردا هرچه می خواهد بشود ، مهم نیست ، مهم این است که می خواهم فردا بهتر از امروز باشد .

*

سرسبز ترین باغها و زیباترین کوه ها بدون وجود انسان خسته کننده و دلگیرند .
هر تابلوی نقاشی که فاقد زندگی باشد، پرده ی رنگینی بیش نیست .
هر شعری که به انسان نپردازد ، بدرد شاعر خودش می خورد .
براستی اگر انسان نباشد ، دنیا به چه درد می خورد ؟؟؟؟

 

 

 

شاد زییود و سربلند .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

آيا اين چهارشنبه فراموش می شود ؟

 نیاکان ما - که همواره در پی ایجاد فرصتی برای گرد هم آمدن بودند - بسیاری از آیینها و جشنهای زیبا را برای ما به یادگار گزارند . آیینهایی که چنانچه به درستی و در جای خویش اجرا شوند ، می توانند ، فواید بسیاری برای جامعه و فرد دارند . و یکی از این کارکرده ، همانا کمک شایانشان به انسان در راستای ، رها سازی انرژی و احساسات درونی خود و به تبع آن ، حصول آرامش فکری و روانی فراوان می باشد .

علاوه بر این یکی از دلایل عمده ی تفاوت اقوام با یکدیگر همین مسایل آیینی - که خود بخشی از فرهنگ هر قوم هستند – می باشد . و این آیینها نقشی اساسی در هویت بخشی به یک قوم و مشخص نمودن حدود مرزهای فرهنگی آن قوم دارد .

اما شوربختانه ، در دوران کنونی بسیاری از این آیینها – آنهم به دلایل واهی و پوچ و بسیار بی سر و صدا و مظلومانه - به فراموشی سپرده شده اند . یکی از این آیینهای ، که در کل مختصات و نحوه و زمان برگزاری اش ، از معدود آیینهای مختص قوم لر می باشد ، همانا جشن « چهارشنبه ی آخر ماه صفر » یا همان « چارشمه سیری صفر » می باشد .

این جشن - که ذیلا به زمان و نحوه ی ، برگزاری آن خواهیم پرداخت - ریشه دراعتقادات کهن ایران باستان ، بویژه مراسم مربوط به آناهیتا ایزدبانوی آبها دارد . و « فال کوزه » ( فال کیزه ) ی ، آن – گذشته از زمان و مکان و اندک تفاوتهای موجود در جزئیات برگزاری اش - همانندهای بسیار پر رونقی در میان ارامنه ، زردتشتیان ، صابئین ، آسوریها و سکنه ی بعضی نقاط ایران همچون یزد ، کرمان ، اهواز ، اصفهان ، مازندران و ..  دارد .  

زمان برگزاری :

آخرین چهارشنبه ی ماه صفر ( برای نمونه امسال که سال 1385 هجری خورشیدی است ، یکبار در8 فروردین ماه و بار دیگر در 29 اسفند ماه برگزار می شود ) 

نحوه ی برگزاری :

مراسم این جشن ، همانند جشن چهارشنبه سوری بزرگ ( آخرین چهارشنبه ی اسفند ماه ، هر سال خورشیدی ) برگزار می شود . یعنی افروختن آتش و ...

این دو جشن در نزد لرها دارای یک مقام و اهمیت بوده اند . اما یک تفاوت میان برگزاری این دو آیین می باشد ، و آن اینکه در چهارشنبه سوری صفر ، افزون و پس از برگزرای مراسم چهارشنبه سوری بزرگ ، مراسمی به نام « فال کیزه » اجرا می گردد .

بدین نحو که ، عصر روز سه شنبه ، بوسیله ی پارچه ی سفید و پاکیزه ای ، دهانه ی  ، کوزه ی دهان گشادی ، که از چند روز پیش برای این امر در نظر گرفته و آنرا بخوبی شسته اند را می بندند .

سپس ، کوزه را زیر یکی از ناودانهای رو به قبله ی ، خانه قرار می دهند . چنانچه باران بیاید آب باران و چناچه آسمان صاف باشد و باران نبارد ، کسی بر بالای پشت بام رفته و مقداری آب که او دراطراف ناودان ریخته ، از طریق ناودان به درون کوزه میریزد . و در آن جمع می شود .

صبح روز بعد ( چهارشنبه ) هرکس که از خواب بر می خیزد ، پس از وضو گرفتن و نیت کردن ، پنهان از دید دیگران و از زیر پارچه  شی ای ، را به داخل کوزه می اندازد . و این کار تا یکساعت پیش از غروب ادامه می یابد .

سپس غروب روز چهارشنبه ، کوزه را به داخل خانه آورده و در میان جمع قرار می دهند ، و پس از آنکه همگی دورا دور آن حلقه زدند . لباسی ( که معمولا پیراهنی بلند و چادر زنانه ای قرمز  و یا زرد رنگ می باشد ) نو و تمیز را به تن دختر بچه ای که به سن بلوغ نرسیده می پوشانند . و دختر بچه به گونه ای که دامن و چادرش کاملا روی کوزه را بپوشانند ، بر بالای آن می ایستد .

پس از اینکه هفت بار سوره ی "قل هو الله ... " خوانده شد . دختر بچه دست راست خود را ، از درون پیراهنش رد کرده و پس از برداشتن درپوش پارچه ای کوزه ، دست خود را درون کوزه می کند و پس از به هم زدن اشیاء درون کوزه یکی از انها را م یگیرد و از کوزه بیرون می آورد ، و بدون اینکه کسی آنرا ببیند ، در زیر پیراهن نگه می دارد . پس از اینکار به حضار اعلام آمادگی می کند ، در این موقع هریک از افراد حاضر در آن جمع ، که نوبت اوست ، یک بیت شعر می خواند . پس از خوانده شدن شعر دختر بچه دست اش را از زیر پیراهن بیرون آورده و شی ای درون دست اش را به همگان نشان می دهد . بدین ترتیب شخص صاحب شی با دیدن آن در دست کودک و معنی و مفهوم شعر خوانده شده پی به جواب نیت فال خویش می برد . سپس شیی بیرون آمده ، در سینی یا ظرفی که کنار دختر بچه است گذارده می شود . و تا زمانی که شی ای در درون کوزه باشد این کار ادامه می یابد . و در پایان کار نیز هر شخصی شیی خود را از درون ظرف کنار دختر بچه بر می دارد .

اشعاری که در این فال بکار برده می شوند عمدتا از اشعار محلی بویژه اشعار مربوط به فال « چهل سرو » و بعضا اشعار فارسی می باشند .

 با اینهمه و تاسف فراوان این جشن و آیین زیبا در میان قاطبه ی مردمان لر ، به فراموشی سپرده شده است . و باز همان پرسش همیشگی ، " چه کسی باید برای زنده نگه داشتن این آیینها تلاش کند ؟ "

براستی چند بار از خود پرسیده ایم که :

" ما که از این آیینها آگاهیم ، چه میزان برای برگزاری آنها – حتی در خانه و میان اعضای خانواده ی خودمان – تلاش کرده ایم و می کنیم ؟؟؟؟ " 

و در پایان شاید بهترین زمان برای برگزاری « چارشمه سیری صفر»  ،همین  8 فروردین ماه ( فردا ) باشد . پس بیایید تا ، این آیین را ، حتی بقصد ساعتی دور هم جمع کردن خانواده ای که با هم در زیر یک سقف زندگی می کنیم هم که شده ، و در حد توان و امکاناتمان برگزار کنیم . مطمئنا لحظات زیبایی را برای خود و اطرافیانمان خواهیم ساخت . مگر نه اینکه یکی از هدفهای اینگونه آیینها و جشنها همین بوده ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

كاش شاهنامه خواني بختياري ها را مي ديدي

نوشته ي : حسين علي مكوندي

بنا به گفته هرودت مورخ معروف: بختياري ها از نژاد قديم ايراني بوده كه از كوه هاي آرارات و قفقاز به سوي مغرب حركت كردند. عده اي به جنوب رود جيحون (بلخ) رسيدند، چون زمين هاي آنجا را خوب، وسيع و بلامنازعه يافتند، در كنار نهر آبي كه دهار ناميده مي شد مسكن گزيدند كه بعدها اين محل را بخت يار ناميدند. اين قوم چون از باختر آمده بودند همسايگان به آن ها باختريان مي گفتند و در زمان تسلط يونانيان آنجا را باكتري ها و بلخ را باكترا و رود دهار را باكتروس نام نهادند. به هر حال درباره نام اين ايل بزرگ باز نظرات يكسان نيست. منجمله گفته اند طوايف بختياري اعتقاد دارند نيايي به نام بختيار داشته اند. اين نياي واقعي يا اساطيري دو پسر داشت يكي از اين پسران صاحب چهار فرزند پسر بود و ديگري هفت فرزند پسر. فرزندان چهار برادري را چهار لنگ يا چالنگ ناميدند و هفت برادري را هفت لنگ، بدين ترتيب دو طايفه چارلنگ و هفت لنگ به وجود آمد. نظر ديگر اين است كه چون در روزگار صفويه دليران اين قوم لر در جنگ ها، رشادت ها از خود نشان داده اند، از باب تحسين اين قوم را بخت يار ناميده اند. به هر روي آنچه در مورد اين قوم از لحاظ تقسيم آن به دو طايفه هفت لنگ و چارلنگ منطقي به نظر مي رسد اين است كه اين تقسيمات ناشي از وجود يك نوع نظام مالياتي خاص بوده كه در آن زمان معمول بوده است. چالنگ ها يا چهارلنگ ها چون مراتع و زمين بيشتري داشتند براساس آن شيوه اخذ ماليات مي بايست ماليات افزون تري مي پرداختند و هفت لنگ ها ماليات كمتر. مضافاً يادآور مي شود شاخه هفت لنگ از طايفه بختياري داراي چهار طايفه به نام هاي دوركي، بهداروند (بختياري وند) با بادي باب ديناراتي است و چارلنگ ها يا چالنگ ها شامل اين طوايفند: ميوند، كنورسي، زالكي، موگوتي و محمود صالح. باز درباره اين قوم دلير نوشته اند پوشاك زنان بختياري با توجه به آثار به جا مانده شباهت فراواني با لباس زنان عهد هخامنشي و ساساني دارد. بختياري ها گرچه مسلمان و شيعه اند اما قبل از آيين زردشت آفتاب پرست يا ميترائيسم بوده اند و مردگان خود را در غارها مي نهادند و به بقاي روح هم اعتقاد داشتند. بد نيست اشاره كنيم كه حمدالله مستوفي اولين كسي است كه در سال ۱۳۳۰ ميلادي در تاريخ گزيده از بختياري نام مي برد و محمد كاظم صاحب تاريخ عالم آراي نيز نخستين بار به دو طايفه چارلنگ و هفت لنگ اشاره مي كند به هر حال ايل بزرگ بختياري هم اينك در استان چهارمحال و بختياري، قسمتي از خوزستان و در شهر اليگودرز لرستان به صورت شهرنشين، روستانشين و كوچ نشين مستقر و به گذران زندگي مشغولند با گويش خاص خود نيز مي توانند علاوه بر زبان فارسي همگان گفت وگو كنند.
زبان بومي ايل بختياري
زبان (گويش) بختياري ها از جمله زبان هاي اصيل و خالص و مانده از هزاران سال پيش اين مرز و بوم است و به لحاظ كيفيت و عناصر متشكله آن همواره پويا و كارآمد بوده و متناسب با شرايط زيستي، اقتصادي، طبيعي و فرهنگ بومي اين قوم سامان و غنا يافته است. در اين گويش واژگان مهجور، زمخت و نامتجانس وجود ندارد راولينسون در سفرنامه خود مي نويسد تاكنون اين گويش هاي رايج در منطقه زاگرس را بازمانده زبان پهلوي مي دانستند ولي به نظر مي رسد زبان لري (منظور گويش بختياريست) از فارس باستان مشتق شده است كه همزمان با زبان پهلوي به صورت جداگانه با آن تكلم مي شده است برخي صاحب نظران اين برداشت را تاييد نمي كنند و اين گويش ظريف را از مشتقات نزديك زبان پهلوي مي دانند. بازگفته اند خاك بختياري به لحاظ كوهستاني بودن از هجوم اقوام بيگانه مصون مانده و گويش آنان با زبان تركي و عربي مخلوط نشده است اين سخن در كل درست است اما چنين نيست واژگان عربي يا تركي در حد بسيار محدود هم در اين زبان نيست به هر حال زبان يا گويش بختياري زباني موجز است و از درازگويي پرهيز دارد.
همين قدر بدانيد گويش بختياري را طي قرن ها بزرگ ترها به كوچك ترها به طور شفاهي آموخته اند. هرگز آموزشي به شيوه كتابت در ميان آن ها در كار نبوده است اصولاً بختياري ها رسم الخط ويژه اي ندارند و تمام اسناد، احكام و فرامين آنان به زبان كتابت فارسي معمول نوشته شده است باز درباره اين گويش گفته اند داراي اسلوب و استيل كامل علمي نيست كه بتوان دستور زبان فارسي را بر آن تحميل كرد به هر صورت برخي تغييرات يا حذف كه در اين گويش ديده مي شود از اين قرار است.
- حرف خ گاهي به دال تبديل مي شود مانند دختر كه مي شود دُدَر
- حرف خ ممكن است به هـ تبديل گردد مانند خر كه مي شود هَر
- حرف واو به ي تبديل مي شود مانند پول كه مي شود پيل
- گاه واژه بابا به بُو تبديل مي شود
نشانه هاي جمع در گويش بختياري
علامت نخست با (يل) پيا (مرد) پيايل (مردان / با كلمه گل به فتح گاف مانند زن (فرد) زنگل (زنان) با حرف الف مانند ته (چشم) تيا يعني چشم ها
با حروف (و ن) مانند بختياريون يا گپون (يعني بزرگان)
سفر ميان قبايل بختياري
به طور كلي شعر ميان طوايف بختياري از عهد باستان تا امروز رواج و پيشينه تاريخي دارد. قبيله نشينان بختياري در جنگ ها اشعار حماسي مي سرودند گاه به قصد شكست روحي و رواني پيش از شكست فيزيكي و عملي دشمن اشعار هجوگونه مي سرودند. تاثير عملي اين شيوه در پيروزي ها كمتر از بهره گيري از يك لشكر رزمنده نبوده است. بختياري ها در عزاداري هاي خود نيز اشعار محزوني مي خوانند به هر حال برخي حوادث تاريخي اين قوم نيز در قالب ابيات محلي در آمده است و گاه ابياتي در توصيف دلاوري هاي برخي از شهيدان اين قوم خوانده مي شود كه بسيار غمبار و اشك آور است. سروده هاي ديگري نيز در ميان اين قوم وجود دارد كه مربوط است به روزهاي پررنج كار برزگران. اين اشعار حزين حكايت از خستگي و رنج فراوان كار دارد و دوري از كس وكار. در ابيات بختياري گاه توصيف آلات جنگ مانند تفنگ، شمشير، زين و برگ، شال و قطار فشنگ و سواري و تيراندازي است. بختياري ها براي صيد و صيادي و درباره شكارچيان مشهور باز اشعار جداگانه اي دارند. بختياري ها شيفته كتاب شاهنامه اند. وقتي فرصت مناسب گير مي آورند دور هم جمع مي شوند يكي از آن ها كه شاهنامه خوان است و بر وقايع اين كتاب تسلط دارد چنان زيبا و گرم اشعار شاهنامه را مي خواند و با گويش لري توضيح مي دهد كه هر آدم ناتواني نيز احساس شديد زورمندي مي كند و دلش مي خواهد در حوادث از رستم يك ذره كم نياورد. اي كاش همه ايران مي توانست شاهد شاهنامه خواني مردان بختياري باشد. به هر حال متاسفانه در قلمرو اين قوم سرفراز همواره موانع عمده اي در زمينه بسط شاخه هنر و ادب آنان وجود داشته است. صعوبت طبيعي منطقه، عدم ارتباطات كافي، فشار نظام ارباب و رعيتي و استبداد غالب خوانين محلي از عمده اين مشكلات به حساب مي آيد و اگر از منظر رونق شعر و شاعري و كتابت آثار ادبي به اين منطقه نگاه كنيم تاريخ مدارك فراواني از اين جهت در اختيار ما قرار نمي دهد جز آنكه از قرن دوم هجري از چند شاعر ياد مي شود كه پسوند نام آن ها يا بختياري بوده يا ايذه اي به هر حال آنچه در اين مقوله هست عمدتاً مربوط به قرن دوازدهم تا دوره معاصر است. گرچه در برخي منابع در قرن يازدهم از شاعري به نام ميرزا حسن مالميري ياد مي كنند كه خوشبختانه امروزه شرح حال و نموه اشعارش كه البته به گويش محلي نيست موجود است اما اينك فهرست جامعي از نام شاعران، نويسندگان، مولفان، مترجمان و پژوهندگان اهل خاك بختياري در اختيار داريم. قهرمان محمدي شاعر معاصر در شعر بلند و رواني حداقل اسامي تعداد زيادي از اين هنروران و اديبان از يكصد و پنجاه سال پيش تاكنون را در لابه لاي ابيات شعر بلندي به نام پيشگامان آورده است. من باب نمونه نام چند تن را يادآوري مي كنيم: سردار اسعد بخ تياري، دكتر مظفر بختياري، جمشيد امير بختيار، ستار پرچمي. ويكتورا فسرده، عالمتاج قاسم مقائم، دكتر قيصر امين پور، مهراب بختياري، هرمز عليپور، عبدالعلي خسروي، سيدعلي صالحي و مشفق ضرغام...
كوشندگان ديگري نيز به تدوين تاريخ بختياري و فرهنگ آن پرداخته اند كه نام چند تن از آنان چنين است: سرهنگ اوژن بختياري، سردار اسعد بختياري، اسكندرخان عكاشه، عبدالعلي خسروي ضمناً مهراب اميري مكوندي از جمله مولفان و مترجمان پرتلاش اين قوم بوده كه اينك با هزار دريغ ميان ما نيست. بد نيست در پايان اين پژوهش كوتاه اشاره كنم از جذاب ترين اشعار شاعران لر بختياري مناظره اي است به نام «هميلا» كه سروده داراب افسر بختياري است و اين نكته نيز قابل اشاره است كه موسيقي محلي بختياري گاه با كلام است و گاه بي كلام و زنان بختياري نيز همواره در همخواني مشاركت فعال دارند.
منابع:
- كتاب آنزان (كتاب دوم) به كوشش غلامرضا نوروزي
- آشنايي با جامعه عشايري بختياري از مركز تربيت معلم
ـ فرهنگ بختياري: عبدالعلي خسروي
ـ با من به سرزمين بختياري ها بياييد، مترجم مهراب اميري
- فرهنگ لغت ايل بختياري از سيد علي صالحي
- قوم لر: تاليف دكتر سكندر خان امان اللهي بهاروند
- فرهنگ و ادبيات بختياري جلد سوم از انتشارات ايل

برگرفته شده از :
http://www2.hamshahri.net/hamnews/1382/820219/news/adab.htm
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

حاج محمود و هيئت آشناي لرها

دنبال يكي از قديمي هاي محل مي گرديم. همه نشاني پلاك ۴۰ را مي دهند. مي گويند از قديمي هاي محل است. لر است و اهل ملاير. در اين بخش از خيابان نيلي همه او را مي شناسند و همه مي دانند در اين ساعت روز او را در خانه نمي توانيم پيدا كنيم. سر ظهر مي آيد خانه براي ناهار و نماز. اما اگر بخواهيم صبح او را پيدا كنيم راه دوري نبايد برويم. يكي از ضلع هاي ميدان شوش دكه كوچك ساعت فروشي اش سال هاست كه او را در اين محدوده شناس كرده است. هنوز به ميدان شوش نرسيده ايم اما از هركس مي پرسيم دنبال حاج محمود مي گرديم بدون تعلل نشاني اش را مي دهند.
از پل عابر رد مي شويم و به سمت ديگر ميدان مي رويم. از دور دكه اش را مي بينم و خودش را. با دو نفر مشغول صحبت است كه كمي بعد مي فهميم هر سه هم زبان هستند. لهجه شيرين لري را از لابه لاي كلمات مهربان پيرمرد مي توان تشخيص داد. مي دانيم ۴۰ سالي است ساكن تهران و همين محله است. بازنشسته شده. شغلش تراشكاري بوده و حالا هم در سن ۷۱ سالگي دنبال كسب و روزي حلال است.
به ما از هيئتي كه به همت حاج محمود در خانه اش سال ها دائر است هم گفته اند، هيئتي كه در ايام عزاداري امام حسين (ع) لرهاي زيادي را به خانه حاج محمود مي كشاند براي شريك شدن در غم حادثه كربلا.
خود حاج محمود مي گويد: «يكي از چيزهايي كه به آن افتخار مي كنم داشتن همين هيئت است. از لطف امام حسين (ع) هم هست كه تا امروز نه يك شب كلانتري خوابيده ام، نه بيمارستان. هيئت ما، هيئت ۱۴ معصوم است و از اول تا ۱۵ محرم هر سال به عشق امام حسين (ع) همه لرها دور هم جمع مي شويم. البته شب هاي جمعه هم براي دعا دور هم جمع مي شويم.»
وقتي پيرمرد از هيئتش حرف مي زند انگار از زيباترين دارايي اش در جهان حرف مي زند. دوستاني كه دورش هستند حرف هاي حاج محمود را تأييد مي كنند و او را يكي از مردمان خوب روزگار معرفي مي كنند.
از محله مي پرسيم. حاج محمود مي گويد: «۱۲ سالم بود كه پدر و مادرم دستم را گرفتند و آوردند تهران. الان ۷۱ سالم است يعني شصت سال پيش. به نظرم قديم ترها اينجا (محله سكونتش) شلوغ بود اما حالا ساكت تر و آرام تر شده. مردم كنار هم زندگي مي كنند و هواي هم را دارند. ما كه همسايه بد نداريم. مردمان باخدايي در محله ما زندگي مي كنند. مثلاً  همين همسايه  كنار دستيمان حاج طاهر كه پدر شهيد هم هست. همان شهيد فروغي كه كوچه به نامش است. شهيد عباس فروغي.
از نگاه حاج محمود زيبايي ها و خوبي ها بيشتر از كاستي ها و مشكلات است. مي گويد: «محله تميزي هم داريم شهرداري روزي دوبار مي آيد و آشغال ها را جمع مي كند. مردم محل هم رعايت مي كنند.»
باز هم از قديم مي پرسيم. مي گويد: «يادم است با دوچرخه مي آمديم ساعت مي فروختيم دانه اي ۱ تومان يا با ماشين دودي به شاه عبدالعظيم مي رفتيم. يادم هست كه در جوي ها يخ مي بست و ...»
حاج محمود با دوستانش در خاطرات قديم گم مي شوند. مي گويد: «۸ بچه ام را در همين محل بزرگ كردم. شكر خدا. روزگار بدي نديدم. آدم بايد با خدا زندگي كند. با خدا كه باشي غم نداري هرچه خدا بخواهد همان مي شود. در اين محل هم همه احترام هم را داريم. مشكلي كه پيش بيايد خودمان رفعش مي كنيم تا كار به كلانتري و ... نرسد. همسايه  بايد دست همسايه را بگيرد ديگر. محله همين طوري خوب مي شود. تازه خدا هم ما را براي همين امتحان ها آفريده وگرنه روزه و نماز را كه تو براي خودت مي خواني و مي گيري. خدا آن دنيا ازت مي پرسد چه كار كردي؟ اگر گفتي دست يك نابينا را گرفتم بردم آن طرف خيابان درست است يا به همسايه كمكي كردم.»
حاج محمود كه حرف مي زند شلوغي ميدان شوش گم مي شود. ترافيك و دود و تنه هاي گاه و بيگاه مردم، مشكلات محله و گلايه هاي مردم كوچه و خيابان.
مي گويم نمي شود در هيئتتان بجز لرها بقيه قوم ها را هم راه بدهيد مي خندد و مي گويد: «خب هيئت ما، هيئت لرهاست ولي ما مهمان نوازيم. شما هم بفرماييد.»
**************
برگرفته شده از روزنامه ی همشهری شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵ - شماره۱۱۸ :
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  | 

استان کهگیلویه و بویراحمد

پيش از آغاز شايسته ياد آوريست كه اين نوشته به تمامي نظر گرداننده ي اين روز نويس نيست . و در جاهاي اين كمينه نظرات ديگري دارد .


استان کهگیلویه و بویراحمد

بیشتر ساکنان کنونی استان کهگیلویه و بویراحمد از تبار ایل جاکی هستند که مستوفی در تاریخ گزیده از آنها نام می‌برد. ایل جاکی از تبار آریایی بوده و با خود گویشی فارسی‌تبار از شاخه لری را به این منطقه آورده است.

کهگیلویه در زمان حمله عرب جزء قلمرو پارس بوده و یکی از مناطقی بوده که زمیگان نامیده می‌شدند. ریاست مردم کهگیلویه در اواخر سده دوم و آغاز سده سوم هجری به عهده فردی به نام روزبه بوده. پس از او فرزندش مهرگان و پس از مهرگان برادرش سلمه فرمانروای مردم کهگیلویه شدند. در آنزمان شخصی به نام گیلویه از جایی به نام خمایگاه پائین نزد سلمه آمد و در دستگاه او پایگاه و جایگاهی پیدا کرد و پس از مرگ سلمه توانست زمام امور را بدست بگیرد و آن چنان بزرگی و ارج یافت که منطه را به نام او کوه گیلویه (کُهگیلویه) خواندند. خاندان گیلویه دست کم تا سال 346 هجری بر نواحی کهگیلویه فرمانروایی کردند.

در قدیم چهار ایل بویراحمد، نویی، دشمن‌زیاری و چرام را اصطلاحاً «چهاربنیچه» می‌نامیدند. این منطقه در سده شش هجری بخشی از قلمرو اتابکان لر بزرگ بشمار می‌آمد. فرمانروایان گوناگون این خاندان، ازجمله ابوطاهر (فرمانروایی میان 500 تا 600 هجری)، هزاراسب، تیکله، کلجه، پشنگ، هوشنگ، افراسیاب و کامیار بر این مناطق حکم راندند. واپسین اتابک، غیاث‌الدین بن کاووس بن پشنگ بود که سلطان ابراهیم تیموری فرزند شاهرخ از پادشاهان تیموری، احتمالاً در سال 827 او را برکنار کرد.

فرماندهان ایل بویراحمد در طول تاریخ با لقب کی معروف بوده‌اند برای نمونه کی‌شاهین، کی‌هادی و کی‌عبدالخلیل.

1-1) وجه تسمیه کهکیلویه: کهگيلويه و بويراحمد با وجود گمناني در ميان ساير استانهاي کشور سابقه ي تاريخي، فرهنگي درخشاني دارد به منظور شناخت اين منطقه ابتدا به تشريح وجه تسميه به بررسي تاريخي ان می‌‌پردازيم : درباره ي وجه تسميه کهگيلويه به نويسندگان ومورخان که تا کنون در اين باره اظهار نظر کرده‌اند مأخذشان فارسنامه ناصري بوده است که دراين باره چنين نوشته است : «اين اسم را براين بلوک براي ان گذاشته‌اند که اگر کوهستان ان را نسبت به صحراي ان دهند از نيمه ي ده يک بلکه چهار يک بار کمتر باشد و گيلويه به کسر گاف تازي و سکون ياي تازي و سکون ياي دو نقطه و ضم لام و سکون واو نام ميوه اي است در کوهستان که در فارس آن را "کيانک" و در اصفهان "گويج" و در تهران "زالزالک" گويند و درخت گيالک در کوهستان. اين بلوک، بيش از همه جاي فارس باشد و اگر آخر کلمه اي واو ساکن باشد لفظ "يه" بيافزايند مانند بندر عسلويه و مزرعه طغو و قريحه دهو و فضلو شبانکاره که آنها را عسلويه، طغويه، دهويه و فضلويه گويند .» 1 نام واژه سرزمين زميگان يا کوگيلويه، چم يا آرش (معني) جايگاه سرد را می‌‌نمايد، چه، زم، سرماوگان سرزمين و بومگاه است. رويداد نگاران اسلامي اين سرزمين را در همسايگي بازرنگان و در نزديکي شهر اسپهان نشان می‌‌دهد: «زموم فارس، هر منطقه شامل قراء و شهرها به‌طور مجتمع مي‌باشد. خراج هرمنطقه به يکي ازبزرگان اکراد ايلات سپرده‌مي‌شد. .. اما زم جيلويه(گيلويه) معروف به زميجان (زميگان) در پشت اسپهان است. و قسمتي از ولايت هاي استخر و شاپور را، اما زم جيلويه معروف به
1-غفاري ،‌ يعقوب، تاريخ اجتماعي کوگيلويه و بويراحمد، صفحه 39 / امام شوشتري، سيد محمد علي، تاريخ جغرافيايي خوزستان زميان در پشت اصفهان است. .. و از يک سو به (بيضاء و از سوي ديگر به منطقه شاپور يا دهدشت می‌‌رسد و همه شهرها و قرا چنان است که گويي از اعمال اصفهان است. مردم بازرنجان (بازرنگان)، مجاور (زم جيرويه) اند. و از زم شهريار به شمار مي‌آيند .» 1 استخري مرزهاي سرزمين رم زميگان را همچون ابن حقول می‌‌نماياند، اما در جاي ديگر از نيرو گرفتن و توان يافتن اين رم که به رم شهريار پيوسته و هر دو رم يکي شده اند، ياد می‌‌نمايد. .. و اين آميختگي نشان می‌‌دهد که هر دو رم يکي شده به نام گيلويه نام يافته اند.
2 استخري در جاي ديگر در کتاب "مسالک الممالک" خود از پادشاهي بومي گيلويه و اينکه چگونه رم زميگان را به دست گرفت و بر پادشاه روم شوريده است می‌‌نويسد : «مهرگان پسر روزبه پادشاه زميگان است و آن رمي است که به رم کهگيلويه معروف شده و مهرگان پيش از گيلويه بوده و شآن و شوکتي از گيلويه بالاتر داشته است. پس از مهرگان برادرش سلمه به جاي او نشست، ‌چون سنمه مرد آنجا را تصرف کرد و کارش به جايي رسيد که اين سرزمين را به نام او می‌‌خواندند – و با همدستي سران ايلات ديگر دست به کارهاي زد که در پذيرش مردم بوده است – و با خاندان ابودلف عجلي ستيز کرد – که از سوي دستگاه خلافت مآمون و معتصم که فرمانرواي لرستان بود، و مآمون و معتصم با شنيدن خبر شکست ابودلف با لشکري بزرگ گيلويه را شکست داد و سر از تن وي جدا کردند – چون احمدبن عبدالعزيز در زرقان از دست عمرو ليث صفاري شکست خورد سر گيلويه* به دست عمرو افتاد و حکمراني کهگيلويه به دست خاندان گيلويه بازپس آمد. 3 نظر ديگر اين است که کهگيلويه از سه کلمه (کوه)، (گيل) و (اويه) ترکيب يافته به معناي منطقه کوهستاني که گيل ناميده می‌‌شود و کليخ (اويه) پسوند مالکيت است. فتحه خفيف بعد از حرف لام حذف گرديده و در لهجه محلي (کهگلو) تلفظ می‌‌شود. 4 در کتاب خوزستان و کهگيلويه و ممسني، آقاي اقتداري مفهوم کهگيلويه را به طريق

1- مجيدي کرايي، نورمحمد، مردم و سرزمين هاي استان کهگيلويه و بويراحمد ،‌صص 68-67 2- همان منبع، ص 68

  • گيلويه فرزند روزبه از سران ايلات پارسي، از سرزمين خمايگاه (همايان) کوچک که در سرزمين نيمه کوهستاني و سردسيري جاويد

      ممسني هنوز نامي زنده به نام (گيلومهر) دارد / مجيدي کرايي ،‌نورمحمد، مردم و سرزمينهاي استان کهگيلويه و بويراحمد، ص 69
      محمود باور نيز در حاشيه کتاب خود در صفحه هفت اشاره می‌‌کند که شهرآبادي در نواحي باشت بابئيي به نام گيل آباد وجود داشته که آثار و خرابه هاي آن هم اکنون پابرجا است اين شهر گويا يکي از بناهاي گيلويه بوده است / باور، محمود، کهگيلويه و ايلات آن، ص 7

3- امام شوشتري ،سيدمحمدعلي، تاريخ جغرافياي خوزستان، ص 149 4- احمدي نصر، مرفولوژي کرانه گمنام، ص 18 ديگري معرفي می‌‌کند: کلمه کوه که معني آن مشخص است. کيلو را می‌‌توان به سه جزء (کي) – (ال) و (او) تقسيم نمود. کي به معني شاه و امير و رئيس چنانکه در زبان فارسي کي و کيانيان مقيد همين معني است. "ال" با فتح الف و سکون لام اضافه زبان لري است "مانند توول يعني خانه ها" و "او" تصغير يا علامت معرفه در زبان هاي شيرازي و فارسي است. پس کلمه مرکب "کي-ال-او" را در اطلاق محاوره، کيلو با فتحه خفيف ياء درآورده‌اند و بعد اين فتحه هم در گويش مردمان از بين رفته و کيلو و پس گيلو شده است و کوه گيلو يعني کوهستان کيان و شاهان بزرگ است. 1 و در آخر نقل قولي از آقاي امان الهي در کتاب قوم لر می‌‌پردازيم که می‌‌نويسند: در زمان ساسانيان کهگيلويه و بويراحمد، قباد خره‌ «خوره» نام داشت ويکي از پنج کوره هاي فارس به شمار می‌‌رفته است ومرکز اين ايالات شهر ارگان* بوده است. 2 
1-اقتداري، احمد، خوزستان وکهگيلويه وممسني، ص836 2-امان الهي، سکندر، قوم لر، ص 111

  • پس از تسلط اعراب اين شهر ارجان نام گرفت و در قرن هشتم در زمان صفويه به کهگيلويه معروف شد .
منبع ويكي پديا
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط احد رستگار فرد (س . آ )  |